دخترکی با موهای بافته و چشمان ملیح
دستان کوچک دخترکی با موهای بافته و چشمان رنگی ملیح در دستان مردی بود با کت و شلوار مشکی و کراواتی آبی که جای جایش را نقطه های سفیدی فراگرفته بود. مرد مهربانانه نوازش می کرد این دست آسمانی را و دخترک لم داده بود و چانه بر پاهای مرد می فشرد کودکانه . او با همان چشمان کنجکاو به من این تنها متکلم مجلس چشم دوخته بود. عروس گهگاهی دخترک را می پایید و از آسودگیش که خیال آسوده می شد با شرمی به شیوه عروسان به زمین خیره می گشت.
مرد مهربان پس از " بله " عروس صورت دختر زنش را بوسید و دخترک لبخند زد. او دیگر پس از دوره ای بی پدری و نامهری روزگار که پدرش را در تصادف گرفته بود ، دیگربار مهرپدر را تجربه می کرد.
حاضران با لبخندی برخی استهزا آمیز و بعضی خرسندانه همراهی می کردند مجلس عقد مردی که دختر زنش را به فرزندی پذیرفته بود و زنی که خود را در کنار مردی می دید که دخترش را دوست می داشت.
تجربه یک عاقد: کودکان همه بی گناهند. مهر مادری و عشق پدری می خواهند مردم. هردو باهم.
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.