نور الله و نیما
به محض اینکه سر سفره عقد اسم داماد را می آوردم تعدادی از حضار صلوات می فرستادند. تعجب کردم . باز هم صلوات و صلوات بعد از هربار نام داماد. اسمش نورالله بود . گفتم شاید به خاطر الله اسمش است ویا شاید به اصطلاح کل کلی بین خانواده عروس و داماد و رو کم کنی دربین بود . نفهمیدم . فکر کردم شاید آقا نورالله یک وجهه تقدس یا چیزی شبیه به این دارد . خطبه تمام شد و من به بیرون از اتاق عقد رفتم. دیدم دوسه نفر از جوانان قدیم ( و البته شیطان ) پشت سر من در حالیکه از زور خنده داشتند منفجر می شدند بیرون آمدند. خودخواسته جلو آمدند و من را به کناری کشیدند که داستان را بگویند. خیلی ساده بود . اسم پسر نورالله بود اما او برای افزایش کلاس نزد خانواده عروس خود را نیما معرفی کرده بود . این صلوات ها برای پیچاندن خانواده عروس و کمک به نشنیدن نام نورالله بود. البته در هر خطبه من ۱۲ بار نام عروس و داماد را می آورم. فکر می کنم نورالله بودنش را قطعی کردم..
تجربه یک عاقد: شیرین ترین لحظه زندگی برای نورالله (نیمای خانواده عروس ) سخت ترین لحظه بود.
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 9:29 توسط 1عاقد
|
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.