3 در 4
ساعت کار تموم شده بود. درها رو بستم و چتر در دست از حیاط دفتر رد می شدم که یکهو عکس ۳ در ۴ خانمی رو دیدم که افتاده بود روی زمین . شناختمش . دختر خانمی بود که ساعتی قبل اومده بود برای نوشتن برگه آزمایش و خیلی هم مضطرب بود. احتمالا موقع بیرون رفتن از دفتر از دستش افتاده. خواستم برگردم و بذارم تو پرونده ش . دیدم درها رو قفل کردم. گذاشتمش توی جیبم تا فردا این کارو بکنم.
منشی جوان دفتر تکه ای ساقه طلایی را در چای فروبرد و به دهان گذاشت و ادامه داد: چشمتون روز بد نبینه . در عملی جستجوگرانه خانمم که میخواسته لباسهامو بگرده که خالیش کنه و بندازه تو ماشین یکدفعه عکس این خانمه رو می بینه.
چای را هورت کشید. فکر کردم امروز بی صبحانه از خانه بیرونش کرده اند اما گفت : قشقرقی راه افتاد که بیا و ببین. بعدهم آژانسی گرفت و با دشنام (( مرتیکه بی چشم و رو و بی حیا )) رفت خونه باباش .حالام دستم به دامانت اگه یه کاریش نکنین بدبخت می شم.
تجربه یک عاقد: جرم یک عکس ۳در ۴ در جیب یک مرد متاهل گناهیست بس نابخشودنی.
تجربه یک خواننده : ( توت فرنگی ) : فقط رفت خونه ی باباش؟همین؟
به نظر من اول باید چشاش رو در می یاورد
بعد کله اش رو می کند
بعد می ذاشتتش زیر تریلی 18 چرخ
بعد می رفت خونه ی باباش
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.