به مناسبت ۸/۸/۸۸ میلاد امام هشتم ۸۸ جوان را به خانه بخت روان کردیم. انتظار که ندارید همه خاطرات آن را یکجا نقل کنم ! خوب اولی را امروز بخوانید.

اولین بخش وکالت گرفت از عروس که به پایان رسید ، دختری که بر سر عروس و داماد ایستاده بود گفت : عروس رفته گل بچینه . همزمان با او خانم دیگری که در میان جمعیت گم بود شروع کرد همین جمله را با آهنگی باباکرم گونه به آواز خواندن.

بار دوم که پرسیدم ، دیگر آن دختر سکوت کرد و همان زن از میان جمعیت با آهنگ خبر داد که عروس خانم رفته گلاب بیاره . جالب آنکه در حین خواندن ترانه وار این جملات صدای ریز بشکن های اطرافیان همآهنگ با او شنیده می شد.

سالن را پس از خطبه ترک کردم ، از بچه ها شنیدم که پس از رفتن من آن خانم چند ترانه ای حاضران را میهمان کرده است.

تجربه یک عاقد : گاهی می مانی چه بکنی و من ماندم چه بکنم. مکث و اشاراتم کارگر نیفتاد.