دبستان

پسربچه ۶ ساله ای بود و تازه وارد کلاس اول شده بود که خانمی ازدواج کرد. پسر تازه وارد سال سوم دبستان شده بود که آن خانم بچه ای آورد.

سال دوم راهنمایی را که می گذراند آن خانم از مردش طلاق گرفت.

حالا پسر که متولد سال ۱۳۶۵ است در کنار آن خانم که متولد سال ۱۳۵۶ است ، نشسته بودند. همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و آن دو رسما زن و مرد شدند.

تجربه یک عاقد : نه سال برای اختلاف سن ازدواج یک عمر است ، فرقی نمی کند زن بزرگتر باشد یا مرد.

چهارمین بار

این چهارمین باری بود که روی صندلی داماد می نشست. بار اول که موفق شد ۹ سال با همسرش زندگی کند و دو فرزند بیاورند. بار دوم یکسال پس از طلاق زن اول بازهم به سراغ او رفت و مجددا عقد کردند. ۶ ماه بعد باز هم او را طلاق داد . کمتر از بیست روز پس از طلاق او بازن دیگری ازدواج کرد و قریب یکسال بعد طلاقش داد و حالا در کنار خانومی بود که چهارمین عروسش محسوب میشد.

در جواب من که از او بله می خواستم ، مردی که سبیل و ریشش را زده ، پیراهن کرم ، کت و شلوار قهوه ای و کراوات قهوه ای تیره با راه راه های کرم پوشیده بود ، خیلی راحت و تجربه دار گفت : ما که گل چیدن و گلاب آوردن نداریم که... بله.

تجربه یک عاقد :...... می شود خوشبخت شد.. این که دلیل نمی شود.. او را هم طلاق دهد.

داماد و مادرش

سر ساعت به دفترخانه وارد شد ، دست در دست عروس در حالیکه قدش قدری کوتاه تر از او به نظر می رسید ، با ست کرم - قهوه ای متناسب با لباس پر پیچ و خم شکلاتی عروس خانوم.

در اتاق انتظار که نشسته بودند تا میهمانان عقد قبلی بروند ناگاه داماد غیبش زد. زن میانسالی پس از آنکه داماد را صدا زدیم و خبری نبود آمد و گفت : پدر و مادرش قهر کردن رفته دنبالشون بیارتشون... الانا دیگه می رسن.

یک ساعت گذشت تا داماد عرق کرده خود را به دفتر برساند درحالیکه مادر با چادر سیاه و ظاهری ساده با اخم و تخم و بی اعتنایی به همه در کنارش بود.

داماد وکالت را با اجازه " خانواده محترمش" به من داد و مادرش زیرلفظی نقدی را در دستان عروس گذاشت.

از سالن که خارج شدم ، بلافاصله پس از من مادر آمد و سرش را میان دستان گذاشت و به ظاهر شروع کرد به گریه کردن. چند نفری آمدند و اصرار کردند که داخل سالن بیاید ، اما او راضی نشد.

دقایقی بعد که با هلهله ، عروس و داماد از کنارش گذشتند او چادرش را کنار صورتش کشید تا این منظره را نبیند... زیرلب هم مدام چیزهایی می گفت..... آخرین حرفش را شنیدم که با خود می گفت : نمی دونی خودت را بدجوری گیر انداخته ای.. بیچاره....

تجربه عاقد : بعید است پسر با این شرایط زندگی آرامی را تجربه کند.

سرعت

چشمان بسیار کمرنگ و صورت کشیده ای داشت با ریش دگمه ای بلوندی که زیر لبهایش جا خوش کرده بودند. پیراهن اندامی کوتاه و شلوار جین تنگ سنگ شور پوشیده بود، متولد سال ۱۳۵۴.

وقتی برای امضای اسناد به عنوان "پدرعروس" جلو آمد باور نمی کردیم که این جوان با آن هیبت ، پدر عروس باشد. خطبه را که خواندم نگاهی به پرونده انداختم :

پدر عروس : ۱۳۵۴/ داماد: ۱۳۵۹ / عروس: ۱۳۷۴

داماد وقتی به دنیا آمده ، پدر عروس تازه ۵ سالش بوده و هنوز تا رفتن به مدرسه ۲ سال وقت داشته.

تجربه عاقد : بعضی ها در ایجاد نسلهای بعدی سرعت به خرج می دهند.

290000

۲۹۰۰۰۰  بازدید در مدت زمان راه اندازی و فعالیت وبلاگ یک عاقد. آمار به نظرم جالبیه. این درحالیست که من بیش از شش ماهه که به علت سوء استفاده رسانه غیرمردمی از داستانهایم کمتر کار کرده ام.

امروز که به وبلاگ سر زدم چشمم به این رقم رند خورد و دلم خواست دغدغه ام را برایتان بازگویی کنم. دزدی! داستانهایم پس از صحبت با بنده  و عدم حصول توافق ، توسط نویسنده یا نویسندگان ( کپی برداران) دفترخانه شماره ۱۳... با وقاحت تمام  و بی شرمی بی شمار ......

ممنونم از هرکلیکی که شما را به من و خاطراتم می رساند.

سکوت

مرد در ظاهر شبیه همه مردهای دیگر بود. اما اختلاف کوچکی با دیگران داشت. بچه ها قبل از ورود به سالن عقد به من خبر دادند و من با آرامش و شمرده جملاتم را بیان کردم. هنگام وکالت گرفتن از داماد مستقیم در چشمانش نگاه کردم و سوال پرسیدم که آیا از طرف شما وکیلم که......؟

بغل دستی من پیرمردی بود که یواشکی به من گفت : گوشش سنگین است من کمکتان می کنم. پیرمرد که می گفت من عموشم و وکیلش. مثل پدرشم. خودم بزرگش کردم ، سوال من را با اشارات دست به داماد فهماند و او با نشان سر به من وکالت داد. او در مدت زمان ۵ دقیقه که خطبه عقد را قرائت کردم. هیچ نشنید. او ۳۴ سال پیش تا آن لحظه هم چیزی نشنیده بود... او هرگز چیزی نخواهد شنید.

تجربه یک عاقد : سکوت خوب است اما برای همیشه اگر باشد زجرآور است.