دایی جان
"بله" را که از عروس گرفتم و جمله وکالت از داماد را شروع کردم بلافاصله خانم محترمی با وزن زیاد و سن و سال پنهان کرده در زیر چندین قلم آرایش گوشی موبایل را چسپاند به گوش داماد که : دایی جونه. داماد هم شروع کرد به خوش و بش . من هم ادامه دادم . جمله اینگونه پایان یافت که : وکیلم ؟ داماد گوشی در گوش گفت : ببخشید دایی جون یه لحظه : بله ... و ادامه داد زن دایی چطورن ؟ سلام برسونید. خیلی ممنون که تماس گرفتید . آره اینجاس گوشی رو می دم دستش. و گوشی را به سمت عروس گرفت. من درحال خواندن صیغه عقد بودم. عروس کلافه و ناراحت گوشی را گرفت ، دکمه قرمزش را فشار داد و آنرا میان دستانش پنهان کرد. داماد در صدد انتقاد بر آمد و عروس با یک هیسسسس به او فهماند که الان وقت این کارها نیست.
تجربه یک عاقد: موبایل بلای جان می شود اگر فرهنگ استفاده صحیح از آن را ندانی. اما نمی دانم عروس خود را با مادر داماد در انداخت یا قدردان هوشیاریش می شود.
تجربه یک خواننده : (ماجراهای من و مادر شوهر جانم !)آخ آخ آخ اون طفلکی نمی دونه الان چه خطای عظیمی کرده که...من می دونم، من که بسیار در این زمینه درد کشیده می باشم.... اگر چه کارش صحیح بوده اما این اقدام معنیش اینه که اولین تیر را عروس رها کرده و نزاع همیشگی را شرو ع کرده
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.