فوق لیسانس

مرد بادی در غبغب انداخت و دست در جیب شلوار سیاهی که در زیر کت چهارخانه ای پوشیده و کراواتی را قدری ناشیانه چاشنی خوشتیپیش کرده بود ، گفت : ""من خودم کارشناس ارشد مدیریت آموزشیم شما داری به من می گی ؟!""

منشی دفترمان با کلافگی ادامه داد : نه آقای محترم توجه بفرمایید که توافق طرفین برای ما ملاکه. ما که نمی تونیم تحقیق کنیم ببینیم طلا خریده شده یا نه؟! اصلا شما چه نسبتی با زوجین دارید؟

مرد که با صدای بلند حرف می زد طوری که بقیه بشنوند گفت : من عموی عروس خانم هستم. ... اصرار منشی را به اینکه به امضای برادرش پای برگه ها احترام بگذارد و نگذارد کار بیشتر از این بیخ پیدا کند ، نپذیرفت و افزود : آمدیم و اینها طلا را نخریدند. آنوقت چکار باید بکنیم؟ شما چیزی ننویسید و بگذارید بخرند بعدا قید کنید.

فضاسازی فوق لیسانس محترم که دیگر جان اطرافیان را به لب آورده بود پدر داماد را به حرف آورد : خوب آقای محترم اینجا نوشته پنج میلیون جهیزیه باید خریداری بشه. آمدیم نخریدید اونوقت چکار باید بکنیم.

اختلاف ها شروع شد. جرو بحث به دعوا کشید.

ساعتی بعد آبها از آسیاب افتاد و فوق لیسانس محترم ( گمان می کنم بدشان نمی آید مدام این درجه علمی را تذکر دهم) با کراوات کج شده و کت در آورده در گوشه ای دور نشسته بود تا شاهد غضبناک عقد برادرزاده اش باشد.

تجربه یک عاقد : دخالت می کنم هر چیز و هر کار - دخالت بهر من هم کار و هم بار - گرم روزی زدست آید بگردم- برای آفرینش یاور و یار..

تجربه یک خواننده : (مامان محمدجواد):ای بابا .یک روز یه مجری رادیو که کمی هم هول شده بود از میهمانشان که دکترا داشت پرسید :ببخشید استاد شما اچ آی وی تونو از کجا گرفتین؟(منظورش پی اچ دی بود)

شهلا

پس از پست پرسرو صدای قبلی با آمار بازدیدکنندگان نزدیک به رکورد و نظرات بسیار قابل تامل ، شما را به مهمانی عقد چندروز پیش می برم:

آقا اون موبایلو ازش بگیر!! این جمله را بعد از تاملی توجه برانگیز بنده به پدر عروس گفتم. ایشان با شروع خطبه من دست به موبایل شد تا شماره کسی را بگیرد و بالاخره گرفت. عروس که بله گفت موبایل را برد در گوشش . عروس کمرو هم از لای کلی تور سفید گوشی را به درون محفظه ساخته شده صورت فرو برد تا با آن شخص خوش و بش کند. من که کارم را ادامه داده بودم به یاد چند پست قبلی افتادم به نام (( دایی جان )) و دخالت نکردن را جایز ندانستم و جمله فوق را ادا کردم .

پدرعروس به زور از لابلای تور سفید ، گوشی را از دست عروس کشاند و ستاند و آمد کنار من نشست و ادامه داد : نه خداحافظی نکرد جون این آقا گفت گوشی را ازش بگیرم. داستان ادامه یافت و ایشان پس از گفتگو و توجیه مفصل وقایع اتفاقیه ، گوشی را به دهان بنده چسبانید که لابلای سخن ایشان خطبه می خواندم. به یاد خوانندگان افتادم و همانجا به فکر نام پست جدیدم. پس صفحه گوشی را نگاه کردم. نوشته بود شهلا....

تجربه یک عاقد : گویا خیلی فکر یا فرهنگ می خواهد که آدم بفهمد کجا چکار نباید بکند ؟! 

تجربه یک خواننده : (مشتاق) :  سلام
میگم عاقد جان! با توجه به این استعداد شگرف خوانندگان عزیز، به عاقد محترم پیشنهاد میکنم اگه یه روز وقت نکردن وبلاگشون رو بروز کنن، فقط یک کلمه بنویسن و برن!! دوستان گرامی خودشون زحمت داستان سازی و ماجراجویی رو میکشن

ازدواج موقت

شال سیاه را به دور گردن حلقه کرده بود . وارد دفتر که شد نگاه دزدانه اش را حس کردم که پیرامون را می کاود. این نگاه متعلق به کسانیست که رازی را قصد افشا دارند. روبروی من که نشست سخن گفتن آغاز کرد با احتیاط. درد دلش را که آرام آرام بیان کرد وُ رفت، من ماندم و بار رنج زنی که با فرزندی در شکم به سوی آینده ای نامعلوم می رفت. فرزندی در شکم حاصل ازدواجی موقت با مردی که رفته بود و اثری از او نبود .راهنمائیش کردم. اما سرانجامش را از همان آن می توانستم حدس بزنم...

تجربه یک عاقد : ازدواج موقت پیامدهایی دارد ، گاه بس ناگوار. شما چه فکر می کنید؟

تجربه یک خواننده : (شمیم خانومی ) :یعنی کی بوده . شاید شوهر یا پدر یا برادر یکی از ماها ؟

مصاحبه

خیلی دیر آپ می کنم. سرم شلوغ بود ببخشید. سعی می کنم  کمتر غیبتم تکرار شود.

برای امروز خواهش می کنم به این بسنده کنید :

مصاحبه با من در نشریه چارقد

تجربه یک خواننده : بهار و طاها (بهار) :مصاحبه جالبی بود دیگه قول می دیم پیرمرد تصورتون نکنیم

حادثه

از زمان آغاز کار وبلاگ تا به حال هرگاه که می خواستم این خاطره را بنویسم دلم لرزید و دست نگاه داشتم :

جمعیت زیادی برای عقد دو جوان آمده بودند. روز مناسبتی پر رفت و آمد و عقد و ازدواجی بود. دفتر ماهم شلوغ بود و پر تراکم. کار عقد و هدیه دادن و... که تمام شد ، با سلام و صلوات همه خارج شدند......

دقاقی بعد صدای شیون به هوا خاست. از پنجره اتاقم چیزی پیدا نبود. مردان و زنانی بودند که دوان و سرگردان می آمدند و می رفتند. ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت و از اتاق زدم بیرون.  دوان که به در محضر رسیدم و کنار خیابان ، پسر کوچکی را دیدم  وارفته بر دستان پدرش در حالی که مادر دستار و چادر از سر افتاده شیون می کند.

هنگام عبور از خیابان ماشینی به او برخورد کرده بود. راننده در میان ضربات همراهان عروس و داماد نالان و خونین بود. کودک را سوار بر ماشینی بردند و من هنوز هم دلم می لرزد . حتی جرات نداشتم از ترس شنیدن خبر بد ، جویای حالش شوم از داماد کم شانس آن روز عید.

تجربه یک عاقد : حادثه خبر نمی کند.

تجربه یک خواننده : ( من و زهرای خوبم):سلام عاقد خوش خبره یه جند وقتی زدی تو کار تصادفات و کشته و زخمیشما بری عراق کارت خوب میگیره چون هر روز جلو دفترت 200تا 200 تا کشته میشن تو هم میاری میزاری تو پست و من و امثال منم میان نظر میدن چه باحال

حواس جمع

من :دوشیزه عفیفه آیا.........؟

خانم شماره ۱ : عروس رفته گل بچینه.

من :دوشیزه عفیفه آیا.....؟

خانم شماره ۲ : عروس رفته گل بچینه.

من ( با تعجب از اینکه چرا گل بچینه. چرا گلاب نیاره ) : برای بار سوم می پرسم . دوشیزه.....؟

خانم شماره ۲ : عروس رفته گلاب بیاره.

من ( درگیر این کم حواسیتان هستم ): نه دیگه نشد سه بار پرسیدم.

عروس : با اجازه بزرگترها بله.

راستش هنوز مانده ام که چگونه سوال اول من و سخن خانم شماره یک به طور کلی از ذهن خانم شماره ۲ دلیت شده بود.

تجربه یک عاقد: حواس جمع سیری چند ؟

تجربه یک خواننده:(رز): من روز 27 اسفند سال 86 عقد کردم توی محضر.. موقع خطبه اخونده همچین تند تند خوند که نفهمیدم کی بار سوم شد. آخه 2 تا عروس توی نوبت پشت در ایستاده بودن و اونجا خیلی شلوغ شده بود...من تا خواستم بعله رو بگم آقای عآقد با من دعوا کرد که زود چقدر دیر میجنبی.. جالبه ایقدر پیر بود که چند روز بعد گفتن عاقد سر سجده فوت شده..

تلخ

دوستان خوشبختانه دامنه عاقد دات آی آر را برای وبلاگ ثبت کردم. از این نشانی هم می توانید استفاده کرده و یا ساده تر به دوستان نشانی بدهید. و اما....

"همه بیان. همه شاد باشن. همه چیز خوب برگزار بشه. مشکلی پیش نیاد. نوبت آرایشگاه درست باشه. نوبت سالن عقد به جا مراعات بشه. برای مهمونا مشکلی پیش نیاد . درگیری چیزی نباشه. ماشین درست تزئین شده باشه. شام یا نهار ردیف باشه. عسل آورده باشن. فشفشه. نقل. سکه....... همه چیز ردیف باشه."

شاید اگر از شما بپرسند که روز عقدتون چطور می خواین باشد به خیلی چیزها مثل موارد بالا اشاره کنید اما......

پسر جوانی که چند روز پیش عقد کردم چطور ؟ او که با حجب و حیا و متانت بر سر سفره عقد نشست درحالیکه ساعتی قبل با ماشین عروس ، پیر مردی را راهی بیمارستان کرده بود.( چند پست پایین تر ). دیروز پدرش برای گرفتن سند ازدواج آمد و گفت که متاسفانه پیرمرده فوت کرده. چه رنجی می برد داماد آن روز.... چه خاطره تلخ تر از زهری....

تجربه یک عاقد: دعا می کنم برای هیچ کس پیش نیاید.... هیچ کس.

تجربه یک خواننده :( مینا) : به هیچی اعتقاد ندارم هیچی !! اما یه ریزه ته ِ دلم به یه عدالتی معتقدم! اون کار ِ خوبش بی نتیجه نمیمونه!! اومدم براش غصه بخورم دیدم فایده نداره که!! پس کلی آرزوی خوب برای این عروس و داماد ..... !

دو ماچ آبدار

" عروس خانم زیرلفظی می خوان " این جمله را که خانم محترم قندسابی بر سر عروس بلند و رسا ادا کرد ، داماد مطمئن و مصمم با خیالی آسوده و لبخند رضایتی بر لب دست راستش را به سوی جیب چپ داخلی کت کبریتی زرد رنگ پوشیده بر شلوار جین آبی کمرنگش برد تا زیر لفظی را به بیرون بجهاند و در دستان عروس خانم محبوبش بنشاند. دستها سرچ کردند و آرام آرام لبخند رضایت ، رنگ تلخی به خود گرفت و بر صورتش خشکید. سرعت جستجوی دستها بیشتر و بیشتر شد و نیافت که نیافت. از دست چپ کمک گرفت و جیب راست را کاوید نبود که نبود . دست بر جیبهای تنگ جین کشید .... معلوم بود آنجا هم نبود. نبود که نبود. اشاره ای به فرد بالاسری که گویا خواهرش بود کرد و او شانه بالا انداخت. نبود. زیر لفظی مفقود شده بود. سکوت بود و سکوت . پیرمرد درشت صورتی چمیده بر عصای چوبی خوش ترکیب با نواری طلایی بود اما که کارستان کرد: زیر لفظیش صلواتیست برای محمد و آل محمد به نیت خوشبختی این زوج جوان.

داماد قدردانانه به پیرمرد نگریست .... حس کردم دلش می خواهد بلند شود و برود دو ماچ آبدار بر صورت پف کرده و خونسرد او بنشاند. صلوات دم گرفت و من آسوده خیال بله از عروس گرفتم و به خطبه خوانی پرداختم.

تجربه یک عاقد : تجربه جواهریست بس گرانبهای و خامی سنگیست در پیش پای

تجربه یک خواننده : ( مامان محمدجواد ) :ای وای من اصلا از همسر زیرلفظی نگرفتم همین الان متوجه شدم الان که بیاد خدمتش میرسم

دایی جان

"بله" را که از عروس گرفتم و جمله وکالت از داماد را شروع کردم بلافاصله خانم محترمی با وزن زیاد و سن و سال پنهان کرده در زیر چندین قلم آرایش گوشی موبایل را چسپاند به گوش داماد که : دایی جونه. داماد هم شروع کرد به خوش و بش . من هم ادامه دادم . جمله اینگونه پایان یافت که : وکیلم ؟ داماد گوشی در گوش گفت : ببخشید دایی جون یه لحظه : بله ... و ادامه داد زن دایی چطورن ؟ سلام برسونید. خیلی ممنون که تماس گرفتید . آره اینجاس گوشی رو می دم دستش. و گوشی را به سمت عروس گرفت. من درحال خواندن صیغه عقد بودم. عروس کلافه و ناراحت گوشی را گرفت ، دکمه قرمزش را فشار داد و آنرا میان دستانش پنهان کرد. داماد در صدد انتقاد بر آمد و عروس با یک هیسسسس به او فهماند که الان وقت این کارها نیست.

تجربه یک عاقد: موبایل بلای جان می شود اگر فرهنگ استفاده صحیح از آن را ندانی. اما نمی دانم عروس خود را با مادر داماد در انداخت یا قدردان هوشیاریش می شود.

تجربه یک خواننده : (ماجراهای من و مادر شوهر جانم !)آخ آخ آخ اون طفلکی نمی دونه الان چه خطای عظیمی کرده که...من می دونم، من که بسیار در این زمینه درد کشیده می باشم.... اگر چه کارش صحیح بوده اما این اقدام معنیش اینه که اولین تیر را عروس رها کرده و نزاع همیشگی را شرو ع کرده

"عروس"

همه آمده بودند ، شاد و سرحال. پدر و مادر داماد و عروس هم بودند. دو بانو در گوشه دنجی در حیاط دفترخانه مشغول گیراندن ذغال ها بودند برای اسپند دود کردن. بچه ها آنسوتر به دنبال همدیگر می دویدند . همه آمده بودند ....  اندکی گذشت و از عروس و داماد خبری نبود.

تماس تلفنی پدر داماد همه چیز را به هم ریخت. بی معطلی دوید و رفت و به دنبال او چند نفر دیگر. زنها آرام صدایشان را بالا بردند.  گریه و زاری در بعضی و دعا و درخواست از خدا از سویی دیگر. التهاب اوج گرفته بود. آرام آرام همگی رفتند و دفتر خالی شد از رنگ و شادمانی آنان.

حکایت چه بود ؟ .... داماد و عروس بر مرکب آراسته خود در بلواری ، دلشاد در حال آمدن به دفتر بودند که پیر مردی مقابل ماشین عروس ظاهر شده بود. آنچه به جایی نرسیده بود ترمز بود. پیرمرد آسفالت خیابان را در آغوش گرفته بود. داماد در مقابل وسوسه در رفتن و ماندن مانده بود. خوش غیرت تر از آن بود که بگذارد و بگریزد. پیرمرد را به بیمارستان رسانده بود. سه دنده و پای چپش شکسته بود. داماد بازداشت شد!

چند ساعت گذشت . پدر داماد با ضمانت او را به دفتر رسانده بود  تا مراسم بیش ازین به تاخیر نیفتد. داماد پریشان بود و عروس نگران. چه سخت گذشت بهترین لحظات عمر برای آندو. با لبخند به من وکالت دادند و رفتند.

تجربه یک عاقد : داستان فیلم سینمایی " عروس " تکرار نشد.

تجربه یک خواننده : (دختر مستقل):شاید شروع اینچنین انسان دوستانه ای در ظاهر تلخ ولی در باطن بسیار خوش یمن و بابرکت باشد ... امتحان و انتخاب خوبی بوده است ... تبریک به عروس خانم ...

آقا عزت

۱۸سال پیش از آنکه چشم به دنیا بگشاید آقاعزت متولد شده بود. ۷ ساله بود که آقا عزت با دختر عمویش ازدواج کرده بود. ۱۵ ساله بود که آقا عزت از زنش جدا شده بود و حالا ۲۴ ساله بود و با چادری سپید بر سر ، در کنار آقا عزت ۴۲ ساله با کت نیمدار طوسی و سبیل دسته موتوری نشسته بود تا زندگی مشترکشان را با خطبه من آغاز کنند.

همه چیز به خوبی برگزار شد.

تجربه یک عاقد : چشمان گاهی می بینند اما باور تن به باور نمی دهد

تجربه یک خواننده : (ستاره سبز): زنی در همسایگی ما زندگی میکرد که در شانزده سالگی به همسری مردی پنجاه ساله درآمده بود همه اش به خاطر لج و لجبازی با برادر خودش بوده که به او اجازه ازدواج با مرد دلخواهش را نداد وقتی این آقا به خواستگاری این خانم میاد برای اینکه حال برادرش را بگیرد به او جواب مثبت میدهد و با دعوا و قهر با خانواده اش به خانه بخت میرود . ازدواج با مردی که بیست و چهار سال سابقه زندگی زناشویی داشته و در زندگی اولش بچه ای نداشته و در آستانه بازنشستگی از کار بوده و بعد از فوت همسرش هوس تجدید فراش کرده بود بیچاره این زن سی و چهارسال با این مرد زندگی کرد و صاحب چهار فرزند شد اما همیشه غمی در چشماش موج میزد که آدم را کباب می کرد همیشه از دوران جوانیش با حسرت حرف میزند میگفت تنها سهمش از زندگی با این مرد تحمل بیماری ها و حوصله کردن غرو لند های او بوده است می گفت هیچ وقت با همسرش مسافرت نرفته به خانه دوست وآشنا نرفته شوهرش هیچگاه حوصله هیچ کاری را نداشته است . اواخر همسرش سکته کرده بود و او مجبور بود در چهل و چند سالگی مردی را بر روی ویلچر به این طرف و آن طرف حمل کند , وقتی که همسرش مرد به دیدنش رفتم باز هم همان غم در چشمانش موج میزد با حسرت جوانی که از کف رفت و ترس از تنهایی
کاش روزگار به انسانها فرصت دوباره میداد کاش

برادرانه

"حاج آقا اون 313 سکه ش هیچی ولی بی زحمت اون حج تمتعشو توی عقدنامه ننویسین." مردی میانسال با صورت درشت و ابرویی پهن و موی پرپشتی که درناحیه شقیقه به سپیدی گراییده بود و تسبیحش را با حرص می گرداند ، پس از اتمام خطبه عقد و درحالیکه قصد خارج شدن از سالن را داشتم پس ازاین دستور در مقابل سوال من قرار گرفت: ببخشید شما چه نسبتی با زوجین دارید ؟ پیروزوار گفت : برادر آقا دامادم. گفتم : این مساله توافقیست بین عروس و داماد و پدر عروس. به شما مربوط نمی شود. جدلی به راه افتاد و من در میانه گفتگوی نه چندان مهربانانه سالن را ترک گفتم.

لحظاتی بعد به دنبال من خانواده های زیادی که می نمود از تبار داماد باشند از سالن خارج شدند به سر کردگی همان برادر معترض. نیمی از سالن خالی شد . مانده بودند عروس و خانواده اش و داماد تنها. همکارانم برایشان توضیح دادند که همه چیز تمام شده و این دیگر مهریه و حق عروس است. اگر بخواهد ببخشد می تواند در دفاتر ثبت این کار را رسما انجام دهد.

فردای همان روز مردی فرهنگی روبرویم نشست بادلی پر. پدر عروس دیروزی. سخت به دنبال طلاق دخترش بود که دیروز با چشمان گریان از سر سفره عقد بلند شده بود و به گفته پدر اندوهگین ، چشمه اشکش نخشکیده بود تا این زمان.

تجربه یک عاقد : برادرها هم گاهی برادری در حق برادر نمی کنند.

تجربه یک خواننده : (تی تی ) : موقع عقد و ازدواج که میشه همه صاحب نظر میشن و به جای عروس داماد تصیمیم مییگیرن

هدیه

زرق و برق لباسهای رنگارنگ بانوان ، پذیرایی بی وقفه مردان از خود و سفره عقد گسترده در سالن پذیرایی یک خانه بزرگ در محله ای مفرح و مرفه نشین. همه آن چیزی بود که در نگاه اول به چشم می آمد. عروسی آراسته و دامادی پیراسته با لبخندهای نمکین و نگاههایی مخملین ، نشسته با کبکبه و دبدبه.

عروس که از گل چیدن و گلاب آوردن برگشت و با "بله" در دل داماد تپش انداخت و در دست جماعت شور به هم کوبیدن آنگاه نوبت به داماد رسید. ایشان بی نیاز به گل و گلاب و بعد از آنکه زن میانسالی از میان جمعیت گفت : عروس رفته بنز بیاره ، بله گفت و بلافاصله خاطرنشان ساخت : بنده یک هدیه برای عروس خانم در نظر گرفتم که شش........ سکوت همگان را فراگرفت . داماد حین حرف زدن خم شد و پاکتی با روبان خوشرنگی را از سر سفره برداشت و افزود : شش دانگ یک ساختمان را به عروس خانم اهدا می کنم و سند را به دست عروس داد.

تجربه یک عاقد : هدیه و پیشکشی ، خانه باشد (۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون )یا انگشتر ، سکه یا یک شاخه گل مبارک است دادنش ( اگر داشته باشی) و واجب است گرفتنش (و حرام است شمردن دندانش )

تجربه یک خواننده : (بانو) : این پستتان آهی از سر حسرت در وجودمان انداخت!!!
اما به خود که اومدم, فهمیدم اینها مهم نیست!به قول شما هدیه ت چه 6دانگ خونه باشه, چه یک انگشتر, مهم نیست!وقتی بردی, که آقا داماد قلبشو 6دانگ به نامت کرده باشه و با اصل سند بده دستت!

فیلمبردار ، سوژه می شود

دوربین فیلمبرداری خوش تراشش را به چالاکی می پیچاند و بالاو پایین می برد تا بهترین تصاویر را از لحظات ناب امضای دفاتر توسط زوجین و وارد شدن آنها به سالن عقد بگیرد.

ناگاه دستی محکم دوربین را چسپید : ببخشید شما چرا فیلمبرداری می کنی. یعنی چی ؟ از طرف کی اومدی؟ . دوربینو ول کن آقا شما چکاره هستی؟ . من پدر داماد هستم. یادم نمی آد فیلمبردار خبر کرده باشیم. فیلمبردار شاکی گفت : لابد خانواده عروس هماهنگ کردن. دستتو بکش.

پدر عروس به دفاع از خود پرداخت و گفت : نه والا ما خبر نداریم.... فیلمبردار مانده بود که چکار باید بکند. منشی پرسید : برای عقد کی اومدی ؟ گفت حسنی. گفت : نه آقا جان این مجیدیه. عقد حسنی بعد از ایشونه. هنوز نیومدن.

فیلمبردار شرمنده شد از این اشتباه فاحش. عذرخواهی بسیار کرد و مونیتور دوربین را مقابل دیدگان پدر عروس گذاشت و شروع کرد به پاک کردن تصاویر. فیلمبردار گوشه ای نشست تا هنرش را در ثبت تصاویر برای حسنی خرج کند.

تجربه یک عاقد : یک پرسش می تواند ما را از گمراهی رها کند گاهی.

تجربه یک خواننده : ( کسی که دیگر تنها نیست):موقعیتش رو درک کردم کاملا .جلسه اول ترم اول یک کلاس توی دانشگاه...بعد از استاد وارد شده بودم .بیشتر از بقیه نت برداشتم و سوال پرسیدم. حتی به عنوان نماینده هم انتخاب شدم . 7 جلسه هم رفتم سر کلاسش. همه ازم جزوه کپی می کردن. موقع امتحان میان ترم فهمیدم اون درس کاملا یه چیزه دیگه بوده. حتی رشته اونا هم با من فرق داشته!!! بماند که درس اصلیم رو هم به خاطر اون همه غیبت حذف شدم. کاش همون موقع جلوی در یه سوال پرسیده بودم. آی ضد حال بدی بود

 

3 در 4

ساعت کار تموم شده بود. درها رو بستم و چتر در دست از حیاط دفتر رد می شدم که یکهو عکس ۳ در ۴  خانمی رو دیدم که افتاده بود روی زمین . شناختمش . دختر خانمی بود که ساعتی قبل اومده بود برای نوشتن برگه آزمایش و خیلی هم مضطرب بود. احتمالا موقع بیرون رفتن از دفتر از دستش افتاده. خواستم برگردم و بذارم تو پرونده ش . دیدم درها رو قفل کردم. گذاشتمش توی جیبم تا فردا این کارو بکنم.

منشی جوان دفتر تکه ای ساقه طلایی را در چای فروبرد و به دهان گذاشت و ادامه داد: چشمتون روز بد نبینه . در عملی جستجوگرانه خانمم که میخواسته لباسهامو بگرده که خالیش کنه و بندازه تو ماشین یکدفعه عکس این خانمه رو می بینه.

چای را هورت کشید. فکر کردم امروز بی صبحانه از خانه بیرونش کرده اند اما گفت : قشقرقی راه افتاد که بیا و ببین. بعدهم آژانسی گرفت و با دشنام (( مرتیکه بی چشم و رو و بی حیا )) رفت خونه باباش .حالام دستم به دامانت اگه یه کاریش نکنین بدبخت می شم.

تجربه یک عاقد: جرم یک عکس ۳در ۴ در جیب یک مرد متاهل گناهیست بس نابخشودنی.

تجربه یک خواننده : ( توت فرنگی ) : فقط رفت خونه ی باباش؟همین؟
به نظر من اول باید چشاش رو در می یاورد
بعد کله اش رو می کند
بعد می ذاشتتش زیر تریلی 18 چرخ
بعد می رفت خونه ی باباش

اسکناس

تمیزکار دفتر با اسکناسی دوهزار تومانی در دست از سالن عقد خارج شد و گفت : این اسکناس رو یکی از زوج ها لای قرآن سر سفره گذاشتن . چکارش کنم؟ سوالش بی ربط بود چون همیشه اسکناسها را در صندوق صدقات نصب شده به دیوار می اندازد. پرسیدم چطور مگه ؟ گفت :(( والا صبح که می اومدم برای تمیزی اینجا همسایه مو دیدم که دم در بقالی وایساده بود گفتم چی شده ؟ گفت والا تمام پولی که داشتم همین بود که یک بطری روغن بخرم. مانده ام خونه که برم زنم باید با این روغن چی درست کنه برای دخترام که ظهر از مدرسه بر می گردند.))

منظورش را از سوال فهمیدم. چند نفری آنجا بودند. حکایت را بازگو کردم. پول قابل توجهی گردآمد و او خوشحال بعد از اتمام کار راهی منزل شد تا با دست پر زنگ خانه همسایه را به صدا در آورد.

تجربه یک عاقد : آن زوج نیت خیری داشتند که خیر آوردند برای تمام کمک کنندگان ، سرخرویی را برای آن پدر و شادمانی و چند وعده غذای گرم را برای آن خانواده....

تجربه یک خواننده : (حسین خوشدل) :گاهی اوقات همسایت سر گرسنه رو بالش می ذاره و تو روحت هم خبر دار نمی شه. فقط خدا کنه اگر یه همچین مواردی بود آدم خبر دار بشه.

تونل مستقبلین

تونلی از مستقبلین از درورودی محضر به داخل حیاط کشیده شده بود. دختران جوان در سمتی و پسران جوان در سمت دیگر. همه بادکنک ها و برف شادی ها و نقل و سکه و ..... را در دست گرفته آماده بودند.

این انسجام حاصل ۱۵ دقیقه سر و صدا و رفت و آمد جوانانی بود که برای آمدن عروس و داماد انتظار می کشیدند ، درحالیکه من گهگاهی که سر از میان لپ تاپم برمی داشتم مشاهده می کردم. همه چیز آماده شده بود. دقایقی بعد عروس و داماد از راه رسیدند و قدم به درون حیاط گذاشتند. آمدن آنان همان و سر وصدا و جیغ فراوان همان. بارانی از فشفشه و نقل و برف و کاغذ پاره و سکه .... عروس و داماد را در بر گرفت.از تونل که گذشتند و از سه پله بالا آمدند هردو رو کردند به جمعیت و تعظیمی کردند. انفجاری از سرو صدا به هوا برخاست .

دقایقی بعد بنده در حلقه شادمانه آنان به خطبه خوانی پرداختم.

تجربه یک عاقد : شادی خوب است و شادی افزایی و شادی بخشی بهتر.

تجربه یک خواننده : (بابوچکا) :خوشبخت بودن آرزویی دور و دست نیافتنی نیست فرصت برای ساختن یك زندگی مملو از شادی و رضایتمندی همیشه پیش روی ما قرار دارد فقط باید ببینیم.

پارک پاییزی

دو شاهد جوان همه همراهان دختر و پسری بودند که لباسهای عروسان و دامادها را نپوشیده بودند. خبری از زیرلفظی و هدیه سر عقد و فیلمبردار و کل کشیدن و دست زدن و... نبود

خطبه را که جاری کردم رفتند. یک ماه بعد همان داماد آمد با همان هیات. سرو ریش ژولیده و لاغر اندام با اندوهی میان دو چشمان. گفت می خواهیم طلاق بگیریم. علت را جویا شدم. طفره رفت و نهایت تن داد به راز گشایی:

به مرز خودکشی رسیده بودم. بر نیمکت نم گرفته پارکی در دلگیری پاییز نشسته بودم و به دوردست ... به هیچ می اندیشیدم. دخترکی آنسو تر نشست. سیگاری گیرانده بودم. آتش خواست تا آتش در سیگارش افکند. آتش اندیشه ای نو در من افکند. راز نداریم را که فهمید و نومیدی دم خودکشیم را راهی پیش پایم گذاشت.(( هردو می ریم محضر عقد می کنیم. بعد وام چهار میلیونی رو که گرفتیم نصف مال تو ، نصف مال من. ضامنشم خودم جور می کنم. بعد طلاق توافقی می گیریم.))

پسر پاکت سیگارش را در آورد و مشغول بازی با آن شد. اندکی بعد او رفت تا دادگاه حکم جدایی دو تن را بدهد که تن به ازدواج اجباری دادند درحالیکه به هم نزدیک هم نشدند. برای فقر... برای رهایی موقت از فقر.

تجربه یک عاقد : خواب فقط چشم بر هم نهادن نیست. خواب خرگوشیمان ( + شان ) سنگین تر از آنست که برآشوبد با مرگ و فقر مردمانمان.

تجربه یک خواننده :(ملکوت) :یکی ازدواج می کنه برا دو میلیون وام . یکی دو میلیون می ده بچه اش رو بفرسته مهدکودک دو زبانه . یکی باهاش سه روز می ره دبی . یکی یه عمر گیر پس دادن وامیه که گرفته . این همون ترازوی بی عدالتیه . .................