به سوی روشنی
وکالت از عروس و داماد را گرفتم. عاشقانه در کنار همدیگر نشسته بودند. دستهایشان پس از خطبه به جستجوی همدیگر پرداختند. دستها عاشقانه در آغوش همدیگر جای گرفتند. سالن بزرگ و پرنور سالن عقد ما را با باران نور و رنگ. مهمانانی با لباسهای پرزرق و برق . بچه هایی که از نزدیک خیره به چهره آنان می نگریستند ، کنجکاوانه. دفتر بزرگی که امضاهایشان بر آن نقش بست. پدر عروسی که یارای پنهان کردن اشک نداشت. مادر عروسی که چینهای نشسته بر چهره اش سالیان رنج را فریاد می زد. پدر دامادی که دستهایش برای دعا به آسمان بود . خواهر کوچکتر داماد که مادرانه او را می پایید. مهمانانی که با علامت سوال بزرگی عیان بر سر شاهد وصلتشان بودند. دخترکانی که تور گرفته و بر سر آنان قند می ساییدند.... و من که یک بار برای طول زندگی شان در ایستگاهی برای پیوستن در کنارشان بودم. هیچ کدام و هیچ کدام را هیچکدام ... نه عروس و نه داماد ندیدند. اما مطمئنم که آینده را می دیدند ، درکنار هم برای سعادت.
زوج روشندل عاشق در این نقطه از زمان. در این مکان از جغرافیا ..زندگی بی نور تاریک خود را به هم گره زدند. آنان به روشنی فردایی در پرتو عشق می اندیشیدند. از محضر که خارج شدند نگذاشتند کسی دستهایشان را بگیرد. عصاهای سفید را در دست گرفتند و شانه به شانه هم رفتند.
تجربه یک عاقد : چیزی مانع نمی شود که نیمه گمشده را یافت.
تجربه یک خواننده :مریم از ملبورن:دیروز به بیمارستان محل کار من یک زوج نابینا اومده بودند..من اورژانس شیفت داشتم.اما دوستم که بخش زنان کشیک بود گفت خانم با درد زایمان مراجعه کرده و یک نوزاد پسر بدنیا آورده و بعد از یکسری آزمایشات متوجه شدند دید نوزاد کاملا طبیعیه.من که رفتم سراغشون دیدم داره نوزادش رو می بوسه و نوازش می کنه. به من گفت بزرگترین آرزوش این بوده که نوزادش بتونه ببینه.
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.