فاطمه و فرشته

نام عروس را که به زبان آوردم جمعیت متشنج شد. پدر عروس نگاه تندی به من انداخت. عروس سرخ شد و داماد نگران. فاطمه نیست آقا فرشته ست.

گفتم : ولی در پرسشنامه ای که پرشده نام فاطمه نوشته شده است. پدر عروس گفت : نه حاج آقا فاطمه دختر کوچکتر منه. اونجاست. فاطمه شرم گرفته ، از جایش بلند شده بود. به یکی از جوانها گفتم برود و منشی را با پرونده بیاورد. منشی آمد و برگه پرسشنامه و شناسنامه ها را به من داد. در برگه نام فاطمه قید شده بود ولی در شناسنامه فرشته بود.

دراین هنگام فاطمه به حرف آمد : إإإ حاج آقا ببخشید اون برگه رو من پرکردم. اشتباه کردم . حواسم نبود اینجوری نوشتم. برگه اصلاح شد و فرشته به خانه بخت رفت . ولی نزدیک بود فاطمه خود را به جای خواهر بفرستد.

تجربه یک عاقد : فاطمه فاطمه است! و فرشته فرشته. لطفا دقت کنید.

داماد رسوا می شود!

عروس و داماد و مهمانان دوساعتی بود که زانوی اندوه بغل گرفته ، نگران و مضطرب و منتظر بودند. داماد آتش گرفته بود و غرق شرم و عرق. همه مهمانان درسکوت و بهت به همدیگر نگاه دزدانه می انداختند. کسی را یارای اظهار نظر نبود ، چون همگان دریافته بودند جرقه ای آتش در خیمه این منتظران ملتهب می زند.

دوساعت پیشتر که مهمانان آماده ورود به سالن عقدشده و عروس و داماد پشت میز امضا ایستاده بودند. منشی دقیق دفتر پرده از یک کلاه برداری برداشت. او درحین بررسی شناسنامه داماد متوجه ضخامت غیرمعمول صفحه دوم شناسنامه داماد می شود و دست به تفحص میزند که داماد می گوید :چیزی نیست این آب خورده یه کمی غیرمعمول شده. او اما پوارووار ادامه می دهد. پرده اینجا برافتاد که وی متوجه شد داماد ، صفحه میانی شناسنامه فردمجردی را آورده ، به صفحه دوم چسپانده و بقیه را دوخت زده است. دوصفحه که جداشدند تازه نام زن قبلی مرد و فرزندش خودنمایی کرد.

اکنون دوساعت ملتهب سپری شده ، آبهای درگیری از آسیاب افتاده ، همه تن به این وصلت داده و منتظر بودند تا قسمتهای اصلی شناسنامه را از شهرستانی همین اطراف به دفتر ما برسانند.

تجربه یک عاقد : سرانجام ، شرمساریست دغلان را و نابکاران را.

فرار از ازدواج

" وارد خانه که شدم همه چیز عجیب بود. خانه چراغانی شده بود و همه با لباس های رنگارنگ به دنبال انجام کارها بودند. صدای موسیقی به گوش می رسید و بچه ها در گوشه ای شادمانه تنی می جنباندند. آشپزی عرق کرده سر دیگ را کنار زده و دم کشیدن را تست می کرد. ماشین عروس گلکاری شده ای دم در خانه پارک شده بود و کودکی از سلامت گلها در مقابل حمله همسالانش مراقبت می کرد. از حیاط پر زرق و برق که گذشتم و وارد راهرو شدم مادرم با خواهرانم اسپند در دست جلویم را گرفتند. آمدن من گویا مثل توپ صدا داده بود که زنها بر سرم ریختند و نقل و نبات پاشیدند. نگاه متعجبی از لابلای جمعیت به مادرم انداختم با این مضمون که : مگر چه شده که من از آن بی خبرم ؟ مادرم انگار فهمید . نظر مرا به سویی جلب کرد. جایی که در حجله ای نورافشانی شده دختر خانمی با لباس عروسی نشسته بود ، بر صندلی خوش ترکیبی که صندلی بغل دستش خالی بود.... باورم نمی شد که داماد این مراسم باشکوه من باشم. ناگاه در میان جمعیت فریاد بر آوردم که : نهههههههههه .

همه ساکت شدند و من با زاری ادامه دادم : نه من آمادگیشو ندارم. نمی خوام. نه  من نمی خوام عروسی بکنم. در این هنگام دستانم را به شدت به رانهایم می کوبیدم، عزادارانه. لابلای داد و بیداد دستم به چیزی در جیبم خورد. آن را درآوردم. شناسنامه ام بود. به سرعت صفحه دومش را نگاه کردم. اسم کسی بر آن ثبت نشده بود. خوشحالی عجیبی درجانم پیچید و در رفتم. حالا نرو کی برو.

جوان که با اشتیاق برای من حرف می زد ، ادامه داد : از خواب که پریدم احساس دردی بر روی رانهایم آزارم می داد.

تجربه یک عاقد : انسانها گاهی در خواب عاقل تر از بیداریند.

دلنوازان

"دلنوازان" . این عنوان فخیم برای سریال سطحی است که هرشب به تماشایش می نشینیم.

همه شما دیدید که خانم مطلقه ( یلدا ) به سادگی در دفترخانه ازدواج " دوشیزه " خطاب شد و به عقد بهزاد درآمد. بهزاد درجواب این سوال از سوی منصور ( با بازی قشنگ ،خوب و روان) که حالا لو نره که یلدا قبلا ازدواج کرده!!  می گوید " نه به دفترخانه گفتم !! از دادگاه حکم دارم."

جهت اطلاع عرض میکنم. هیچ خانم مطلقه ای در دفاتر ، دوشیزه خطاب نخواهد شد و هیچ دوشیزه ای "مگر با حکم رسمی دادگاه که ارائه شده باشد" بدون رضایت پدر عروس به عقد کسی در نمی آید و هیچ مطلقه ای نمی تواند خود را به جای دوشیزه جا دهد.

از آقای سهیلی زاد "کارگردان " قبلا هم از این اشتباهات دیده ایم . البته در سریالی که بیمار عمل بای پس عروق کرونر و جراحی قلب باز که استخوان جناق سینه اش اره شده و سینه اش باز گشته و عملا ۲۴ ساعت باید بیهوش باشد و ۴۸ ساعت باید از آی سی یو خارج نشود و ده روز در بخش بستری شود ، ساعتی بعد خرم و خندان به هوش آمده و با بستگان ملاقات کرده و دو سه روز بعد می خواهند او را به خارج از کشور ( امری محال ) بفرستند ، بعید نیست که بانو دوشیزه شود و دفتردار هم هالو باشد.

تجربه یک عاقد : تلویزیون ایران در پردازش صحنه عقد همیشه ایجاد کج فهمی می کند.

 

قهقهه مستانه عروس و اشک های مخفیانه پدر

ـ آیا وکیلم شما را به عقد...

- پخخخخخ

صدای انفجارگونه ای شبیه این اصوات ، حرف مرا قطع کرد. صدای چه بود؟ خیلی زود فهمیدم وقتی دیدم عروس خانم دارند در لباس سفید پف کرده شان به خود می پیچند. بله علیا مخدره ناگاه فشار خنده امانشان را بریده بود. به همین بسنده نکرده و هی کروکر خندیدند. خنده ایشان موجی راه انداخت که اول بار داماد را وادار به تبعیت کرد و بعد هم تور برسر گیرها و قندساب محترم را.

چندی از جمعیت هم چنین کردند و پیرو موج راه افتاده عروس شدند. وقتی بنده مثل یک موج سوار حرفه ای جملاتم را تمام کردم و در انتظار " بله " ماندم ، عروس با هزاران بدبختی فقط توانست بله نیمبندی تحویلم بدهد. داماد هم البته.

کنار دستم پدر عروس بود و در تمام مدت قهقهه مستانه عروس و اطافیان ، دستمالی در دست از زیر عینک قطورش مخفیانه اشک هایش را پاک می کرد.

تجربه یک عاقد : ماجرای خنده عروس خانم نقل می شود در محافل ، اما کسی غیر از من به اشک های پدر توجه نکرد!

ام اس

مولتیپل اسکلروزیس را با علامت اختصاري ام اس مي شناسيم . این بیماری مختص سیستم عصبی مرکزی بوده و اندامها را دچار فلج گسترده ای می کند.

مردی که حلقه سیاهی دور چشمانش را گرفته بود و رنج در چهره اش فریاد می کرد ،دیروز با کاغذی در دست مقابل من ایستاد. کاغذ حکم دادگاه بود،با این مضمون که زن این مرد به دلیل بیماری ام اس ضمن مراجعه به دادگاه رضایت داده بود که مردش زن دیگری اختیار کند. مرد از من پرسید که آیا این مدرک برای ازدواج دوم او معتبراست......

میگفت زن نمی تواند برای تایید رضایت از ازدواج مجدد به دفتر بیاید یا به دفتر اسناد رسمی برود برای امضای اوراق. سند او معتبر بود و او به زودی سرسفره عقد می نشست و زن ام اسی او بریده دست و شکسته پا در انتظار روزهایی بود که به زودی می آمد، با هوویی تازه نفس!

تجربه یک عاقد : ماندن و به پای زن سوختن؟ یا رفتن و زن گرفتن؟ چه باید کرد.  

طلاق برای استخدام

(( ببخشید ما می خواستیم از هم جدا شیم.)) چندروز پیش آنها را که دو جوان به ظاهر خشنود از ازدواج بودند ، عقد کردیم. چهره آنها و پدر داماد به کسانی نمی خورد که به قول معروف" زده باشند به تیپ همدیگه "و حالا می خواهند کار را یکسره کنند.

از علت جویا شدم ، متعجب. پدر داماد توضیح داد که : پسر من برای ورود به ارتش امتحان داده و قبول شده بود. ما هم دیدیم کارش جور شده براش زن گرفتیم. موقع تحویل و تکمیل مدارک دیدیم یکی از شرطهای استخدام مجرد بودنه. چون باید ازدواج با اجازه ارتش و تایید خانواده عروس صورت بگیره. ماهم فکرکردیم که چاره ای نداریم جز اینکه دختر رو طلاق بدیم و بعد از انجام کار استخدام  دوباره اونهارو عقد کنیم.

دختر هم با اصرار توضیح می داد که اسم من نباید پشت شناسنامه اش باشد . داماد نگران بود.واهمه ای در چهره اش هویدا. ساعتی بعد آنها به احتمال قوی در راهروهای دادگاه در به در به دنبال طلاق بودند.

تجربه یک عاقد : ازدواج بازیچه می شود گاهی!

دل یک دله کن

دختر از توی کیفش دستمال مچاله شده ای را پیدا کرد تا اشکش را پنهان کند و ادامه داد. (( دوستم گفت بیا نامزدتو امتحان کنیم. شماره تلفنش رو به دوستم دادم و اونم بلافاصله شماره شو گرفت. صدای تلفن رو بر روی اسپیکر گذاشت تا من هم بشنوم. به محض اینکه دوستم شماره رو گرفت و گفت سلام  ، نامزدم گفت سلام لیلا تویی ؟دوستم که اسمش لیلا نیست گفت آره خوبی ؟ ))

دیگر سیل اشک سد خودگیریش را شکست و صدای گریه اش را در هوا رها کرد. در همان حال برایم تعریف کرد که چطور بعد از حال و احوالی آنچنانی بلافاصله با هم قرار گذاشتند و پسر مسافت حدود ۱۰۰ کیلومتری را طی کرده تا خود را به لیلا؟! برساند. گفت : من و دوستم رفتیم نزدیکی های قرار گوشه ای ایستادیم. نامزدم آمد و منتظر ماند . تا اینکه به موبایلش زنگ زدم و فقط یک جمله گفتم . (( نمی آد منتظرش نباش)).

دختر شناسنامه اش راکه تحویل گرفت امضایی داد و رفت تا پسر هم بیاید و شناسنامه اش را پیش از هرمراسمی تحویل بگیرد تا پرونده این زوج به هم نارسیده در دفتر ما برگه آزمایشی باشد با عکس دوجوان که با لبخند محوی در صورت به خوشبختی اندیشیده بودندو خودکار قرمزی که با عجله نوشته بود: کنسل.

تجربه یک عاقد : دل اگر یک دله نکنید ، ازدواج مهلک می شود برای صد دلان.

کراوات بندان

( بسم الله الرحمن الرحیم.....) مردعکاس مسنی که موهایش را رنگ مشکی تندی زده بود اما چروکهای صورت ، سنش را فریاد می زدند حرفم را قطع کرد و گفت : ببخشید حاجی . منصور کراواتت کو؟ منصور داماد بود . سکوت کردم. زنی دستپاچه در میان چند نایلون رنگارنگ گشت و کراوات منصور را آورد و دست عکاس داد. مراسم کراوات بندان در پرانتز مراسم عقد شروع شد. کمی که طول کشید و گردن داماد به این سو و آن سو کشیده شد ، دریافتم عکاس مهارتی در کراوات بستن ندارد. مرد دیگری از میان جمعیت آمد و سکان را به دست گرفت. داماد عرق ریزان در دست دوتن کراوات بند به اطراف کشیده می شد.

با اشاره زنی که گفت : عمو جلال!!  کراوات را از گردنش کشیدند و به دست عموجلال سپردند. پیرمردی با عینک کائوچویی و سبیل کشیده به پهنای صورت. عصایش را میان دو پاگرفت ، زانویش را بالا آورد و دور زانویش شروع کرد به بستن گره کراوات.

دقایقی بعد پرانتز کراوات بندان بسته و مراسم عقد آغاز شد.

تجربه یک عاقد : برخی اوقات از پنجره اتاقم می بینم که برای بستن گره کراوات داماد یا همدیگر ، دردسری تحمل می کنند که نگو.

با مادر زن ، برای همیشه

عروس دختر شهید بود. مهریه اش ۵ هزار سکه بهار آزادی ( معادل ۱ میلیار و ۲۵۰ میلیون) . دامادی که با کت و شلوار شیک و کراوات قهوه ای کناردستش نشسته بود ، دقایقی قبل شرطی را امضا کرد که کمتر کسی حاضر می شود حتی به آن فکر هم بکند. بعضی ها هم شاید آرزویش را داشته باشند تا از اجاره خانه خلاص شوند.. براساس این شرط داماد متعهد شد که با مادر زنش! زندگی کند.

تجربه یک عاقد : زندگی با مادر زن! می تواند شیرین باشد

ماجرای من و علی

" با کسب اجازه از پدر عروس ، پدر داماد و این آقا پسری که اینجاست." این جمله را من گفتم تا همراهان ، این پسر بچه بازیگوش را که بر روی استیج مخصوص عروس و داماد رژه می رفت پیش خود ببرند تا ما کارمان را با خیال راحت و بدون ترس از خرابکاری بچه انجام دهیم.

به بچه اشاره کردند که بیا. با حرکت سر چندبار نشان داد که نمی آید. پدر بچه آمد و بچه را به سختی کند و برد. بچه همه اش خود را کش و قوس می داد تا اینکه شروع به گریه کرد. مادر رسید و بچه را از پدر گرفت و به زور برد اما گریه و لج بچه ادامه داشت. صدای ضربه کوچک تنبیهی به بچه را شنیدم . چندبار تذکر دادم که نگذارید گریه بکند . مهم نیست. اما کودک و والدین دست بردار نبودند. سرانجام پدر ، بچه را که بعدا فهمیدم نامش علیست از اتاق عقد بیرون برد ، درحالی که صدای گریه او باز هم به گوش می رسید. دلم کباب شد. در میانه عقد متوجه شدم بچه ساکت شده و پدر بچه وارد اتاق شده. خطبه به اتمام رسید و من در راه خروج از پدر بچه عذرخواهی کردم. بیرون که رفتم علی درحالیکه سر خود را میان دستها پوشانده و دستها را بر زانوان خوابانده بود بر مبل اتاق انتظار نشسته بود. یکراست به سراغ او رفتم. هر کاری کردم و نازش کشیدم تا دست از لجبازی بردارد و به اتاق برود نرفت که نرفت. پدر که این صحنه را دید آمد و با عذرخواهی کار من را ادامه داد. نشد. رفت و شیرینی آورد. باز هم نشد.

 ۱۵ دقیقه ای گذشت. من درحالیکه مشغول کاری بودم تصادفا علی را دیدم که شیرینی به دست غرق شادیست و بازیگوشی.

تجربه یک عاقد : نوشتن خاطره از ناراحت کردن کودکی در روز جهانی کودک برایم سخت بود.

جوانکی با ارگ و آدامس!

آدامس در دهانش به شدت می چرخید ، مطابق با حرکات ریزی که با سر ، انجام می داد. هندس فری سیاه رنگی بر گوش چپش جا خوش کرده بود و چیزی پخش می کرد. کلاه کج قرمز رنگ با آفتابگیر بلند ، سرش را که از ته زده بود پوشانده بود. شلوار جین چسپان با چند طرح رنگ و رو رفته و تی شرت کوچک سایزی که نشان و لوگوی شرکتی معتبر بر آن خودنمایی می کرد پوشیده بود.

زیر بغلش بسته بزرگی بود. سینتی سایزر یا همان ارگ و در دست دیگر پایه اش . چند دقیقه قبل از عروس و داماد آمده بود. با همان چرخش آدامس در دهان پرسید. پریز برق کجاست؟ بچه ها گفتند : برای چی می خوای ؟ گفت : این ارگو برپاش کنیم. می خواست بساط موسیقی و بعد حرکات موزون ! را در دفتر راه بیندازد.

تجربه یک عاقد : با آدامس چرخان در دهان هم می شود خواند. چه خواندنی. هرچند ایشان به این توفیق در دفتر ما نائل نیامد.

قرآن و حافظ

عروسی را که چند روز پیش عقد کردم مهریه اش یک جلد قرآن و یک جلد کتاب حافظ بود. این مهریه منحصر به این عروس نیست. او از خاندانی است که مهریه تمام عروس هایشان همین است. خاندان را دورادور می شناسم. با این مهریه هم تاکنون هیج مورد طلاقی نداشته اند.

تجربه یک عاقد: اگر قرار باشد زندگی از هم پاشیده شود هیچ حتی صدها و هزاران سکه هم جلودارش نیست و اگر خوشبختی همراه زندگیشان باشد ، چیزی که مهم نیست مهریه است.

 

راز کل کشیدن

معمولا شاداب ترین اعضای شرکت کننده در مراسم عقد همان چند دختر یا خانمی هستند که تور را بر سر عروس می گیرند و یا قند می سایند. همه آنها هم دو دستشان بند بوده و بعد از گفتن "بله" عروس نمی توانند دست بزند. این امر پرده از راز بزرگ کشف اصواتی بر می دارد که به آن "کل" می گویند و معمولا چون ممتد می باشد فعل کشیدن را به دنبال آن می آورند. آخر می دانید تخلیه هیجانات ناشی از امواج " بله گفتن " اگر با اصوات ناشی از دست زدن نباشد ، شامل شیوه دیگری نمی شود جز سروصدای دهانی. البته بماند که بعضی ها قندهارا به هم می کوبند و بعضی دست از تور بر میدارند تا خرده های قند و تور باهم برسروروی عروس و داماد بریزد و بیافتد تا آن ها دستی بزنند. ولی هرچه هست این صدای (( قلیلیلیییلیلیییییییی )) کشف بانوانیست که گفتم. 

تجربه یک عاقد : بسیاری از اوقات تشویق جمعیت به دنبال اصوات اینان است که شکل می گیرد و مجلس را می آراید.

 

عروس رفته باغ گل بچینه!

"آقای فیلمبردار عسک این نوه ما رو هم بنداز!" این سخن را پیر زنی بلند از میان جمعیت گفت در حالیکه فیلمبردار خود را پیچ و تاب می داد تا از سفره عقد و بله گفتن عروس خانم تصاویر نابی تهیه کند. فیلمبردار نگاهی به او انداخت و هیچ نگفت. وکالت گرفتن را شروع کردیم. سه دختر خانم بر سر عروس و داماد تور سفیدی گرفته و قند می ساییدند. به محض اینکه بار اول از عروس پرسیدم ، تا یکی از دخترها لب باز کرد و گقت "عرو......." پیر زن از میان جمعیت داد زد " عروس خانم رفته باغ گل بچینه ." همهمه ای شروع شد اما کوتاه. بار دوم هم پرسیدم. دخترها ساکت بودند. پیرزن صدا برآورد که عروس خانم رفته گلابخانه گلاب بیاره" . بار سوم که عروس بله را گفت صدای دست زدن پیرزن از همه بلندتر بود . مراسم عقد آن روز ما را پیرزن تحت الشعاع خود قرار داد. اداره کننده  او بود.

تجربه یک عاقد : معمولا یکی از طرفین ، عروس یا داماد بدلیل شگفتی سازی ! یکی از اقوامشان احساس شرمندگی می کنند.

سفر سوریه

داشتم وکالت می گرفتم از عروس خانم (( ...... سکه بهار آزادی و یک سفر حج تمتع که تمامی آن بر زمه....)). یک باره پدر داماد حرفم را قطع کرد و گفت " یک سفر سوریه هم بگو حاج آقا. گفتم: توی توافقات شما برای مهریه سفر سوریه قید نشده. گفت : حالا اشکال نداره اونم بنویس. نگاهی به داماد انداختم . گفت آره یک سفر سوریه هم بنویسید. گفتم شما پنج دقیقه پیش توافق کردید. مهریه نوشته شده و امضا کردید. چطور حرفی از سفر سوریه نزدید.گفتند هست حاج آقا. به پسر جوانی که آنجا نشسته بود گفتم که برود و یکی از منشی ها را صدا بزند ببینم سفر سوریه هست یا نه .

اتفاقا دفتریار زبان باز ما آمد. پرسیدم . گفت : نه سفر سوریه جزو مهریه نیامده. گفتند :خوب اینم اضافه کنید. دفتریار ما گفت. نمیشه اضافه کنیم سندها نوشته شده و راهی نداره. سرانجام خود او که معطلی مردم را دید کار را تمام کرد . رو کرد به داماد و گفت : خوب یه سفر سوریه ام ببرش دیگه و با صلواتی غائله سفر سوریه را خواباند.

تجربه یک عاقد : سفر سوریه ! هم می تواند دستاویز یک بحث مفصل بر سر سفره عقد باشد.

اولین سوال داماد از عروس چیست؟

اولین سوال هردامادی بعد از بله گفتن عروس چیست ؟! ممکن است شما بگویید " خوب می تواند هرچیزی باشد . ممکن است بگوید کجا دوست داری مسافرت ببرمت؟ جشن عقدمون خوب بود ؟ چی می خوای برات بخرم؟ برای خوشبختیمون میشه باهم صادق باشیم؟ زیرلفظیت باکلاسه؟ اون خانمه عمه ته ؟ پشیمون نیستی ؟........" شما حق دارید . ممکن است هرچیزی بپرسند اما من چیز دیگری می بینم. تقریبا ۶۰ درصد ( البته برآورد احتمالیست) داماد ها سوال مشابهی می پرسند. چه سوالی ؟!

خیلی ساده است. چون بعد از بله عروس ، از داماد می پرسم که آیا وکیلم تا دوشیزه خانم... را بر صداق... به عقدشما در آورم؟! از آنجا که قبلا وکالت گرفتن از داماد به این شکل معمول نبوده و در فیلم ها هم فقط وکالت گرفتن از عروس را نشان می دهند ، بسیاری از داماد ها یواشکی از سر استیصال و کم آگاهی از عروس می پرسند که (( اول بار باید بله بگم ؟!.)) و یک بله ریز هم ، عروس می گوید تا خیال داماد راحت شود که بحث گل و گلاب آوردنی درکار نیست و بعد داماد با عزم راسخ و اول بار "بله" می گوید.

تجربه یک عاقد : بسیاری از دامادها ، قندساب ها ، تورگیرها و حضار نمی دانند که از داماد هم باید وکالت گرفته شود.

تله مریج

همه چیز آماده شده بود. عروس بر روی صندلی مخصوص خود نشسته بود ، گلی در دست. مهمانان در اطراف نشسته و عروس را در حلقه شادمانه خود گرفته بودند. دامادی بر روی صندلی ویژه داماد ها ننشسته بود.

برروی صندلی داماد کامپیوتر لپ تاپی قرار گرفته بود که بر روی صفحه نمایشگر آن مردی با لباس دامادی نشسته بود درحالیکه ده ها هزار کیلومتر دورتر از ما و سفره عقدش پشت میز کامپیوترش به وب کم خود چشم دوخته بود.

وکالت را که از عروس گرفتم لبخندی بر لبانش نقش بست و خود او هم دست زد. لحظاتی بعد او هم از راه دور به من وکالت داد و من هم آن دو را به عقد هم درآوردم. همه شادمان بودند و عروس، خوشدل که تاچند روز آینده در ازدحام ینگه دنیا در کنار داماد قرار خواهد گرفت.

خلاصه تله کامیونیکیشن ، تله مدیسین ، تله کنفرانس و.... دیده یا شنیده بودیم اما تله مریج نشنیده بودیم که دیدیم و انجام دادیم.

تجربه یک عاقد : عشق و فاصله مانعه الجمع هستند.

0-1-2-3-7

۷ تکه کرده بود برگه آزمایش زرد رنگ طراحی شده زیبای دفتر را وقتی دستم داد . جوان درشت هیکلی که بازوان وعضلات ریزو درشتش از زیر لباس چسبان فیروزه ایش بیرون زده بود.

۴روز پیش برای گرفتن برگه آزمایش امد با خانمی که به نظر مسن تر از او می رسید. ۳ روز پیش آمد تا شناسنامه خانم را بگیرد . می گفت برای تحویل فرزند کوچکش که سرپرستی او را برعهده گرفته نیاز به شناسنامه دارد. ۲ روز پیش آمد درحالیکه برگه آزمایش را تکه تکه کرده بود . می گفت از لج خانواده ام که با این وصلت موافق نبودند این کار را کرده. شاید به خاطر اینکه زن مطلقه و دارای فرزند بود و داماد با ازدواج با او بلافاصله باید فرزندپروری می کرد.

۱ روز پیش جمعه بود و از آن جوان خبری نبود و امروز مراسم عقد او بعد از ظهر برگزار می گردد. شاید به خیر بگذرد.

تجربه یک عاقد : درگیری بین چنین خانواده هایی اگر برسرسفره عقد نباشد ، پس از آن هست. بدجوری هم.

پدر بودن یا نبودن . مساله اینست!

۲۰ سال بود دختر را بزرگ کرده بود ، درست مثل دختر خودش. حکایت از آنجا شروع شده  که ۲۰ سال پیش مادر از شوهرش جدا شده بود ، درحالیکه دختر چندماهه ای داشت. چندی بعد مرد دیگری او را خواستگاری کرد. از آن به بعد دختر  کوچک ، دختر آن مرد هم بود.

 در تمام این ۲۰ سال در پدر بودنش شک نکرده بود و مهری داشت عمیق و پدرانه . اما حالا دختر می خواست ازدواج کند و علی القاعده باید پدر دختر اجازه داده و دفاتر را امضا می کرد . مرد خود را برای امضا و صدور اجازه ازدواج دختر آماده کرده بود. وقتی آن روز در دفتر ما نتوانست امضایی پای سندی بزند شاید شرع و قانون با پتک محکمی برسرش کوبیدند تا به او بفهماند او پدر دختر نیست . غمی گسترده صورتش را پوشاند وقتی این واقعیت را برایش توضیح دادم.

به راستی او پدر دختر نیست؟ و آن مرد که ۲۰ سال بود رفته بود و  دختر حتی یک بار هم او را ندیده بود پدر بود؟

تجربه یک عاقد : مردی که من دیدم پدر بود پدری با تمام معنای پدر بودن؟

1388 گل رز ایتالیایی

روز عید فطر مراسم عقدی داشتیم که مهریه عروس خانم تعداد ۱۳۸۸ گل رز ایتالیایی بود.

وقتی همکارم مهریه را برای اطمینان دوطرف و امضای دفاتر خواند ناگاه یک نفر از آن میان صدا برآورد که " آقا اومدیم ایران تحریم شد و ایتالیا صادرات همه چیز حتی همین گل رز ایتالیایی رو به ایران ممنوع کرد. اونوقت داماد چکار باید بکنه ؟".

مرد ادامه داد " گیرم عروس خانم مهریه ش رو مطالبه کرد. این ۱۳۸۸ گل رو می خواد چکار کنه. یک روزه همه شو ن می پلاسن و از بین می رن که !!......"

دفاتر امضا شد و کسی به اخطار او توجهی نکرد.

تجربه یک عاقد : موارد رومانتیک برای مهریه فقط خورند پز است و بس.