دو ماچ آبدار
" عروس خانم زیرلفظی می خوان " این جمله را که خانم محترم قندسابی بر سر عروس بلند و رسا ادا کرد ، داماد مطمئن و مصمم با خیالی آسوده و لبخند رضایتی بر لب دست راستش را به سوی جیب چپ داخلی کت کبریتی زرد رنگ پوشیده بر شلوار جین آبی کمرنگش برد تا زیر لفظی را به بیرون بجهاند و در دستان عروس خانم محبوبش بنشاند. دستها سرچ کردند و آرام آرام لبخند رضایت ، رنگ تلخی به خود گرفت و بر صورتش خشکید. سرعت جستجوی دستها بیشتر و بیشتر شد و نیافت که نیافت. از دست چپ کمک گرفت و جیب راست را کاوید نبود که نبود . دست بر جیبهای تنگ جین کشید .... معلوم بود آنجا هم نبود. نبود که نبود. اشاره ای به فرد بالاسری که گویا خواهرش بود کرد و او شانه بالا انداخت. نبود. زیر لفظی مفقود شده بود. سکوت بود و سکوت . پیرمرد درشت صورتی چمیده بر عصای چوبی خوش ترکیب با نواری طلایی بود اما که کارستان کرد: زیر لفظیش صلواتیست برای محمد و آل محمد به نیت خوشبختی این زوج جوان.
داماد قدردانانه به پیرمرد نگریست .... حس کردم دلش می خواهد بلند شود و برود دو ماچ آبدار بر صورت پف کرده و خونسرد او بنشاند. صلوات دم گرفت و من آسوده خیال بله از عروس گرفتم و به خطبه خوانی پرداختم.
تجربه یک عاقد : تجربه جواهریست بس گرانبهای و خامی سنگیست در پیش پای
تجربه یک خواننده : ( مامان محمدجواد ) :ای وای من اصلا از همسر زیرلفظی نگرفتم همین الان متوجه شدم الان که بیاد خدمتش میرسم
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.