از زمان آغاز کار وبلاگ تا به حال هرگاه که می خواستم این خاطره را بنویسم دلم لرزید و دست نگاه داشتم :

جمعیت زیادی برای عقد دو جوان آمده بودند. روز مناسبتی پر رفت و آمد و عقد و ازدواجی بود. دفتر ماهم شلوغ بود و پر تراکم. کار عقد و هدیه دادن و... که تمام شد ، با سلام و صلوات همه خارج شدند......

دقاقی بعد صدای شیون به هوا خاست. از پنجره اتاقم چیزی پیدا نبود. مردان و زنانی بودند که دوان و سرگردان می آمدند و می رفتند. ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت و از اتاق زدم بیرون.  دوان که به در محضر رسیدم و کنار خیابان ، پسر کوچکی را دیدم  وارفته بر دستان پدرش در حالی که مادر دستار و چادر از سر افتاده شیون می کند.

هنگام عبور از خیابان ماشینی به او برخورد کرده بود. راننده در میان ضربات همراهان عروس و داماد نالان و خونین بود. کودک را سوار بر ماشینی بردند و من هنوز هم دلم می لرزد . حتی جرات نداشتم از ترس شنیدن خبر بد ، جویای حالش شوم از داماد کم شانس آن روز عید.

تجربه یک عاقد : حادثه خبر نمی کند.

تجربه یک خواننده : ( من و زهرای خوبم):سلام عاقد خوش خبره یه جند وقتی زدی تو کار تصادفات و کشته و زخمیشما بری عراق کارت خوب میگیره چون هر روز جلو دفترت 200تا 200 تا کشته میشن تو هم میاری میزاری تو پست و من و امثال منم میان نظر میدن چه باحال