پارک پاییزی
خطبه را که جاری کردم رفتند. یک ماه بعد همان داماد آمد با همان هیات. سرو ریش ژولیده و لاغر اندام با اندوهی میان دو چشمان. گفت می خواهیم طلاق بگیریم. علت را جویا شدم. طفره رفت و نهایت تن داد به راز گشایی:
به مرز خودکشی رسیده بودم. بر نیمکت نم گرفته پارکی در دلگیری پاییز نشسته بودم و به دوردست ... به هیچ می اندیشیدم. دخترکی آنسو تر نشست. سیگاری گیرانده بودم. آتش خواست تا آتش در سیگارش افکند. آتش اندیشه ای نو در من افکند. راز نداریم را که فهمید و نومیدی دم خودکشیم را راهی پیش پایم گذاشت.(( هردو می ریم محضر عقد می کنیم. بعد وام چهار میلیونی رو که گرفتیم نصف مال تو ، نصف مال من. ضامنشم خودم جور می کنم. بعد طلاق توافقی می گیریم.))
پسر پاکت سیگارش را در آورد و مشغول بازی با آن شد. اندکی بعد او رفت تا دادگاه حکم جدایی دو تن را بدهد که تن به ازدواج اجباری دادند درحالیکه به هم نزدیک هم نشدند. برای فقر... برای رهایی موقت از فقر.
تجربه یک عاقد : خواب فقط چشم بر هم نهادن نیست. خواب خرگوشیمان ( + شان ) سنگین تر از آنست که برآشوبد با مرگ و فقر مردمانمان.
تجربه یک خواننده :(ملکوت) :یکی ازدواج می کنه برا دو میلیون وام . یکی دو میلیون می ده بچه اش رو بفرسته مهدکودک دو زبانه . یکی باهاش سه روز می ره دبی . یکی یه عمر گیر پس دادن وامیه که گرفته . این همون ترازوی بی عدالتیه . .................
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.