فوق لیسانس
منشی دفترمان با کلافگی ادامه داد : نه آقای محترم توجه بفرمایید که توافق طرفین برای ما ملاکه. ما که نمی تونیم تحقیق کنیم ببینیم طلا خریده شده یا نه؟! اصلا شما چه نسبتی با زوجین دارید؟
مرد که با صدای بلند حرف می زد طوری که بقیه بشنوند گفت : من عموی عروس خانم هستم. ... اصرار منشی را به اینکه به امضای برادرش پای برگه ها احترام بگذارد و نگذارد کار بیشتر از این بیخ پیدا کند ، نپذیرفت و افزود : آمدیم و اینها طلا را نخریدند. آنوقت چکار باید بکنیم؟ شما چیزی ننویسید و بگذارید بخرند بعدا قید کنید.
فضاسازی فوق لیسانس محترم که دیگر جان اطرافیان را به لب آورده بود پدر داماد را به حرف آورد : خوب آقای محترم اینجا نوشته پنج میلیون جهیزیه باید خریداری بشه. آمدیم نخریدید اونوقت چکار باید بکنیم.
اختلاف ها شروع شد. جرو بحث به دعوا کشید.
ساعتی بعد آبها از آسیاب افتاد و فوق لیسانس محترم ( گمان می کنم بدشان نمی آید مدام این درجه علمی را تذکر دهم) با کراوات کج شده و کت در آورده در گوشه ای دور نشسته بود تا شاهد غضبناک عقد برادرزاده اش باشد.
تجربه یک عاقد : دخالت می کنم هر چیز و هر کار - دخالت بهر من هم کار و هم بار - گرم روزی زدست آید بگردم- برای آفرینش یاور و یار..
تجربه یک خواننده : (مامان محمدجواد):ای بابا .یک روز یه مجری رادیو که کمی هم هول شده بود از میهمانشان که دکترا داشت پرسید :ببخشید استاد شما اچ آی وی تونو از کجا گرفتین؟(منظورش پی اچ دی بود)



× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.