فیلمبردار ، سوژه می شود
ناگاه دستی محکم دوربین را چسپید : ببخشید شما چرا فیلمبرداری می کنی. یعنی چی ؟ از طرف کی اومدی؟ . دوربینو ول کن آقا شما چکاره هستی؟ . من پدر داماد هستم. یادم نمی آد فیلمبردار خبر کرده باشیم. فیلمبردار شاکی گفت : لابد خانواده عروس هماهنگ کردن. دستتو بکش.
پدر عروس به دفاع از خود پرداخت و گفت : نه والا ما خبر نداریم.... فیلمبردار مانده بود که چکار باید بکند. منشی پرسید : برای عقد کی اومدی ؟ گفت حسنی. گفت : نه آقا جان این مجیدیه. عقد حسنی بعد از ایشونه. هنوز نیومدن.
فیلمبردار شرمنده شد از این اشتباه فاحش. عذرخواهی بسیار کرد و مونیتور دوربین را مقابل دیدگان پدر عروس گذاشت و شروع کرد به پاک کردن تصاویر. فیلمبردار گوشه ای نشست تا هنرش را در ثبت تصاویر برای حسنی خرج کند.
تجربه یک عاقد : یک پرسش می تواند ما را از گمراهی رها کند گاهی.
تجربه یک خواننده : ( کسی که دیگر تنها نیست):موقعیتش رو درک کردم کاملا .جلسه اول ترم اول یک کلاس توی دانشگاه...بعد از استاد وارد شده بودم .بیشتر از بقیه نت برداشتم و سوال پرسیدم. حتی به عنوان نماینده هم انتخاب شدم . 7 جلسه هم رفتم سر کلاسش. همه ازم جزوه کپی می کردن. موقع امتحان میان ترم فهمیدم اون درس کاملا یه چیزه دیگه بوده. حتی رشته اونا هم با من فرق داشته!!! بماند که درس اصلیم رو هم به خاطر اون همه غیبت حذف شدم. کاش همون موقع جلوی در یه سوال پرسیده بودم. آی ضد حال بدی بود
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.