در سالن انتظار که با همکارانم صحبت می کردم ، پیرمرد با ریش سفید و چهره ای نورانی و ظاهری آراسته ، کیف سامسونتی در دست به همراه خانمی سیه چرده با البسه ای که به گونه ای فقر را فریاد می کرد ، وارد دفتر شدند و پرسیدند که از طرف خانواده ... کسی نیامده؟

از همان نگاه اول می شد فهمید که این دو ،  زن و شوهر نیستند . پس از اطلاع همکارم که نه ! ساعت ۴ نوبت عقد دارند و هنوز نیامده اند بر روی صندلی کنار من نشست. باب گفتگو که باز شد فهمیدم در یکی از شرکت های معتبر تایر سازی پست مهمی دارد..

۱۵ دقیقه ای گذشت تا داماد و عروس و همراهان وارد دفتر شدند ، با لباس های معمولی و ظاهری چون همان خانم اول و در یکی از اتاق های انتظار جای گرفتند. نوبت به بررسی شروط عقد و توافقات که رسید خانم سیه چرده " حاجی"  را صدا زد .  حاجی رفت و عینک پیرچشمی اش را بر چشم نهاد و برگه را بر روی کیفش گذاشت و به همراه عروس و آن خانم که دیگر معلوم بود مادر عروس است موارد را بررسی کردند و به همکارم اطلاع دادند.

در سالن عقد حاجی دوربین در دست شروع کرد به فیلمبرداری و عروس و داماد هردو با اجازه از خانواده هایشان و البته " حاجی " جواب بله را دادند.

"حاجی " حامی آن خانواده مستمند بود و اکنون آمده بود تا دختر آن خانواده را نیز با حمایت مادی و معنوی خود به خانه بخت بفرستد.

تجربه یک عاقد : اغلب گمان می کنیم نیکوکاری از این جامعه رخت بر بسته اما گاهی کورسوی امیدی این خیال را بر می آشوبد و نسیم آرامشی می وزاند.