وارد اتاق عقد که شدم و کنار پدر عروس و داماد نشستم خانمی آمد و گفت می خواهم با شما صحبت کنم. مادر عروس بود. گفتم به دفتردار مراجعه کند. با پدر داماد و عروس رفتند و برگشتند. گفتم مشکلی نیست و وکالت از پدر عروس خواستم . گفت بخوایم یا نخوایم باید بشه دیگه. لحجه ترکی داشت و بله ای برای وکالت به من تحویل داد. خطبه را خواندم.

صبح روز بعد مادر عروس هراسان آمد. شنیدم که در سالن پذیرش سر و صدا برپاست رفتم و دیدم همان زن است . به دفتر خودم دعوتش کردم و شروع کرد به درد دل کردن: ما این خانواده را نمی شناختیم . توی این شهر غریبیم. یک روز به خانه برگشتم . دختری توی اتاق دخترم بود . گفتم این کیه ؟ گفت همکلاسیمه اتفاقا برای برادرش منو خواستگاری کرده. دنیا بر سرم آوار شد. بالاخره همه چیز گذشت و ما اطلاعات زیادی از خانواده داماد نتوانستیم گیر بیاریم تا روز عقد که خانواده و فامیلشان را دیدم و متوجه شدم اصلا به ما نمی خورند. دیشب در خانه ما جشن گرفتند و وقتی رفتند کلی وسیله از ما دزدیدند . دخترم حالا می گوید سم می خورم و من دیشب اصلا نخوابیدم.

کار از کار گذشته بود و دیگر دادگاه باید تکلیف را روشن می کرد و من ماندم با این اندیشه که:

تجربه یک عاقد: پیش از ازدواج چشمانتان را باز کنید و بعد از آن ببندید.