گواهی پزشک

سلام و عذرخواهی فراوان. در وبلاگ و اینترنتم اشکال داشتم نشد که به روز باشم.

اما ... ازین پس می خواهم یکی از کامنتهای شمارا به عنوان تجربه یک خواننده قبل از ایجاد پست جدید بر روی پست قبلی قرار دهم . البته با نام فرستنده نظر و البته با گزینش خودم. خوب پست امروز را لطفا بخوانید.

همه چیز مهیا شده بود. عروس آراسته و داماد آماده با همراهان و مهمانان و شاهدان و دوستان و اقوام همه آمده بودند.

از چند روز پیش لابد خواستگاری و بله برون و ... همه چیز انجام شده بود و زوجین به آزمایشگاه و کلاس مشاوره رفته بودند و چندباری برای تکمیل پرونده به دفتر ما رفت و آمد کرده بودند.

توافقات را که با حضور پدران داماد و عروس و خودشان بررسی کردیم ، ناگاه مادر داماد در گوش شوهرش پچ پچی کرد. مرد در گوش داماد چیزی گفت و همان سخنان درگوشی کافی بود تا مراسم را بعد از مدتی رفت و آمد به هم بزند. (( برویم آقا برویم )) خیلی راحت مراسم کنسل شد و همگان رفتند . علت را جویا شدیم. داماد گفت : والا نمی دونم اینا می گن باید گواهی باکره بودن دختر را از پزشک بگیریم. میگن قبل از گرفتن گواهی عقد نمی کنیم.

تجربه یک عاقد : برخی رسوم همچنان میان بعضی برجای مانده است. چه خوب چه بد.

تجربه یک خواننده : ستاره : این رسم حالا چه خوب چه بد ضامن زندگی سالم دو طرف نیست. یک دختر مالک بدن خودشه. این گرفتن برگه حالا چه واقعی چه ساختگی فقط عدم اعتماد دو طرف به هم رو میرسونه . اگر دو نفر به این درجه از اطمینان برای همراهی همدیگه برای بقیه سالهای عمرشون رسیده باشن این مسایل به این شکل مطرح نمیشه. لطفا به باکرگی ذهن و روح فکر کنین . دکترشم وجدان برای دادن گواهی.

وصلی دوباره

از تاخیر در ارسال پست جدید صمیمانه عذرحواهی کرده ، از همه شما که سر زدید ممنونم :

صندلی های عروس و داماد خالی بود. وارد اتاق که شدم دو پسر نوجوان که تازه پشت لبشان سبز شده بود جلو پایم بلند شدند با نگاه هایی نگران و سرگردان. پیرمردی و مردی جوانتر هم بودند و البته عروس و داماد.

شرمگین نشسته بودند بر صندلی های عادی سالن عقد. خطبه را شروع کردم دور از رسم های معمول پایان یافت. عروس و داماد باز هم زندگی مشترکشان را شروع کرده بودند تا سایه شان بازهم با هم بر سر دو نوجوان کنار دستشان باشد.

آنها طعم طلاق چشیده و باز هم به وصل اندیشیده و پیوسته بودند. این شروع دوباره آیا با طعم خوش خوشبختی همراه خواهد بود. آیا بازهم کانون خانواده گرم خواهد شد یا ....؟

تجربه یک عاقد : پا که خیس کرده از رودخانه یکبار بگذرید بار دیگر سهل تر قدم می گذارید.

تجربه یک خواننده : وارش :سلام . به نظر من کسانی که یکبار ازدواج میکنند توی فرهنگ ما جدا میشن از همدیگر اگر برای بار دوم از همسرشون جدا بشن چون فرهنگ ایرانی هست و فضولی تو ی خون اکثر ایرانیان است از ترس اینکه پشتشون حرف در نیارن زندگی می کنند و من کمتر دیدم کسی برای دوم طلاق بگیره ولی هست

به سوی روشنی

وکالت از عروس و داماد را گرفتم. عاشقانه در کنار همدیگر نشسته بودند. دستهایشان پس از خطبه به جستجوی همدیگر پرداختند. دستها عاشقانه در آغوش همدیگر جای گرفتند. سالن بزرگ و پرنور سالن عقد ما را با باران نور و رنگ. مهمانانی با لباسهای پرزرق و برق . بچه هایی که از نزدیک خیره به چهره آنان می نگریستند ، کنجکاوانه. دفتر بزرگی که امضاهایشان بر آن نقش بست. پدر عروسی که یارای پنهان کردن اشک نداشت. مادر عروسی که چینهای نشسته بر چهره اش سالیان رنج را فریاد می زد. پدر دامادی که دستهایش برای دعا به آسمان بود . خواهر کوچکتر داماد که مادرانه او را می پایید. مهمانانی که با علامت سوال بزرگی عیان بر سر شاهد وصلتشان بودند. دخترکانی که تور گرفته و بر سر آنان قند می ساییدند.... و من که یک بار برای طول زندگی شان در ایستگاهی برای پیوستن در کنارشان بودم. هیچ کدام و هیچ کدام را هیچکدام ... نه عروس و نه داماد ندیدند. اما مطمئنم که آینده را می دیدند ، درکنار هم برای سعادت.

زوج روشندل عاشق در این نقطه از زمان. در این مکان از جغرافیا ..زندگی بی نور تاریک خود را به هم گره زدند. آنان به روشنی فردایی در پرتو عشق می اندیشیدند. از محضر که خارج شدند نگذاشتند کسی دستهایشان را بگیرد. عصاهای سفید را در دست گرفتند و شانه به شانه هم رفتند.

تجربه یک عاقد : چیزی مانع نمی شود که نیمه گمشده را یافت.

تجربه یک خواننده :مریم از ملبورن:دیروز به بیمارستان محل کار من یک زوج نابینا اومده بودند..من اورژانس شیفت داشتم.اما دوستم که بخش زنان کشیک بود گفت خانم با درد زایمان مراجعه کرده و یک نوزاد پسر بدنیا آورده و بعد از یکسری آزمایشات متوجه شدند دید نوزاد کاملا طبیعیه.من که رفتم سراغشون دیدم داره نوزادش رو می بوسه و نوازش می کنه. به من گفت بزرگترین آرزوش این بوده که نوزادش بتونه ببینه.

بلوتوث ناموس

داماد عکس گرفته شده با موبایل از عروس را در آرایشگاه مقابل دیدگان دختر عمویش گرفت و فریاد زد. همین بسته. همینو بلوتوث می کنم بدبخت شی.

دختر عمو که لباس عروسی برتن کرده بود چاره ای جز گریستن نداشت. عمو سر زن عمو داد کشید که : صدبار بهت گفتم نمی خواد ببریش آرایشگاه. همه چیز به هم ریخته بود. آتش بیاران دعوا جاری ها بودند و آتش گرفته ها دو برادر. میهمانان هرکدام اظهار نظری می کردند که در مجموع خوراک هیمه آتش را فراهم می نمود.

دعوا بر سر مهریه بود. هیچکدام از طرفین تن به خواسته دیگری نمی دادند. داماد قهر کرد و رفت. دایی ها هم طرف خواهرانشان را گرفتندو.....

ساعتی بعد داماد نشسته بود در کنار عروس. پدر عروس و خود عروس و داماد به من وکالت دادند و همه را آرامشی این بار پس از طوفان فراگرفته بود. اما آیا طوفان در راه بود؟

تجربه یک عاقد : مانده ام داماد چگونه می توانست سربلند کند. او ساعتی پیش تهدید میکرد که عکس ناموس آرایش کرده اش را بلوتوث می کند.

حج یا دبی؟

داماد با ریش پروفسوری و قدری هول درکنار عروس سپید پوش مقابل کانتر سالن پذیرش دفتر ایستاده بود تا همکارم یک بار دیگر توافقات را با آنها چک کند. پرسید: این حجی که نوشتین عمره باشه یا تمتع؟ داماد رو کرد به عروس و گفت : کدومشون. اونی که زودتره چیه ؟ عروس هم که مثل داماد نمی دانست عمره چیه و تمتع کدام گفت : فرقی نمی کنه. داماد از همکارم پرسید: اون که زودتره کدومشه ؟ همکارم پرسید : عمره. داماد یواشکی به عروس گفت : به جای اینکه بریم دبی میریم اونجا.

من که دیروز اتفاقی این مکالمه را شنیدم فکر کردم تا پست امروزم همین باشه:

به نظر شما این حج که اخیرا توی مهریه ها می آید به چه منظوریست؟ قاعدتا اگر خانواده مستطیع باشند واجب است به حج بروند و اگر نداشته باشند می توانند نروند. در جامعه ما معمولا کمتر کسی مهریه اش را مطالبه می کند، مگر هنگام طلاق. حال در هنگام طلاق زن می گوید : مهره ام را بده و مرد به سازمان حج می رود و آنجا می گویند تا ۵ سال دیگر ثبت نام تمتع نداریم. تکلیف چیست؟

تجربه یک عاقد : ذکر حج در مهریه را شاید برخی برای مبارکی و میمنت قید کنند ، اما بسیاری را هدف پیروی از مد روز مهریه است.

رونمایی زیر لفظی

"عروس زیر لفظی می خواد" جمله ای بود که به طرز طنازانه ای خانمی در ردیفِ نخست ِنشستگان ادا کرد. همکار مکرمه شان بانویی بودند میانسال که طبق سناریو دست بردند به کیف مبارک تا زیر لفظی را رونمایی کنند. ناگاه رنگ از رویشان پرید و لرزان دست ، دو جعبه کادوی همشکل و همرنگ و هم اندازه را از کیف کذایی خارج کردند و ندا دردادندکه : نمی دونم کدومشونه.

بیان این جمله مصادف بود با تصمیم سریع بانوی کارکشته که شروع کرد به کادو برداری زیر لفظی. کادوها جیر و بدقلق بودند و باز کردن آنها میسر نبود. بناچار شروع کرد به پاره کردن یکی از کادوها. به سختی کاغذ کادو را جرداد جعبه ای قرمز خودنمایی کرد. در جعبه را باز کرد. گفت : این نیست... ساعت مردانه ای بود. بلادرنگ شروع کرد به پاره کردن کادوی دوم.

یکی از جمعیت گفت : خوب وقتی این نیست اونه دیگه چرا بازش می کنی. دیگری گفت: بذار خودشون باز کنن. اما کار از کار گذشت و زیر لفظی از لفافه کاغذ کادو خارج شد و دست به دست به دست داماد رسید تا در دست عروس کند.

من درنگ بیش ازین جایز ندانستم و نگذاشتم .بلا فاصله " بله وکالت " از عروس ستاندم. دامادِساعت عروس در دست هم بله گفت تا پس از خروج من از صحنه نفس گیرو وقت بر رونمایی زیر لفظی ساعتها در دستان جا خوش کنند به مبارکی.

تجربه یک عاقد: بعضی عروسها با زبان بی زبانی فریاد می زنند که : بابا ما اگه زیر لفظی نخوایم ، کیو باید ببینیم.

دخترکی با موهای بافته و چشمان ملیح

سپاس بسیار از همه دوستان برای همه چیز. درجواب محبت شما: مانی الان بیمارستانه و منتظر بهبودش هستیم و بیشتر از اون جواب پاتولوژی. دعا کنید.در مورد مشکل وبلاگ به لطف دوستان و راهنماییشان فعلا جواب داده. ممنون و ببخشید. پست امروزم دیر شد.

دستان کوچک دخترکی با موهای بافته و چشمان رنگی ملیح در دستان مردی بود با کت و شلوار مشکی و کراواتی آبی که جای جایش را نقطه های سفیدی فراگرفته بود. مرد مهربانانه نوازش می کرد این دست آسمانی را و دخترک لم داده بود و چانه بر پاهای مرد می فشرد کودکانه . او با همان چشمان  کنجکاو به من این تنها متکلم مجلس چشم دوخته بود. عروس گهگاهی دخترک را می پایید و از آسودگیش که خیال آسوده می شد با شرمی به شیوه عروسان به زمین خیره می گشت.

مرد مهربان پس از " بله " عروس صورت دختر زنش را بوسید و دخترک لبخند زد. او دیگر پس از دوره ای بی پدری و نامهری روزگار که پدرش را در تصادف گرفته بود ، دیگربار مهرپدر را تجربه می کرد.

حاضران با لبخندی برخی استهزا آمیز و بعضی خرسندانه همراهی می کردند مجلس عقد مردی که دختر زنش را به فرزندی پذیرفته بود و زنی که خود را در کنار مردی می دید که دخترش را دوست می داشت.

تجربه یک عاقد: کودکان همه بی گناهند. مهر مادری و عشق پدری می خواهند مردم. هردو باهم. 

دوستان یاری کنند تا من وبلاگ داری کنم.

دوستان سلام . در بخش کامنتها و پاسخگویی به آنها دجار اشکال شده ام. هنگام بررسی نظرات پنجره ای باز شده و یوزر پس ورد می خواهد. وارد می کنم اما باز هم می ماند و اجازه دسترسی ا نمی دهد. با عنوان کامنتینگ دات بلاگفا دات کام. می شود یاریم کنید تا شرمنده شما نشوم.

گناه بزرگ!

(( قبول نمیکنه خوب . میگه خوشگل نیست. حالا دارم راضیش می کنم. دختره خوبه ها ولی این راضی نمیشه.))

زنی که تحمل رنج سالیان بچه دار نشدن را بر صورتش می شد دید به ستوه آمده بود از مردش. چون تابه حال هرکسی را برای ازدواج دوباره مرد به او پیشنهاد داده بود ، به دلیلی رد کرده بود. این یکی را هم به دلیل خوشگل نبودن!! رد کرده بود. زن ادامه داد" ولی بالاخره یکی رو براش پیدا می کنم که راضی بشه.

یک ماه گذشته بود از سخنان این زن که می خواست برای شوهرش زن دیگری بگیرد. باز هم وارد شد، خوشحال و راضی. عکسهای مردش و زنی در دست  خندان به من سلامی کرد و گفت : بالاخره یکی رو پیدا کردم که دیگه "نه" توش نیاره".

سه روز بعد مجلس عقد برپا بود. هنگام خطبه نیم نگاهی به زن انداختم. میشد دید حس دوگانه عذاب آور را در زیر لبخند سردش.

ده ماهی گذشت. زن که برای طلاق از مردش آمده بود از تولد پسر شوهرش خبر آورد.

تجربه یک عاقد : بچه دار نشدن گناه بزرگیست بزرگ. چون مرتکبش را مجازات می کنند سخت. گناهی ناکرده. 

گلدن تایم

در مسابقات قهرمان قهرمانان آیتمی هست که شخص باید درحالی که دستها را از بدن جدا کرده است ، وزنه ای را نگاه دارد. هرچقدر زمان بیشتری تاب بیاورد به برد نزدیکتر می شود.

اگر سنگینی وزنه به اندازه یک تور یک در یک باشد و دونفر هم آن را گرفته باشند چطور ؟ چه زمانی می توان آن را نگاهداشت. شاید تصور کنید زمان زیادی می توانید این کار را انجام دهید. اما اینطور نیست.

گاهی اوقات مثل همین دیروز دختران تورگیر پس از "بله " عروس و داماد تور را برنداشته و همچنان نگاه می دارند. خطبه عقد رابنده می خوانم و می دانم که چه زجری تحمل می کنند. از سویی رها کردن تور یا جمع کردن آن را هنگام خطبه درست نمی دانند و نیز نمی دانند خطبه کی تمام می شود و از دیگرسو دستهایشان به شدت خسته شده و به پیچ و تاب می افتند. خلاصه اینکه ۵ تا ۷ دقیقه زمان طلایی برای عروس و داماد برای آنها جهنمی و عذاب آور می شود. در عقد دیروز دختر خانم سمت راستی تور را رها عروس را تور به سر و خود را خلاص کرد.

 راستی پیش از اینکه بخواهید به او خرده بگیرید دستها را در این مدت در هوا ثابت نگاه دارید و خود را جای او بگذارید.

تجربه یک عاقد : گلدن تایم پنج تا هفت دقیقه ای را قبلا برنامه ریزی و تمرین کنید.

نه    نه   نه   !

سوال : آقای... آیا بنده از طرف شما..........وکیلم؟

جواب : نه   نه   نه......

وکالت را از عروس خانم گرفته بودم و داشتم از داماد می پرسیدم. سوال من که تمام شد صدا آمد که :نه  نه  نه... شگفت زده شدیم ، من و همه حاضران. صدای مخالفت و" نه" از طرف داماد نبود. پس این چه کسی بود که با وصلت آنها مخالف بود. من و حاضران و عروس و داماد رو برگرداندیم ببینیم او کیست.

منظره جالبی را دیدیم. پیر زنی کنار پیر زنی دیگر نشسته بود. گویا در حال و هوایی دیگر بودند و اصلا فراموش فرموده بودند که اینجا به مهمانی عقد آمده اند. صحبت دونفره شان گل انداخته بود و این "نه  نه  نه  " جواب یکی به دیگری بود. سکوت کردیم. مکالمه آن دو باز ادامه داشت و یک بار دیگر مخالفت خود را آن بانو با دیگری نشان داد و گفت نه  نه  نه.

همه خیالمان راحت شد. داماد "بله" گفت و حاضران دست زدند.از اتاق که داشتم خارج می شدم نگاهشان کردم. همچنان گرم و غرق صحبت دوستانه دوطرفه بودند.

تجربه یک عاقد : پیرزنها زیاد پر حرف نیستند !گاهی اختلاطی می کنندو بس !!!

این یک پست جدید نیست. قدردانیست

از همه بچه هایی که برای مانی دعاکردند و در کامنتها احوال پرسی کردند ممنونم. چون حالش رو پرسیدند عرض می کنم که امروز عملش ۶ ساعتی طول کشیدو الان در آی سی یوه. منتظر جواب پاتولوژی هستیم. ممنون.

آتشفشان

از همه شما به خاطر لطفتون به مانی ، دعاها و کامنتهای امیدبخشتون بسیار بسیار ممنونم. اما بعد :

 آتش فشانی از نور و رنگ و آتش به هوا پرتاب شد. عروس لباس گرانقیمت احتمالا اجاره ایش را جمع کرد . داماد خود را سپر بلای عروس کرد تا حمایت خود را در همین آغاز عیان نماید. بچه ها شروع کردند به دست زدن و شادی کردن و من سکوت معناداری پیشه کردم.

وکالت گرفتن از عروس و داماد تمام شده بود و من با درخواست سکوت از همگان مشغول خواندن خطبه بودم که (( انکحت و زوجت .......)) خانمی شروع به رفتن و آمدن کرد. اول نفهمیدم چرا اما وقتی آتش به پا کرد ، تازه متوجه شدم دسته گلی که خانم به آب داده چه بود. ایشان فشفشه های آتشفشانی ( که با جرقه و نور و سروصدا تا ۳ با ۴ متر به هوا فواره می زند و معمولا در فضای باز یا سالن های با سقف بلند استفاده می شود )) را درست سرخواندن خطبه آنهم در یک فضای بسته ، جلو روی عروس و داماد و مقابل چشمان متعجب من آتش زد.

آتش فشان که خاموش شد ، گفتم : خانم محترم من خواهش کردم سکوت کنید شما آتش روشن می کنید. سرزنش و توبیخ همگان آن خانم را به پشیمانی عمیقی کشاند تا او باشد که دیگر کار نسنجیده نکند.

تجربه یک عاقد : معمولا عزیزانی برای خوش آیند و شگفت زدگی مهمانان تدبیری می اندیشند.  این یکی بدشانس بود که تدبیرش با سوراخ سوراخ شدن لباس عروس همراه بود.

برای مانی

دعا برای خوشبختی زوجین و عاقبت به خیری و.... که معمولا بعد از خطبه عقد انجام می دهم را به پایان بردم. معمولا بلافاصله با درخواست صلواتی کارم را به پایان می برم. اما اینبار طول کشید. دستهای من و مهمانان رو به آسمان بود. آنان که در روز میلاد امام رضا (ع) برای مراسم عقد آمده بودند.در انتظار آمین من و پایان دعا بودند تا به شادمانیشان برسند اما من با اندوه بزرگم توان پایان نداشتم........ می دانم همگان تعجب کردند که چرا بدون دعا همچنان عاقد دست به دعا مانده است. ولی من در دلم دعا می کردم. برای مانی.

پسر دو سال و نیمه ای که شب میلاد امام رضا (ع) در بیمارستان بستریش کردند تا توموری را که تازه متوجه شدند بخش عمده ای از مغزش را فرا گرفته خارج کنند. فردا مانی فرزند پسر عمویم را به اتاق عمل می برند و من به شدت نگران آن نازنینم.

تجربه یک عاقد : می گویند دعا سر عقد مستجاب می شود و من آن لحظه را غنیمت شمردم.

 

ترانه هایی برای عروس و داماد.

به مناسبت ۸/۸/۸۸ میلاد امام هشتم ۸۸ جوان را به خانه بخت روان کردیم. انتظار که ندارید همه خاطرات آن را یکجا نقل کنم ! خوب اولی را امروز بخوانید.

اولین بخش وکالت گرفت از عروس که به پایان رسید ، دختری که بر سر عروس و داماد ایستاده بود گفت : عروس رفته گل بچینه . همزمان با او خانم دیگری که در میان جمعیت گم بود شروع کرد همین جمله را با آهنگی باباکرم گونه به آواز خواندن.

بار دوم که پرسیدم ، دیگر آن دختر سکوت کرد و همان زن از میان جمعیت با آهنگ خبر داد که عروس خانم رفته گلاب بیاره . جالب آنکه در حین خواندن ترانه وار این جملات صدای ریز بشکن های اطرافیان همآهنگ با او شنیده می شد.

سالن را پس از خطبه ترک کردم ، از بچه ها شنیدم که پس از رفتن من آن خانم چند ترانه ای حاضران را میهمان کرده است.

تجربه یک عاقد : گاهی می مانی چه بکنی و من ماندم چه بکنم. مکث و اشاراتم کارگر نیفتاد.

8/8/88

امروز ۷/۸/۸۸ است و فردا۸/۸/۸۸. تقارن این روز با میلاد امام هشتم هم تاریخی و بی نظیر است. از ساعت ۱۲ امروز کار عقد دفتر را به صورت فشرده شروع می کنیم. ساعت ۱۱ فرداشب کارمان به امید خدا تمام میشود. در شمار بسیاری عقد که کمترکسی می تواند فکرش را بکند ، شرکت می کنم.

درتمام آنها ضمن اینکه به خوشبختی زوجین فکر می کنم ، شماهم با من هستید. دوست دارم دست پر شنبه به شما سلامی دوباره کنم. با خاطراتی برای دوستان بهتر از جان. دعاکنید مراسم به خوبی برگزار شوند و آنان به خوشبختی دست یابند.

تجربه یک عاقد : خوشبختی همین نزدیکی هاست . لای این شب بوها پای آن کاج بلند.

من وکیل تو یا تو وکیل من ؟

دیروز بازدید وبلاگ یک عاقد از مرز هزار گذشت (۱۰۴۴) از همه شما ممنونم. اما پست امروز :

اضطرابی داماد را فرا گرفته بود دیروز. نمی دانم چرا فکر می کرد عروس نمی داند. وقتی وکالت گرفتن را شروع کردم زیر لب چند بار به عروس گفت. سه مرتبه  سه مرتبه....... بار اول نگی ها . عروس اما آرام بود و مطمئن. درخواست وکالت اول که تمام شد داماد نفس راحتی کشید و چهره ای مصمم به خود گرفت.

نوبت به وکالت ستانی از داماد رسید. پرسیدم : آقای...... آیا وکیلم تا دوشیزه........؟ جواب داماد باعث شد دو نفر از زور خنده در سالن را بازکرده به بیرون پناه ببرند و چند نفر بزنند زیر قهقهه و دختران تورگیر هی ریز و طولانی بخندند و عاقد با جان کندن خطبه را تمام کند.

بله. داماد با همان چهره مصمم و مطمئن در جواب من بلند و رسا گفت : وکیلم!!  خنده که کمتر شد گفتم. من وکیل شماهستم یا شما وکیل من؟ حرف من آنهایی را که به واسطه حرمت مجلس خنده خود را محبوس کرده بودند ، رهایش کنند . جالب آنکه داماد اصلا متوجه اشتباه خود نشد .

تجربه یک عاقد : تا دیگر دامادها باشند سر سفره به عروس ها گیر نداده و به آنها آموزش " بله گویی " ندهند.

با اجازه موبایل : بله !

(( عروس خانم آیا وکیلم تا شما را........ )) بینگلو بینگلو بینگلو بینگ . صدای ناهنجار موبایل داماد در سومین باری که داشتم از عروس وکالت می گرفتم همه را متوجه خود کرد. داماد که بنابود تا لحظاتی دیگر بله عروس خانم را بشنود، اتفاقی که بناست یک بار در عمرش بیافتد در آن لحظه حساس فکر می کنید چکار کرد. گوشی را از جیبش درآورد و دکمه سبز را فشار داد و گفت : الو.

من ایستادن به احترام موبایل و مکث به خاطر داماد زمان نشناس را جایز ندانسته و ادامه دادم. یکی از جمعیت صدا برآورد که : با اجازه موبایل بله. داماد بلافاصله تلفن را قطع کرد و عروس جواب مثبتی به من داد برای وکالت ، اما حتما دمار از روزگار داماد در می آورد برای این جسارت.

تجربه یک عاقد : زنگ می زند گاهی، ازمیان جمعیت ، از جیب پدر عروس ، از کیف خانم مهمان ، از این سو و از آن سو.... لطفا موبایلتان را سر سفره عقد بر روی وضعیت سکوت قرار دهید.

" عروس جسیم"

عاقد کت بسته دیشب دلنوازان رودیدید که مونگولانه نمی دانست چه باید بکند  اونوقت.......... ببخشید فرموده بودید دیگه به این سریال گیر ندم. چشم. پس پست امروز :

۱۳۰ کیلوگرم حدسی بود که می توان در مورد عروس دژم دیروزمان زد. داماد ۵۵ تا ۶۰ کیلویی پای برگه و دفاتری را امضا کرد که مهریه اش شامل ۱۳۵۷ سکه تمام بهار طرح قدیم ( تاریخ تولد عروس ) ( معادل ۳۳۹ میلیون و ۲۵۰ هزار تومان ) ، یک سفر حج تمتع و یک سفر کربلا بود.

داماد سر سفره چندباری رو به عروس حرفهای درگوشی زد ، اما عروس حتی به او نگاه هم نمی کرد : ریز میبینمت.

او وقتی شانه به شانه همسر جسیم مکرمه اش از دفتر خارج شد حتی پول در جیب نداشت تا هزینه های دفتر را بپردازد.

تجربه یک عاقد : گاهی وقتها گویا دل راه می بندد بر عقل .

دل نوازان و عاقدان!

رامین خوش مزه ترین !! کاراکتر سریال دل نوازان ( که البته کمی تا قسمتی از لاست و...جذاب تر است ) دیشب افاضاتی فرمودند ، در جواب دختر خانم محترمه ای به نام روشنک که می خواهند به عقدشان در آیند و البته ریاست محترمشان در آژانس نیز هستند که عاقد خبر کرده ای؟ ایشان فرموده اند :(( بعععله گفتم کت بسته بیارنش خدمتتون.))

این هم از فرهنگ سازی رسانه مثلا ملی نسبت به قشری که تقریبا از افراد مورد احترام جامعه هستند. فرقی نمی کند. اگر پزشک باشد یا قاضی یا وکیل یا کارمند یا کارگر شهرداری درست نیست " کت بسته " ببرندشان به خدمت آن دختر خانم محترمه!

تجربه یک عاقد : تا به حال بنده را کت ( یا همان کتف ) بسته بر سر سفره عقد نبرده اند. پس تجربه ای ندارم

عروس بدقدم!!

سپر پژو ۴۰۵ نقره ای صفر مچاله شده لابلای چرخ بنز ۶ تن دیده می شد و گلهایی که پرپر شده اینجا و آنجا پخش شده بود.

دیروز عصر سر یکی از تقاطع های خروجی غربی شهر با این منظره مواجه شدم. نزدیکتر که رفتم متوجه شدم که حدسی که دلم را لرزانده بود ، درست بود. قسمت جلو موتورماشین گلکاری شده عروس از بین رفته بود ، اما هردو سالم بودند . کاروانیان همراه کاروان عروس همه پیاده شده بودند و دور آنها را گرفته بودند. دقایقی بعد عروس را با آن هیات همیشگی عروس ها درحالیکه گریه می کرد از ماشین پیاده کرده و آنسوتر سوار پرایدی با چند سرنشین کردند ، از اعتبار افتاده.

او را مرکب آراسته که با جلال و شکوه قرار بود ده دقیقه و یک بار برای تمام عمر سوار بر آن شود ، زودتر از معمول پیاده کرد.

تجربه یک عاقد : بی احتیاطی از داماد بوده اما متاسفانه همگان عروس را بدقدم می دانند.