آقا عزت
۱۸سال پیش از آنکه چشم به دنیا بگشاید آقاعزت متولد شده بود. ۷ ساله بود که آقا عزت با دختر عمویش ازدواج کرده بود. ۱۵ ساله بود که آقا عزت از زنش جدا شده بود و حالا ۲۴ ساله بود و با چادری سپید بر سر ، در کنار آقا عزت ۴۲ ساله با کت نیمدار طوسی و سبیل دسته موتوری نشسته بود تا زندگی مشترکشان را با خطبه من آغاز کنند.
همه چیز به خوبی برگزار شد.
تجربه یک عاقد : چشمان گاهی می بینند اما باور تن به باور نمی دهد
تجربه یک خواننده : (ستاره سبز): زنی در همسایگی ما زندگی میکرد که در شانزده سالگی به همسری مردی پنجاه ساله درآمده بود همه اش به خاطر لج و لجبازی با برادر خودش بوده که به او اجازه ازدواج با مرد دلخواهش را نداد وقتی این آقا به خواستگاری این خانم میاد برای اینکه حال برادرش را بگیرد به او جواب مثبت میدهد و با دعوا و قهر با خانواده اش به خانه بخت میرود . ازدواج با مردی که بیست و چهار سال سابقه زندگی زناشویی داشته و در زندگی اولش بچه ای نداشته و در آستانه بازنشستگی از کار بوده و بعد از فوت همسرش هوس تجدید فراش کرده بود بیچاره این زن سی و چهارسال با این مرد زندگی کرد و صاحب چهار فرزند شد اما همیشه غمی در چشماش موج میزد که آدم را کباب می کرد همیشه از دوران جوانیش با حسرت حرف میزند میگفت تنها سهمش از زندگی با این مرد تحمل بیماری ها و حوصله کردن غرو لند های او بوده است می گفت هیچ وقت با همسرش مسافرت نرفته به خانه دوست وآشنا نرفته شوهرش هیچگاه حوصله هیچ کاری را نداشته است . اواخر همسرش سکته کرده بود و او مجبور بود در چهل و چند سالگی مردی را بر روی ویلچر به این طرف و آن طرف حمل کند , وقتی که همسرش مرد به دیدنش رفتم باز هم همان غم در چشمانش موج میزد با حسرت جوانی که از کف رفت و ترس از تنهایی
کاش روزگار به انسانها فرصت دوباره میداد کاش
کاش روزگار به انسانها فرصت دوباره میداد کاش
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:13 توسط 1عاقد
|
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.