تعهد

"نه آقا نه اینکه داماد متعهد بشه خرج تحصیل دخترمو بده. باید بابای داماد متعهد بشه"

این جملات را پدر عروس ،مردی با شکمی برآمده می گفت ، وقتی همکارم برای درستی شرطی که گذاشته بودند از آنها سوال کرد.

معمولا در شروط مطرح شده از سوی مردم یکی از زوجین متعهد می شود کاری را انجام دهد یا کاری را انجام ندهد. مثلا خرج تحصیل دختر را بدهد یا برای اشتغال همسر ممانعتی ایجاد نکند. اما اینبار پدر عروس می خواست پدر داماد را متعهد کند، به یک دلیل ساده : داماد دانشجو بود و خود او هم از پدرش خرجی اش را می گرفت.

تجربه یک عاقد : پدرهای دامادها در صورت قبول زن گرفتن برای پسری بی درآمد و خصوصا دانشجو در صورتی که درآمد خودشان مناسب نباشد ، شاید پشیمان شوند.

همین فردا

بیست روز از آخرین پست وبلاگ می گذرد. دوستانم از این روزآمد نکردن های پیوسته ام حتما به تنگ آمده اند. بعضی می گویند لابد ماجراهای حین عقد تمام شده یا کم شده یا من وبلاگ را رها کرده ام و.....

راستش هیچکدام از اینها نیست. من براساس وسعت کارم وقت بسیار اندکی دارم. نمی دانم چه کنم. حتما در آینده برای وبلاگ وقت بیشتری می گذارم. امیدوارم آینده همین فردا باشد ، نه ۲۰ روز دیگر!

مهر معلوم

پسر ، من رامی شناخت. یکراست آمد سراغ من که پشت میز یکی از همکارانم مشغول کار بودم. به آرامی طوری که کس دیگری متوجه نشود گفت : ببخشید ما مهریه مون ۲۰۰ سکه ست. میشه توی دفتر و سند ۲۰۰ تا بنویسین ، ولی موقع عقد ۱۱۴ تا بگین؟.... گفتم می خوای خوانواده ات نفهمن ؟ گفت آره.جواب سوالش منفی بود. قدری اصرار کرد و من بازهم به او جواب منفی دادم.

دوساعتی گذشت که مردی میانسال که پدر داماد بود و زنی قدری جوانتر که مادر عروس بود آمدند و همان سوال را مطرح کردند.جوابشان منفی بود. علت را توضیح دادند. درنهایت قرار شد توافقات را بنویسیم و امضا بگیریم ، اما سرخطبه عقد بگوییم (( مهر معلوم )). این پیشنهاد را پذیرفتند.

مرد خیالش راحت شد . آخر می دانید. او هفته گذشته برای پسر بزرگتر در دفتر ما دختری را عقد کرده بود که مهریه اش ۱۱۴ سکه بود و حالا ترس داشت که این مساله موجب ناراحتی عروس اول شود.

تجربه یک عاقد : نمی شود رازی را برای یک عمر محرمانه نگاه داشت. روزی برملا می شود و آتشی در می گیرد.

پیرمرد

نمی خواستند وارد سالن عقد شوند . می گفتند همین یکی از اتاق ها خوبه. همکارم راهنمایی کرد تا وارد سالن شوند. رفتند و در گوشه ای نشستند ، اندکی دور از جایگاه ویژه عروس و دامادها.

پیرمرد متولد سال ۱۳۱۳ بود ( ۷۶ سال). او پس از بیش ازنیم قرن زندگی مشترک ، ۱۱ فرزند ثمره زندگی با همسرش  که پنج ماه پیش فوت کرده بود ، اکنون برای عقد با زنی که چهار بچه داشت و کوچکترین فرزند او متولد ۱۳۶۶ بود ، به دفتر ما آمده بود.

کوچکترین فرزند مرد  متولد ۱۳۴۳ بود .

تجربه یک عاقد: پیرمرد پنج ماه صبر کرده بود . بعضی بیشتر و تعدادی کمتر. برخی هم هرگز ازدواج نمی کنند ، پس از مرگ همسر