هدیه
زرق و برق لباسهای رنگارنگ بانوان ، پذیرایی بی وقفه مردان از خود و سفره عقد گسترده در سالن پذیرایی یک خانه بزرگ در محله ای مفرح و مرفه نشین. همه آن چیزی بود که در نگاه اول به چشم می آمد. عروسی آراسته و دامادی پیراسته با لبخندهای نمکین و نگاههایی مخملین ، نشسته با کبکبه و دبدبه.
اما به خود که اومدم, فهمیدم اینها مهم نیست!به قول شما هدیه ت چه 6دانگ خونه باشه, چه یک انگشتر, مهم نیست!وقتی بردی, که آقا داماد قلبشو 6دانگ به نامت کرده باشه و با اصل سند بده دستت!
عروس که از گل چیدن و گلاب آوردن برگشت و با "بله" در دل داماد تپش انداخت و در دست جماعت شور به هم کوبیدن آنگاه نوبت به داماد رسید. ایشان بی نیاز به گل و گلاب و بعد از آنکه زن میانسالی از میان جمعیت گفت : عروس رفته بنز بیاره ، بله گفت و بلافاصله خاطرنشان ساخت : بنده یک هدیه برای عروس خانم در نظر گرفتم که شش........ سکوت همگان را فراگرفت . داماد حین حرف زدن خم شد و پاکتی با روبان خوشرنگی را از سر سفره برداشت و افزود : شش دانگ یک ساختمان را به عروس خانم اهدا می کنم و سند را به دست عروس داد.
تجربه یک عاقد : هدیه و پیشکشی ، خانه باشد (۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون )یا انگشتر ، سکه یا یک شاخه گل مبارک است دادنش ( اگر داشته باشی) و واجب است گرفتنش (و حرام است شمردن دندانش )
تجربه یک خواننده : (بانو) : این پستتان آهی از سر حسرت در وجودمان انداخت!!!اما به خود که اومدم, فهمیدم اینها مهم نیست!به قول شما هدیه ت چه 6دانگ خونه باشه, چه یک انگشتر, مهم نیست!وقتی بردی, که آقا داماد قلبشو 6دانگ به نامت کرده باشه و با اصل سند بده دستت!
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:6 توسط 1عاقد
|
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.