حادثه
جمعیت زیادی برای عقد دو جوان آمده بودند. روز مناسبتی پر رفت و آمد و عقد و ازدواجی بود. دفتر ماهم شلوغ بود و پر تراکم. کار عقد و هدیه دادن و... که تمام شد ، با سلام و صلوات همه خارج شدند......
دقاقی بعد صدای شیون به هوا خاست. از پنجره اتاقم چیزی پیدا نبود. مردان و زنانی بودند که دوان و سرگردان می آمدند و می رفتند. ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت و از اتاق زدم بیرون. دوان که به در محضر رسیدم و کنار خیابان ، پسر کوچکی را دیدم وارفته بر دستان پدرش در حالی که مادر دستار و چادر از سر افتاده شیون می کند.
هنگام عبور از خیابان ماشینی به او برخورد کرده بود. راننده در میان ضربات همراهان عروس و داماد نالان و خونین بود. کودک را سوار بر ماشینی بردند و من هنوز هم دلم می لرزد . حتی جرات نداشتم از ترس شنیدن خبر بد ، جویای حالش شوم از داماد کم شانس آن روز عید.
تجربه یک عاقد : حادثه خبر نمی کند.

× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.