سر ساعت به دفترخانه وارد شد ، دست در دست عروس در حالیکه قدش قدری کوتاه تر از او به نظر می رسید ، با ست کرم - قهوه ای متناسب با لباس پر پیچ و خم شکلاتی عروس خانوم.
در اتاق انتظار که نشسته بودند تا میهمانان عقد قبلی بروند ناگاه داماد غیبش زد. زن میانسالی پس از آنکه داماد را صدا زدیم و خبری نبود آمد و گفت : پدر و مادرش قهر کردن رفته دنبالشون بیارتشون... الانا دیگه می رسن.
یک ساعت گذشت تا داماد عرق کرده خود را به دفتر برساند درحالیکه مادر با چادر سیاه و ظاهری ساده با اخم و تخم و بی اعتنایی به همه در کنارش بود.
داماد وکالت را با اجازه " خانواده محترمش" به من داد و مادرش زیرلفظی نقدی را در دستان عروس گذاشت.
از سالن که خارج شدم ، بلافاصله پس از من مادر آمد و سرش را میان دستان گذاشت و به ظاهر شروع کرد به گریه کردن. چند نفری آمدند و اصرار کردند که داخل سالن بیاید ، اما او راضی نشد.
دقایقی بعد که با هلهله ، عروس و داماد از کنارش گذشتند او چادرش را کنار صورتش کشید تا این منظره را نبیند... زیرلب هم مدام چیزهایی می گفت..... آخرین حرفش را شنیدم که با خود می گفت : نمی دونی خودت را بدجوری گیر انداخته ای.. بیچاره....
تجربه عاقد : بعید است پسر با این شرایط زندگی آرامی را تجربه کند.