دیروز بازدید وبلاگ یک عاقد از مرز هزار گذشت (۱۰۴۴) از همه شما ممنونم. اما پست امروز :

اضطرابی داماد را فرا گرفته بود دیروز. نمی دانم چرا فکر می کرد عروس نمی داند. وقتی وکالت گرفتن را شروع کردم زیر لب چند بار به عروس گفت. سه مرتبه  سه مرتبه....... بار اول نگی ها . عروس اما آرام بود و مطمئن. درخواست وکالت اول که تمام شد داماد نفس راحتی کشید و چهره ای مصمم به خود گرفت.

نوبت به وکالت ستانی از داماد رسید. پرسیدم : آقای...... آیا وکیلم تا دوشیزه........؟ جواب داماد باعث شد دو نفر از زور خنده در سالن را بازکرده به بیرون پناه ببرند و چند نفر بزنند زیر قهقهه و دختران تورگیر هی ریز و طولانی بخندند و عاقد با جان کندن خطبه را تمام کند.

بله. داماد با همان چهره مصمم و مطمئن در جواب من بلند و رسا گفت : وکیلم!!  خنده که کمتر شد گفتم. من وکیل شماهستم یا شما وکیل من؟ حرف من آنهایی را که به واسطه حرمت مجلس خنده خود را محبوس کرده بودند ، رهایش کنند . جالب آنکه داماد اصلا متوجه اشتباه خود نشد .

تجربه یک عاقد : تا دیگر دامادها باشند سر سفره به عروس ها گیر نداده و به آنها آموزش " بله گویی " ندهند.