اندیشه های پدر یک عروس
اتاق نگهبانان جایی بود که احساس در زندان بودن را به آدم می داد. مرد نشسته بر صندلی رو به روی من قیافه نادم و چشمانی مغموم داشت. برادرش را کشته بود. می گفت : برسر مقداری پول ناچیز با هم درگیر شدیم. او من را به شدت زد و من ناخواسته دست به چوبی بردم و برسرش کوفتم. تا شد این که نباید می شد. نمی توانست لباس مرتب پوشیده و برسرسفره عقد دخترش بنشیند. دردآور بود.
به زندان رفته بودم تا از او وکالت بگیرم دخترش را برای فردی عقد کنم و اسناد را امضا کند. روز بعد عروس و داماد آمدند. صندلی کنار من جای نشستن پدر عروس است. خالی بود و من حضورش را حس می کردم. در همین زمان او در سلول یا بند مربوط به جانیان در حال چه کاری بود. درست هنگام عقد دخترش به چه فکر می کرد. شاید به آن لحظه لعنتی که عصبانی دست به چوب برده بود و شاید به آینده می اندیشید: چوبه دار. شاید به نوه هایی که نخواهد دید و شاید به ......
تجربه یک عاقد: ..........................................!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 8:55 توسط 1عاقد
|
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.