همه آمده بودند ، شاد و سرحال. پدر و مادر داماد و عروس هم بودند. دو بانو در گوشه دنجی در حیاط دفترخانه مشغول گیراندن ذغال ها بودند برای اسپند دود کردن. بچه ها آنسوتر به دنبال همدیگر می دویدند . همه آمده بودند ....  اندکی گذشت و از عروس و داماد خبری نبود.

تماس تلفنی پدر داماد همه چیز را به هم ریخت. بی معطلی دوید و رفت و به دنبال او چند نفر دیگر. زنها آرام صدایشان را بالا بردند.  گریه و زاری در بعضی و دعا و درخواست از خدا از سویی دیگر. التهاب اوج گرفته بود. آرام آرام همگی رفتند و دفتر خالی شد از رنگ و شادمانی آنان.

حکایت چه بود ؟ .... داماد و عروس بر مرکب آراسته خود در بلواری ، دلشاد در حال آمدن به دفتر بودند که پیر مردی مقابل ماشین عروس ظاهر شده بود. آنچه به جایی نرسیده بود ترمز بود. پیرمرد آسفالت خیابان را در آغوش گرفته بود. داماد در مقابل وسوسه در رفتن و ماندن مانده بود. خوش غیرت تر از آن بود که بگذارد و بگریزد. پیرمرد را به بیمارستان رسانده بود. سه دنده و پای چپش شکسته بود. داماد بازداشت شد!

چند ساعت گذشت . پدر داماد با ضمانت او را به دفتر رسانده بود  تا مراسم بیش ازین به تاخیر نیفتد. داماد پریشان بود و عروس نگران. چه سخت گذشت بهترین لحظات عمر برای آندو. با لبخند به من وکالت دادند و رفتند.

تجربه یک عاقد : داستان فیلم سینمایی " عروس " تکرار نشد.

تجربه یک خواننده : (دختر مستقل):شاید شروع اینچنین انسان دوستانه ای در ظاهر تلخ ولی در باطن بسیار خوش یمن و بابرکت باشد ... امتحان و انتخاب خوبی بوده است ... تبریک به عروس خانم ...