ده روزی را در اصفهان و شیراز به سر بردم. اگر دیر مراجعه کردم به این دلیل بود.
مادر هراسان به همراه زنی که قدری جوانتر و آگاه تر بود وارد دفتر شد و بلافاصله از اینکه پسری با فلان نام و نشان امروز در دفتر ما عقد می کند یا نه جویا شد. همکارانم گفتند که خیر . برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه معرفی شده اند و هنوز جواب را نیاورده اند. داماد قول داده که امروز نتیجه را بیاورد و اگر این کار را بکند احتمال دارد امروز مراسم عقدشان برگزار شود.
ساعت ۹ شب تنها در دفتر نشسته و بودم که باز هم ترسان آمدند. مادر باز هم از نتیجه آزمایش پسرش جویا شد که جواب دادم خبری نیست .... با دلهره پرسید : ممکنه امروز عقدشون انجام نشه ؟ گفتم : خیالتان راحت باشد ما دیگر تا چند دقیقه دیگر دفتر را تعطیل می کنیم. مادر رفت اما هنوز دلهره داشت.. آخر پسرش...جگرگوشه اش می خواست دور از چشم او..... حتی بدون اطلاع او ازدواج کند.
تجربه یک عاقد : مادر....... واژه ایست به عمق یک دریا..... که درکش مقدور نیست مگر آنکه مادر باشی!