عروس 20 ساعته

وارد اتاق عقد که شدم و کنار پدر عروس و داماد نشستم خانمی آمد و گفت می خواهم با شما صحبت کنم. مادر عروس بود. گفتم به دفتردار مراجعه کند. با پدر داماد و عروس رفتند و برگشتند. گفتم مشکلی نیست و وکالت از پدر عروس خواستم . گفت بخوایم یا نخوایم باید بشه دیگه. لحجه ترکی داشت و بله ای برای وکالت به من تحویل داد. خطبه را خواندم.

صبح روز بعد مادر عروس هراسان آمد. شنیدم که در سالن پذیرش سر و صدا برپاست رفتم و دیدم همان زن است . به دفتر خودم دعوتش کردم و شروع کرد به درد دل کردن: ما این خانواده را نمی شناختیم . توی این شهر غریبیم. یک روز به خانه برگشتم . دختری توی اتاق دخترم بود . گفتم این کیه ؟ گفت همکلاسیمه اتفاقا برای برادرش منو خواستگاری کرده. دنیا بر سرم آوار شد. بالاخره همه چیز گذشت و ما اطلاعات زیادی از خانواده داماد نتوانستیم گیر بیاریم تا روز عقد که خانواده و فامیلشان را دیدم و متوجه شدم اصلا به ما نمی خورند. دیشب در خانه ما جشن گرفتند و وقتی رفتند کلی وسیله از ما دزدیدند . دخترم حالا می گوید سم می خورم و من دیشب اصلا نخوابیدم.

کار از کار گذشته بود و دیگر دادگاه باید تکلیف را روشن می کرد و من ماندم با این اندیشه که:

تجربه یک عاقد: پیش از ازدواج چشمانتان را باز کنید و بعد از آن ببندید.

مردان نیم نشسته!

در سرسرای عقد دفتر همیشه مردانی را می دیدم که حد اقل نشیمنگاهشان را بر صندلی قرار می دادند و خود را تا حد ممکن جلو می کشیدند. بعد که سالن را ترک می کردم بعد از مراسم عقد بلند می شدند و تشکر می کردند. تقریبا همیشه این اتفاق می افتاد.

من در کنار صندلی عاقد یک صندلی قرار داده ام که پدر عروس برروی آن کناردستم می نشیند چون باید از او هم وکالت بگیرم. جایی برای پدر داماد نبود. شاید حدس زدید پدر داماد کجا می نشست؟! همان مردان نیم نشسته پدران دامادها بودند. یکی دوهفته پیش صندلی دیگری را گفتم کنار پدر عروس قرار دهند و روی صندلی ها هم بنویسند" پدر عروس" " پدر داماد". حالا دیگر از آن مردان نیم نشسته خبری نیست و با خیال راحت کنار من می نشینند. دو دسته گل هم فراهم کرده ام که اگر یکی یا هردو آنان فوت کرده اندبه جای آنان دسته گلی قرار دهند.

لابدفکر می کنید پس مادران عروس و داماد چه ؟! عرض می کنم. آنان تاب نشستن بر صندلی ندارند و بی تاب تدارک خوب مراسمند و آمد و شد می کنند و سرگرمند.

تجربه یک عاقد: برای پدرها و مادرها لحظه ای زیباتر از نشستن در کنار سفره عقد فرزندشان نیست و برای من نشستن در کنار آنها و درک حس عمیقشان از نزدیک.

اندیشه های پدر یک عروس

اتاق نگهبانان جایی بود که احساس در زندان بودن را به آدم می داد. مرد نشسته بر صندلی رو به روی من قیافه نادم و چشمانی مغموم داشت. برادرش را کشته بود. می گفت : برسر مقداری پول ناچیز با هم درگیر شدیم. او من را به شدت زد و من ناخواسته دست به چوبی بردم و برسرش کوفتم. تا شد این که نباید می شد. نمی توانست لباس مرتب پوشیده و برسرسفره عقد دخترش بنشیند. دردآور بود.

به زندان رفته بودم تا از او وکالت بگیرم دخترش را برای فردی عقد کنم و اسناد را امضا کند. روز بعد عروس و داماد آمدند. صندلی کنار من جای نشستن پدر عروس است. خالی بود و من حضورش را حس می کردم. در همین زمان او در سلول یا بند مربوط به جانیان در حال چه کاری بود. درست هنگام عقد دخترش به چه فکر می کرد. شاید به آن لحظه لعنتی که عصبانی دست به چوب برده بود و شاید به آینده می اندیشید: چوبه دار. شاید به نوه هایی که نخواهد دید و شاید به ......

تجربه یک عاقد: ..........................................!

داماد رفته مسافرکشی!

همیشه کسانی هستند که با متلک گویی خود مراسم عقد را همراهی می کنند . گاهی خنک و البته زمانی "یخ" و گاهی خوشمزه. چند نمونه اش را برایتان بعدا نقل می کنم. اما برای امروز از عقد دیروز عصر می گویم. از عروس وکالت گرفتم و نوبت به داماد رسید. پرسیدم آیا وکیلم فلان دختر ( عروس) را به عقد... شما در بیاورم که از میان جمعیت کسی داد زد. " خیلی منت هم ببره!" داماد می خواست بگه بله که گفت" داماد رفته دنبال وام ازدواج. مردم که خندیدند باز نگذاشت داماد بله بگوید. گفت : داماد رفته مسافر کشی. و البته از این سخن پرانی ها زیاد پیش می آید.

تجربه یک عاقد: اگر متلک یا تیکه شما باحال نیست از گفتنش سر سفره عقد اجتناب کنید.

 

شاهد جوان عقد

مردجوانی بود . پس از خواندن صیغه عقد که این بار برخلاف همیشه در اتاق خودم بود نه در سرسرای عقد ، شیرینی را به حضار تعارف کرد که عبارت بودند از : پدر پیر عروس ، یک شاهد و عروس و داماد. اما خودش شیرینی نخورد. داماد که متولد سال ۱۳۲۶ بود خودش به اصرار به او شیرینی تعارف کرد. با دلخوری خورد. عروس متولد سال ۱۳۴۲ بود .

 شاید حالا متوجه شدید چرا مراسم عقد بی سر و صدا و در دفتر خودم برگزار شد. وقتی که رفتند از بچه ها پرسیدم: آن مرد جوان کی بود؟ گفتند پسر عروس. بله این از جمله موارد اندکیست که پسر به عنوان شاهد عقد مادر ، اسمش در دفتر ازدواج ثبت می گردد.

تجربه یک عاقد: نگران نشوید .بگذارید ازدواج کنند...... تنهایی سخت است ، سخت 

بچه موقع نشناس!

خود سانسوری نمی کنم و این مطلب را با عذرخواهی می آورم.

بچه خیلی ورجه وورجه می کرد. داشتم وکالت می گرفتم. عروس وکالت داد و نوبت به داماد رسید. از داماد که پرسیدم و در پایان جمله هایم گفتم :وکیلم؟  بچه کار خود را کرد تا مجلس را به سوی شرم بعضی و خنده و شیطنت بعضی دیگر بکشاند و البته اندوه زیاد دو نفر نشسته زیر تور سفید. بله.. گفتم : وکیلم ؟ که ناگاه صدای بلند خروج گازهای روده بچه بعد از این سوال مجلس را تحت تاثیر قرار داد. داماد با اندکی مکث رو به من کرد و با حالتی در چهره که(( اینم شانس ما!! خوب لابد بله دیگه !!)) آهی کشید و گفت بله.

تجربه یک عاقد: بچه ها اگر مانند این بچه موقع نشناس عمل نکنند حضورشان فرخنده است.

من عروس را نجات دادم.

من عروس را نجات دادم. باور نمی کنید بخوانید.

دیروز جمعه بود. عصر عقد داشتیم. عروس و داماد آمدند و نشستند و بنده شروع کردم به وکالت گرفتن. بار سوم که از عروس پرسیدم ، هنوز جمله ام ناقص بود که گفت: با اجازه بز... حرفش را بالاجبار قطع کردم و بعد از پایان جمله ام بله راگفت. عده ای خندیدند و من زیر چشمی دیدم که داماد با خنده به عروس گفت" چقدر هولی". راستش خیلی به من برخورد. در دلم گفتم" باشه آقا داماد دارم برات. " از داماد که می خواستم وکالت بگیرم عمدا در بین جمله هایم یک مکث کوچک دادم که موفق شدم داماد را به اشتباه بیاندازم. گفت : با اجاز... حرفم را سریع ادامه دادم. همه خندیدند. به وضوح احساس کردم که عروس نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که از زیر بار طعنه! نجات یافته است. حداقل الان می گویند" هردو هول بودند . لابد عاشق هم هستند."

تجربه یک عاقد: عروس خانم ها اصلا برای گفتن بله عجله نکنید زمان متعلق به شماست و نازتان رامی خرند... به هرقیمتی

خنده بی امان عروس خانم!

گاهی در گرداب خنده گرفتار می آییم . شاید شما هم دیده باشید یا مبتلا شده باشید. یک دفعه بی خود و بی جهت و یا با یک دلیل کوچک ، بخصوص در جمع های رسمی فشار خنده شما را از پا در می آورد. عروس دیروز ماهم گرفتار شده بود با درد خنده. می خواستم وکالت بگیرم دیدم هی کروکر می خندد. قرمز شده و به خود می پیچد . حالا همه منتظر "بله" عروس بودند. نمی گفت که نمی گفت. خنده اجازه نمی داد. خیلی طول کشید داماد از شرم عرق کرده بود و حاضرین به ولوله افتادند. برادر عروس که آدم میانسالی هم بود کار را تمام کرد . بلند شد تا دختر را زیر ضربات سهمگین خود بگیرد که دختر به خود آمد و "بله ای" گفت. عروس دیگری هم که دیروز عقد کردم سرما خورده بود . سر سفره همه اش دماغش را جمع و جور می کرد. بنده خدا دستمال کاغذی هم نداشت. کسی هم به فریادش نرسید . داماد یواشکی دست در جیب برد اما  دستمالی نیافت.

تجربه یک عاقد : عروس خانم ها کانون توجه بر سر سفره عقدند. بهتر است با آمادگی و تمرین سر امتحان! حاضر شوند.

نیسان ، پدر مضطرب ، عروس گریان و داماد موفرفری!

سالها پیش وارد خانه شدم. پدر عروس مضطرب این واژه ها را تکرار می کرد(( عزیزم بگو بله!))(( جانم بگو بله)) و این حرفها را مدام به عروس تکرار می کرد و به من گفت شروع کن حاجی. گفتم صبرکن ببینم قضیه چیه؟ گفت هیچی. اما دختر گریه می کرد. داماد پسر عموی دختر بود. همه را بیرون کردم تا تنها با عروس و مادرش صحبت کنم. دختر می گفت به هیچ وجه حاضر به ازدواج با پسر عمو نیست. خلاصه خطبه عقد را نخواندم و مجلس به هم ریخت.

 منشی برایم تعریف کرد که وقتی در اتاق با عروس و مادرش صحبت می کردم، پدر عروس در اوج اضطراب به داماد که ظاهرا یک خودرو نیسان باری داشته می گوید. همین الان میروی نیسانت رو می آری از روش رد می شی خونشو میریزی منم بهت رضایت می دم. و داماد موفرفری سبیل گنده حالتی به خود گرفته گویا می خواسته است برود و این کار را بکند و می گفته به خدا می کشمش عموجان.

دختر حالا با یک هم شاُنش ازدواج کرده و پدر عروس زمینگیر شده است.

تجربه یک عاقد: هرگز دخترتان را فدای روابط فامیلی نکنید . هرگز!

راز صلوات پیوسته

صدای صلوات پی در پی می آمد، از لحظه قدم گذاشتن عروس و داماد به در حیاط پرگل دفتر. برایم تازگی داشت این بلا انقطاعی صلوات ها. فکر کردم شاید عقیده شان این است و شگون دار می دانند با سلام و صلوات وارد شدن عروس و داماد را. پس بیشتر دقت کردم..... صدای پیرزنی را شنیدم . درکمال تعجب چیزی دیدم که هنوز که فکرش را می کنم...... خنده بر لبانم می نشیند . این پیرزن اینگونه صلوات می داد.(( الهم صلی علی محمد و آل محمد صلوات )) یعنی این خانم واژه صلوات را جزو خود صلوات می دانست و بلند هم این صلوات را ادا می کرد و مردم هم بعد از آن و بر اساس واژه صلوات که پیرزن فریاد می زد باز هم صلوات می دادند و پیرزن هم باز همان چرخه را تکرار می کرد  و اصلا هم متوجه اشتباه خود نبود . مردم هم که همه شاکی اما در رودربایستی هی صلوات می دادند. و این همان راز پیوستگی صلوات جماعت همراه عروس و داماد بود. !!

تجربه یک عاقد: در میان همراهان زوجین تقریبا همیشه یک صلوات فرست هست که غالبا با یک جمله تکراری به دفعات طلب صلوات می کند.

عروس عوضی!

صبح روز بعد از عقدش با سر باند پیچی شده آمد و تقاضای طلاق داشت. از حکایت پرسیدم گفت:(( در روز خواستگاری دختر ( که خواهر کوچکتر بود)  برایمان چای آورد . پسندیدیمش. چندروز بعد برای انجام آزمایش رفتیم. چند نفر زن و مرد همراه ما آمده بودند و من را سرگرم کردند و نگذاشتند درست و حسابی دختر راببینم. روز عقد دختر با چادر سفیدی که بر سر کشیده بود کنار من نشست و شما ما را عقد کردید. وقتی به خانه رفتیم  چادر از سر عروس برگرفته شد دیدم ای دل غافل این عروس که آن دختر شب خواستگاری نیست و خواهر بزرگترش است که قیافه تحمل ناکردنی داشت. خلاصه درگیر شدیم . حاصل حضور من برای طلاق و سر باندپیچی شده ام است.)) بله فکرنکنید قصه می گویم. این واقعی واقعیست.

تجربه یک عاقد: عروستان را خوب برانداز کنید.... خوب!

نور الله و نیما

به محض اینکه سر سفره عقد اسم داماد را می آوردم تعدادی از حضار صلوات می فرستادند. تعجب کردم . باز هم صلوات و صلوات بعد از هربار نام داماد. اسمش نورالله بود . گفتم شاید به خاطر الله اسمش است ویا شاید به اصطلاح کل کلی بین خانواده عروس و داماد و رو کم کنی دربین بود . نفهمیدم . فکر کردم شاید آقا نورالله یک وجهه تقدس یا چیزی شبیه به این دارد . خطبه تمام شد و من به بیرون از اتاق عقد رفتم. دیدم دوسه نفر از جوانان قدیم ( و البته شیطان ) پشت سر من در حالیکه از زور خنده داشتند منفجر می شدند بیرون آمدند. خودخواسته جلو آمدند و من را به کناری کشیدند که داستان را بگویند. خیلی ساده بود . اسم پسر نورالله بود اما او برای افزایش کلاس نزد خانواده عروس خود را نیما معرفی کرده بود . این صلوات ها برای پیچاندن خانواده عروس و کمک به نشنیدن نام نورالله بود. البته در هر خطبه من ۱۲ بار نام عروس و داماد را می آورم. فکر می کنم نورالله بودنش را قطعی کردم..

تجربه یک عاقد: شیرین ترین لحظه زندگی برای نورالله (نیمای خانواده عروس ) سخت ترین لحظه بود.

در انتظار خاطرات خوش

دارم می رم دفتر . به مناسبت نیمه شعبان افتخار دارم در شمار خیلی زیادی مراسم عقد شرکت کنم. امیدوارم خبرها و خاطرات خوشی گیرم بیاد تا براتون بنویسم.

 ====همان طور که حدس می زدم گیرم آمد.

تجربه یک عاقد: گیر می آد..

دست داماد بر سر برادرش!

رفته بودم خانه کسی برای مراسم عقد. شاد و سرحال بودند و شوخ. خواهران سه گانه داماد تور برسر آنها گرفته و قند می ساییدند. برادر داماد که خیلی شبیه خود داماد بود کنار مبل آنها روی زمین نشسته بود. به محض گفتن بله توسط داماد  برادرش به زور دست داماد را گرفت و بر سر خود کشید. همه خندیدند. ظاهرا بین خودشان حرف به میان آمده و شاید هم باور داشتند که اولین کسی که داماد بر سر او دست بکشد داماد بعدی می شود. البته بیشتر بار طنز داشت.

تجربه یک عاقد: وقتی شتر ازدواج جلوی پای شما زانو بزند شماهم سوار می شوید. به وقتش

نغمه خوانان بر سر عروس و داماد

من نمی دانم با این خانم هایی که مسوولیت خطیر گفتن جملات کلیدی ( عروس رفته گل و گلاب بیاره را بر عهده دارند  چه بکنم. اولا اینکه از فرط هیجان و اضطراب و شتاب نمی گذارند جمله ما منعقد شود که بلافاصله وظیفه خود را ادا می کنند . انگار نه انگار که مثلا این جمله به دنبال تامل و تعلل عروس خانم گفته می شود که فرصت دیگری برای او فراهم گردد تا با خیال راحت بله را بفرماید. خلاصه جالب آنکه جملاتم را طوری می چینم که کوچکترین جای مکثی نداشته باشد تا آنها را به اشتباه نیندازد. دیروز خانمی پرید وسط حرفم و بعد از توضیحات ریزی که برای اطافیان می داد فهمیدم که چقدر خجالت می کشد که اشتباه کرده. مساله مهمی نیست ولی دیگران سرزنش را برخود واجب می دانند و ما صبر را برخود.

تجربه یک عاقد: هوشیاری و تمرین برای یک لحظه حساس !! مهم است. لطفا دقت کنید.

زندگی بازهم زیر یک سقف!

ساعتی پیش دو نفره دست همدیگر را گرفته بودند و وارد دفتر ما شدند. فقط عروس و داماد و یک مرد میانسال  و یک نوجوان. رفتند در جایگاه عروس و داماد نشستند. وارد شده و آرام خطبه عقدشان را خواندم. حس دوگانه ای داشتند ،به گمانم. ان ها پس از یک دوره جدال طلاق گرفته بودندو حالا باز هم می خواستند زیر یک سقف زندگی کنند. امیدوارم دیگر از هم جدا نشوند ، هرچند تجربه من چیز دیگری می گوید.

تجربه یک عاقد: آزموده را آزمودن خطاست

مهریه های عجیب و غریب و عاشقانه!

شاهرگ برادر داماد) این جمله را در مقابل سوال یکی از بچه های دفتر ما عنوان کردند. سوال این بود : مهریه چقدر؟ جواب :شاهرگ برادر داماد. بله او درست شنیده بود و شماهم درست دارید می خوانید. مهریه عجیبیست . فرض کنید تقی به توقی بخورد و عروس خانم بخواهد مهریه اش را بگیرد. یا داماد بخواهد طلاقش دهد. البته این مهریه پذیرفتنی نیست و ثبت نمی شود. اما از این دست موارد عجیب باز هم هست که اتفاقا ثبت هم شده اند.

 دست راست و پای چپ داماد.          یک کیلو بال مگس.        ده آهوی وحشی        ده هزار گل رز سیاه      ۲۰ هزار توپ گلف          دو قوی سفید وحشی        ۱۰۰۰ مرغ مینای سخن گو          چشمان داماد         ۱۰۰۰ جلد کتاب خیلی نفیس     

اما جالبتر از همه مهریه " هزار بوسه عاشقانه" بود . اتفاقا می گویند کار به دادگاه کشیده و طلاق. داماد مرتب میگفته :"بیا ! بیا تا مهریه تو رو بدم" . عروس میگفته:" من نمی خوام ریختتو ببینم چه برسه به اینکه بخوای منو ببوسی . اونم هزارتا . مهرم حلال جونم آزاد."

تجربه یک عاقد: به نظر من موارد عجیب تری هم هست مثل ۱۳۶۵ سکه بهار آزادی (۳۴۰ میلیون تومان ) ۲۰۰۰ سکه بهار آزادی (۵۰۰ میلیون تومان) ۵۰۰۰ سکه بهار آزادی (۱میلیارد و ۲۵۰ میلیون تومان و...... ) خود را به این دام نیندازید.

عروس کلید زبان می خواست

"هر قفل را کلیدیست" این جمله را شاید شنیده باشید. دیروز جمعه بود و ما هم عقد داشتیم. از عروس داشتم بله می گرفتم . در دومین مرحله شخص بالاسر عروس و داماد به جای عروس رفته گلاب بیاره گفت: عروس کلید زبان می خواد. جا خوردم تاحالا چنین چیزی نشنیده بودم. کلید زبان در نظر او همان زیرلفظی بود. شاید عروس مظلوم زبانش قفل کرده بود که کلیدش چند قطعه اسکناس بود. خلاصه عروس در مرحله سوم کلید را در قفل چرخاند و بله گفت.

همین دیروز عقد دیگری داشتیم که از داماد که میخواستم وکالت بگیرم بله نمی گفت . خیلی ضایع بود که مادر عروس مجبور شد پولی به داماد بدهد تا قفل زبان ایشان هم باز شود . راستش از داماد بدم آمد خیلی ژست ناجور و ادای مسخره ای بود. راستی تا یادم نرفته بگویم . بعضی وقتها به جای زیر لفظی می گویند  "زیرزبانی " انگار عروس سکته قلبی کرده و قرص زیر زبانی می خواهد.

تجربه یک عاقد: برای هیچ قفلی دنبال کلید نگردید . کافیست دست درجیب کنید. قفل ها باز می شوند.

عمو ازین پس پدر است

وارد اتاق عقد که شدم سنگینی فضا را احساس کردم . به سمت عروس و داماد نگاهی انداختم. کسی تور برسرآنها نگذاشته و دختری قند نمی سایید. از لباس عقد فخیم خبری نبود . عروس را پوششی سیاه در هم پیچیده بود. داماد جوان بود و عروس مسن تر و مغموم. دوسه نفر مرد و یک پیر زن آمده بودند. بچه ای در میان دست و پای آنان وول می خورد. جو سنگین بود. سنگین. داشتم وکالت می گرفتم . با سنگینی فضا دریافته بودم که عروس وکالت را در مرحله اول با بله قبول میکند و ادامه نمی دهد. پیرمردی اما نگذاشت. پاپیش گذاشت و از گل چیدن و گلاب آوردن عروس گفت لابد برای دل عروس . دل من هم مثل همه ی آنها گرفت. بخصوص برای آن بچه که درلحظه عقد مادرش داشت بر روی صندلی های دفتر بازیگوشی می کرد. و دلم برای عروس سوخت . و داماد و آن پیرزن و آن پیرمرد . و دلم گرفت برای آن جوانی که فوت کرده بود . او که برادر داماد حاضر. شوهر قبلی این عروس و پدر آن پسرکوچک و پسر این پیرمرد و پیرزن بود. بله و  اینچنین است که بزرگان خانواده برای اینکه بچه زندگیش را نبازد برادر داماد را به کاری می خوانند که از آن سخت تر متصور نیست . البته گریزی نیست. گریزی نیست. باید زیست.

تجربه یک عاقد: سخت است اما این راه برای آینده فرزندان فرد متوفی بهترین است.

عروس خانم داماد را طلاق داد

پسر کارشناس ارشد و دختر مدرس آموزشگاه بود. وقتی آمدند دفتر تلاش فراوان دختر را دیدیم که حق طلاق می خواست و پسر بعد از رفت و آمد فراوان این حق را به دختر داد. دختر شد صاحب حق طلاق. فکر می کنید چه شد. هنوز عروسی نکرده بودند که دختر شوهرش را طلاق داد. بله طلاق داد. از رفتارش خوشش نمی آمد می گفت به من سخت می گیرد. من هردوشان را می شناسم. دختر هنوز شوهر نکرده و مرد زندگی جدیدی تشکیل داد. اما می دانم که مرد با این حس که طلاق داده شده و به عبارتی مطلق( مذکر مطلقه) شده خیلی دست و پنجه نرم کرده.

تجربه یک عاقد: اگر شما خانم محترم حق طلاق گرفتی. صبور باش . مثل تعدادی از مردها

35 سال اختلاف سن عروس و داماد

۳۵ سال یک عمر است. یک مرد ۳۵ سال سن داشت که یک دختر دیده به جهان گشود. ۲۵ سال بعد دختر ۲۵ سال داشت و مرد ۶۰ سال. حالا هردو در کنار هم سر سفره عقد دفتر ما نشسته اند. دختر دوشیزه بود و مرد مردی کامل. خیلی متاسف شدم . نه که فکر کنید مرد خیلی ثروتمند بود یا چیزی . نه .  سرو وضعش خیلی دولتمندانه نبود. وقتی داشتم وکالت می گرفتم فکر کردم سرسری بله می دهند و میرود پی کارش که دیدم نه اینگونه نیست! مراتب تشریفات را طی کردیم برای عروس ۲۵ ساله و بعد وکالت داماد ۶۰ ساله. دست بزن و کل بکش و ....

من هنوز مانده ام که آن زوج چرا و چگونه به هم رسیدند.

تجربه یک عاقد: اختلاف سن زیاد برای زوجین جدا خطرناک است.

چهار بخت بازشده همزمان!

دو عروسه وارد سالن عقد شدند.  نه ... اشتباه نکنید قرار نبود یک مرد دو عروس همزمان اختیار کند. این مردم را چه دیده ای شاید هم روزی خاطره یک داماد دوعروسه را برایتان نقل کنم. برویم سر اصل موضوع. دوعروسه و دو داماده وارد سالن عقد شدند. خیلی جالب بود. می خواهید بدانید چه نسبتی با هم داشتند.؟ بچه یک عروس می شود پسردایی و پسر عمه بچه عروس دیگر . چیز مهمی نیست . زیاد هم سخت نیست . حکایت این است که برادر و خواهری از یک خانواده با خواهر و برادری از خانواده دیگر وصلت کرده بودند. به اصطلاح می گفتند : زن به زن. مهریه و طلا و جهیزیه و همه چیز هم مثل هم بود . عروس و دامادی آن سوتر روی دو صندلی نشستند و شاهد عقد برادر و خواهرشان بودند و بعد که خطبه تمام شد بر صندلی عقد تکیه زدند . شادی مضاعفی بود بخصوص اینکه همه دختر عمو و پسر عمو بودند . می شود شادی دبل مضاعف . در یک خانواده/فامیل چهار جوان هم زمان وصلت کردند. خوب برگزار شد . من هم لذت بردم. البته اینکه بعدا مشکلی خواهند داشت یا نه بماند . اما من دوستی داشتم که بعد از اتفاقی مشابه یک زوج از هم جدا شدند. و لابد زوج بعدی زجر بسیار کشیده اند.

تجربه یک عاقد : بد نیست آدم دایره خویشان را افزایش دهد.

مهریه بی مهریه

دیروز میخواستم وارد اتاق عقد بشوم که یکی از بچه های دفتر گفت: مواظب باش اشتباه نکنی . مهریه ندارند. کارم سخت بود باید همه اش مواظب می بودم که در ادای جملات تپق نزنم.

بله مهریه نداشتند به همین سادگی. این هم می شود ها !

تجربه یک عاقد: آوانگارد بودن چیز بدی نیست.

یک روز شلوغ و زوج ناخوشبخت!

یک روز جشن بود و دفتر ما پر رفت و امد و شلوغ. خانواده ای برای عقد امده بودند. بر سر مهریه و صداق دچار عدم توافق شدند. دفتر یار همه چیز را برایشان توضیح داد اما داماد و پدر عروس  البته با دخالت اطرافیان به توافق نمی رسیدند. بدجوری کشمکش ادامه داشت . ماهم نگران وقت مردم بودیم . کار به داد و بیداد و فریاد رسید. نوبت عقدهای بعدی آمد و رفت اما توافق آنان شکل نگرفت. استرس و فشار لحظه به لحظه بیشتر می شد. دفتر یار مجبور شد همه را به حیاط هدایت کرده و عروس و داماد مستاصل را به اطاقی خلوت فراخواند تا توافقی حاصل کند.در همین زمان بود که برادر داماد عربده کشان و احتمالا به قصد به هم زدن توافق احتمالی پشت درهای بسته آیینه بزرگ سالن عقد را با مشت محکمی درهم شکست. از صدای شکسته شدن آینه داماد و عروس سیه بخت هراسان از اتاق بیرون امدند و داماد برادرش را به باد  فحش گرفت. خلاصه از دفتر بیرونشان کردیم. دعوا در خیابان ادامه داشت به شدت. خلاصه رفتند گریان و غضبان و عصبی. نیم ساعتی گذشت آمدند. دم در دفتر و همانجا که قصد پیاده شدن از ماشین ها را داشتند. باز دعوا شروع شدو رفتند . خلاصه یک بار دیگر آمدندو در انظار دهها نفر رهگذر سر و صدایی و داد و فریادی و... رفتند. ساعتی گذشت دو سه نفری از طرف آنها آمدند. گفتند همه چیز درست شده . اما برای پسیشگیری از درگیری دیگری عقد درخانه برپا می شود. شب با منشی رفتیم. باور نمی کردم بعد از ان همه کشمکش صدای درینگ و دانگ موسیقی از خانه بیاید. وارد خانه شدیم . با هر ترس و لرزی بود خطبه شان را خواندم. اما جالب اینکه موقع وکالت دیدم زنی اشاراتی به عروس می کند . ترسیدم که باز به هم بریزد .اما متوجه شدم میگوید . قرآن را بردار و ببوس.

خلاصه آن روز گذش و لابد شماهم مثل من به خوشبختی آنان اعتمادی ندارید. بله چندماهی گذشت و عروس و داماد آن روز جشن پرسرو صدا  برای طلاق امدند و برای همیشه جداشدند.

تجربه یک عاقد: قرص و محکم توافقات خود را انجام دهید. و هیچ ابهامی برای سرسفره عقد نگذارید. 

عروس خانم وکیلم؟ نه!

کارآموز بودم و کنار پدرم نشسته بودم. دختری را عقد می کرد که به او گفت : وکالت دارم ؟ و دختر گفت : نه . همه یخ زدند. از خانواده داماد تا خانواده عروس و عاقد و من و بخصوص داماد بخت برگشته. همه فکر کردیم مساله خیلی جدی است و دختر حتما با این وصلت موافق نیست و گذاشته تا در این هنگام همه چیز را به هم بریزد. پدرم پرسید چرا ؟ و دختر درکمال ناباوری متعجبان ناظر گفت : آخه طلاش کمه. بله همه نفس راحتی کشیدند . و به عروس که از فرط سادگی "نه " محکمی گفته بود اطمینان خاطر دادند که طلا افزایش می یابد.

تجربه یک عاقد: اگر عروسی گفت "نه" . شوکه نشوید و مواظب سلامت خود باشید . شاید طلایش کم است!!

عروس رفته کجا!!

سر سفره های عقد دو جمله "عروس رفته گل بچینه" و " عروس رفته گلاب بیاره " به طور معمول شنیده میشود. اما اخیرا بعضیها از عبارتهای دیگه ای هم استفاده می کنند که البته بیشتر ناظر بر مفاهیم مذهبی هستند . امروز صبح یکی گفت " عروس از یزرگای مجلس دعای خیر می خواد" . حالا چند نمونه را برایتان می آورم.

عروس رفته وضو بگیره.

عروس رفته قرآن بیاره

عروس رفته زیارت

عروس داره سوره... می خونه

عروس داره قرآن می خونه

عروس رفته دعا بخونه.

عروس رفته خدمت....

عروس رفته رضایت امام زمان رو بگیره

عروس رفته محبت امام زمان رو بیاره

بله . البته دارم فکر می کنم بدنیست شماهم عبارت های جدیدی بسازید. البته به نظرم لزوما نباید بار مذهبی داشته باشد.

تجربه یک عاقد: عروس خانم ها ! با یکی از دخترخانم های نزدیکتون بشینید و دو جمله طراحی کنید و بگذارید او این عبارات را سر سفره عقد بگوید