سر بزنگاه

زن به بهانه گریه کودک و آرام کردن او از اتاق عقد خارج شد.این را در هنگام خطبه عقد متوجه شدم.

پس از بیرون رفتن از سالن همان خانم را دیدم با بچه ساکت و آرامی در بغل که قدم می زد. دقایقی بعد برادر عروس را که در هنگام اجرای عقد در کنار من نشسته بود دیدم  که از سالن خارج شد و به آن خانم گفت که بیاید تو.

خانم نیامد و به نشانه قهر سر خویش را چرخاند. مرد بازهم از او خواست که بیاید و زن نیامد. مرد که روشن بود شوهر آن خانم و پدر آن بچه است دیگر به التماس افتاده بود و دست و پا می زد ... اما آن زن به سالن عقد نرفت که نرفت... تا شاهد عقد خواهرشوهر نباشد.

یکی از حضار سالن که برای کاری بیرون آمده بود بی اطلاع از ماجرا از زن خواست که بیاید تو مهم نیست اگر بچه هم سرو صدا کند.... شادی است دیگر. و زن پس از اندکی خودگیری و بی توجه به شوهری که حالادیگر در پوست خود نمی گنجید وارد سالن شد.

تجربه یک عاقد : گاهی خانم ها یا آقایان سر بزنگاه و آنجا که نباید روی به لجبازی می آورند و رخدادهای شیرین را گرد تلخ اضطراب و دلهره می پاشند.

عاقد در الکسا

سلام امروز سری به الکسا زدم تا ببینم اوضاع و احوال ما در رنکینگ سایتها و وبلاگها چطوره؟

برابر این اطلاعات رتبه جهانی "خاطرات یک عاقد"  برابر با۷۰۱ هزار و ۵۷۹ و رتبه کشوری آن ۱۱ هزارو۲۳۶ است. این البته به نظر آمار چشمگیری نیست اما با عنایت به تقریبا دوبار آپ شدن در هفته و سایر فاکتورهای ارتقای رتبه شاید بد نباشد.

البته در زیر عبارت شهرت تعداد لینکهای وبلاگ به نظر خوب می رسد . برابر این اطلاعات ۴۱۱ لینک به وبلاگ ثبت شده است.

در هرصورت ضمن سپاس از همراهی شما بضاعت ما همین است.

این هم لینک جزئیات

فیلمبردار سر به هوا!

پیراهن آستین کوتاهی به تن داشت که چهارخانه های بزرگ کرم متمایل به زرد در زمینه آبی با شلوار جینش هماهنگی دلپذیری داشت به طوری که پس از ورود به دفتر نظر من را جلب کرد. نزدیکتر آمد و دوربین را در دستانش جابجا کرد و گفت : نوبت ما نشده ؟ پس از پرسیدن نام داماد گفتم: نه حدود ۴۵ دقیقه بعد نوبت اونهاست. تشکر کرد و رفت.

در طول ۴۵ دقیقه با عده ای در گوشه ای از حیاط مشغول گپ زدن بود. ساعتی بعد که وارد اتاق عقد شدم دوربین را در دست گرفته ، مشغول فیلمبرداری بود.

در حال گرفتن وکالت برای بار سوم بودم که یکباره مضطرب گفت : حاج آقا ببخشید چند لحظه... صبر کنید. به احترامش ایستادم... دستی به دوربین زد... نشد که نشد ... باطری دوربین خالی شده بود و ظاهرا شارژر یا سیم برق به همراه نداشت. عرق سراسر صورتش را پوشانده بود. یکی که نمیدانم چه کسی بود دوربین کمپکت کوچکی به دستش داد..... با آن هم ور رفت .. نشد که نشد.. دوربین را به داماد داد چون ظاهرا متعلق به او بود.... اما روشن نمی شد. داماد گفت : باطریش خالی شده.

من مانده بودم که چه کنم. اجازه گرفتم و شروع کردم. فیلمبردار دستی برد و از کیفش دوربین عکاسی را در آورد و شروع کرد به عکس گرفتن از مهمترین رخداد زندگی دو جوان عاشق ، چون فیلمبردار مجلس این لحظه های ناب تصویری را نتوانسته بود برای یک عمر عروس و داماد و خویشان و فرزندانشان ثبت کند.

تجربه یک عاقد : شاید فیلمبردار حسرت آن ۴۵ دقیقه ای را بخورد که در گوشه حیاط به جای شارژ دوربین مشغول گپ زدن بود.

فریبا

"" نمیشه خانم نمیشه.... نمی تونم مسئولیت داره........ خوب از یه جای دیگه از یه طیق دیگه پیداش کنین..... نمی تونم خانم........ قسم نده نمی شه....... بابا ما  نمی تونیم از لحاظ شرعی و قانونی خلافه..... اصرار نکنین خانم.......""

صدای همکارم را فقط می شندیم و نمی دانستم آن خانم چه می خواست که همکارم چنان قرص و محکم ایستاده و مقاومت میکرد.. سرانجام آن خانم رفت.

پرونده جلوی دستم را که راست و ریس کردم ، رفتم تا ببینم قضیه چییست؟! در همین حین همان خانم مضطرب و رنگ پریده در حالی که لرزش خفیفی در صورتش احساس می شد جلو آمد و خواسته اش را به من هم گفت .. البته با اصرار و قسم دادن و...

می گفت : در روز چهارم خرداد آقای فلانی اینجا عقد کرده ... می خوام بدونم اسم زنش فریباست؟

حالا فهمیدم همکارم چرا مقاومت می کرد.

ادامه داد : آخه اون آدم کلاه برداریه به یکی از آشناهای ما وعده ازدواج داده و حالا زده زیرش رفته ازدواج کرده. فامیل ما الان کارش به دیوونه خونه کشیده. هی زیر سرمه.. کاری نیست که! فقط می خواستم بدونم اسم زنش فریباست.

گفتم : خوب از هزار راه میشه فهمید اما ما نمی تونیم محتویات پرونده کسی رو برای دیگری افشا کنیم. از قومی ، خویشی ، همسایه ای ، چیزی بپرسید. می گفت : نمیشه ... هیچ راهی نیست.

زن از من هم دلسرد شد و رفت....

تجربه یک عاقد : آن فامیل زیر سرم... خود همین خانم بود. این را می شد از عشق و نفرت و دلهره توامان چهره اش فهمید.

برای" حاجی " آن روز...

در سالن انتظار که با همکارانم صحبت می کردم ، پیرمرد با ریش سفید و چهره ای نورانی و ظاهری آراسته ، کیف سامسونتی در دست به همراه خانمی سیه چرده با البسه ای که به گونه ای فقر را فریاد می کرد ، وارد دفتر شدند و پرسیدند که از طرف خانواده ... کسی نیامده؟

از همان نگاه اول می شد فهمید که این دو ،  زن و شوهر نیستند . پس از اطلاع همکارم که نه ! ساعت ۴ نوبت عقد دارند و هنوز نیامده اند بر روی صندلی کنار من نشست. باب گفتگو که باز شد فهمیدم در یکی از شرکت های معتبر تایر سازی پست مهمی دارد..

۱۵ دقیقه ای گذشت تا داماد و عروس و همراهان وارد دفتر شدند ، با لباس های معمولی و ظاهری چون همان خانم اول و در یکی از اتاق های انتظار جای گرفتند. نوبت به بررسی شروط عقد و توافقات که رسید خانم سیه چرده " حاجی"  را صدا زد .  حاجی رفت و عینک پیرچشمی اش را بر چشم نهاد و برگه را بر روی کیفش گذاشت و به همراه عروس و آن خانم که دیگر معلوم بود مادر عروس است موارد را بررسی کردند و به همکارم اطلاع دادند.

در سالن عقد حاجی دوربین در دست شروع کرد به فیلمبرداری و عروس و داماد هردو با اجازه از خانواده هایشان و البته " حاجی " جواب بله را دادند.

"حاجی " حامی آن خانواده مستمند بود و اکنون آمده بود تا دختر آن خانواده را نیز با حمایت مادی و معنوی خود به خانه بخت بفرستد.

تجربه یک عاقد : اغلب گمان می کنیم نیکوکاری از این جامعه رخت بر بسته اما گاهی کورسوی امیدی این خیال را بر می آشوبد و نسیم آرامشی می وزاند.

همه چیز تمام شد!

" ... زوجه شرط نمود هرگاه طلاق بنا به درخواست زوجه نباشد و طبق تشخیص دادگاه طلاق ناشی از تخلف زن از وظایف همسری یا سوء اخلاق و رفتار وی نبوده ، زوج موظف است تا نصف دارایی موجود خود را که در ایام زناشویی با او به دست آورده یا معادل آن را طبق نظر دادگاه بلاعوض به زوجه منتقل نماید."

این یکی از بندهایی است که شما ( اگر ازدواج کرده باشید ) خوانده و ناخوانده در دفتر ثبت و سند نکاحیه امضا می کنید و متعهد می شوید که به آن عمل کنید. اگر هم نخواهید امضا کنید باید عروس و پدر عروس هم رضایت دهند.

اما داماد مصر چند روز پیش ، راضی به امضای این بند نمی شد که نمیشد. آخر سر هم او و خواهر و مادرش برای گرفتن شناسنامه و عکس الصاق شده داماد به برگه آزمایش مراجعه کردند و روز بعد پدر عروس هم. همه چیز تمام شد!

تجربه یک عاقد : بسیاری از زوجین حتی از وجود چنین بندی هم آگاه نیستند ، وقتی در میان هلهله جمعیت و فلاش دوربین ها نور پروژکتورها و کف زدن های حضار ، آن را امضا می کنند.

 

جد

عروس جوان پس از پرسش من برای اخذ وکالت گفت : با اجازه بزرگترها : بله

داماد جوان پس از پرسش من برای اخذ وکالت گفت : با توکل بر روح جدم سید... :بله

راستش من تا حالا ندیده بودم کسی برای گفتن "بله" بر جدش توکل کند.

تجربه یک عاقد : تعدادی از عروس و دامادها برای نحوه گفتن "بله " ازپیش تمرین می کنند.

هرچه عروس خانم بگویند ، بگویم چشم!

در مقابل بندی از برگه ای که به عنوان پیش نویس چندروز قبل به زوجین می دهیم و حاوی تمامی متون قید شده در سند نکاحیه و دفتر ثبت است ، نوشته شده است : اگر شرط خصوصی دارید قید نمایید ، تازه داماد نوشته بود :"" هرچه عروس خانم بگوید بگویم چشم. ""

همکاران او را در روز عقد فراخواند و گفت : این به چه معنی است؟

گفت : نمی دانم هرچی که لازمه بنویسید . هرچه شرط هست بنویس ... نمی دانم دیگه من دربست قبول دارم.

همکارم برای او توضیح داد که بدین شیوه نمی توان چیزی نوشت... اما کو گوش شنوا..... هرچند ما زیر بار این شرط نرفتیم.

تجربه یک عاقد : برخی چشم و گوش ، بسته می دارند و آنگه که می گشایند تا خرخره در مصیبت خود کرده فرو می روند.