نیسان ، پدر مضطرب ، عروس گریان و داماد موفرفری!
سالها پیش وارد خانه شدم. پدر عروس مضطرب این واژه ها را تکرار می کرد(( عزیزم بگو بله!))(( جانم بگو بله)) و این حرفها را مدام به عروس تکرار می کرد و به من گفت شروع کن حاجی. گفتم صبرکن ببینم قضیه چیه؟ گفت هیچی. اما دختر گریه می کرد. داماد پسر عموی دختر بود. همه را بیرون کردم تا تنها با عروس و مادرش صحبت کنم. دختر می گفت به هیچ وجه حاضر به ازدواج با پسر عمو نیست. خلاصه خطبه عقد را نخواندم و مجلس به هم ریخت.
منشی برایم تعریف کرد که وقتی در اتاق با عروس و مادرش صحبت می کردم، پدر عروس در اوج اضطراب به داماد که ظاهرا یک خودرو نیسان باری داشته می گوید. همین الان میروی نیسانت رو می آری از روش رد می شی خونشو میریزی منم بهت رضایت می دم. و داماد موفرفری سبیل گنده حالتی به خود گرفته گویا می خواسته است برود و این کار را بکند و می گفته به خدا می کشمش عموجان.
دختر حالا با یک هم شاُنش ازدواج کرده و پدر عروس زمینگیر شده است.
تجربه یک عاقد: هرگز دخترتان را فدای روابط فامیلی نکنید . هرگز!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 9:47 توسط 1عاقد
|
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.