بی بی

""نمیشه آقا . چطور ممکنه ؟ تا بی بی نیاد شروع نمی کنیم. زشته. "" اینها پاسخ همراهان عروس و داماد بود در مقابل همکارم که پرسید :خطبه عقد رو شروع کنیم؟! منتظر ماندیم و دست روی دست گذاشتیم تا بی بی بیاید. ده دقیقه بعد بی بی را با سلام و صلوات آوردند ، درحالی که بر ویلچری نشسته و سالیان درازی از عمرش گذشته بود. ظاهرا بزرگترین و مسن ترین فرد این خاندان بود.

خطبه عقد را با حضور بی بی خواندیم. خطبه تمام شد و بعد از آن ، سرو صدای مهمانان که فلانی چی آورده و بهمانی چه چیزی هدیده کرده. بعد از مدتی با کل کشیدن و نقل پاشیدن و هلهله پشت سر عروس و داماد همه رفتند. اتاق عقد ظاهرا خالی شده بود. اما یکی از بچه های دفتر که وارد سالن شد تا سالن را چک کند ، منظره جالبی دید. بی بی بیچاره ی بزرگ خاندان !! را جاگذاشته بودند و اصلا کسی به بردنش توجهی هم نکرده بود. فرستادم تا خبر دهد. بعد از مدتی مردی غرغرکنان آمد و با اکراه و نارضایتی دسته ویلچر بی بی را گرفت و کشان کشان از دفتر خارج کرد.

تجربه یک عاقد : شوری و بی نمکی هردو ناخوشایند است.

تاریکی و نور

مرد پریده رنگ لاغراندام انگشتهای درازش را روی استخوان برآمده گونه گذاشته بود ، درتاریکی  .. و  در فکر فرو رفته بود ، غمگنانه . فضای اندوه و اندیشه او در یک جمله خلاصه می شد (( آدم بدبخت بدبخته دیگه)).

او کارگر فروشگاهی بود که سر چهار راه نزدیک دفتر همیشه مشغول کار است ، با سختکوشی . حالا که با جان کندن برای پسر لاغرتر از خودش زن می گرفت بدشانسی بازهم گریبانش را فشرده بود . ساعت ۸ شب عیدفطر بود و دفتر عریض و طویل ما دچار قطعی برق شده بود. چراغ اضطراری ها از کار افتاده بودند  و همه جا تاریک بود تاریک... به هر دری زدیم تا برایش نوری فراهم کنیم نشد که نشد. آخرسر تصمیم برآن شد که به خانه برگردند و ما به آنجا برویم برای خطبه عقد. لابد حالا که در آن گوشه نشسته بود فکر می کرد که " اگر به خانه برویم شام این همه آدم را ازکجا بدهم." قصد کردیم در حیاط بساط عقد را برپا کنیم و با نور ماشین روشنش کنیم. نشد. داشتند می رفتند که ناگاه نور سراسر دفتر را روشن کرد. صدای صلوات های پی درپی همه جا را پر کرد. مرد تکیده دیگر غمگین نبود و با صدای بلند بلندتر از انچه فکر کنید پی در پی فریاد می زد : عمامه سبز پیغمبر صلوات..

دقایقی بعد با اتمام خطبه عقد ، شروع زندگی مشترک فرزندشان را در وفور نور جشن گرفتند.

تجربه یک عاقد : خداوند دل های جوانان را نمی شکند بخصوص اگر تهیدست باشند.

بد روزگاریست

" بعد از اینکه اونروز توی دفتر شما عقد کردیم من یه مقداری مشکوک شدم. علی رغم اینکه تحقیقات کرده بودم اما باز هم تحقیق جدی تری رو شروع کردم. به حوزه محل تدریس آقا دامادمان رفتم. آشنایی را پیدا کردم که از راز هولناکی پرده برداشت. داماد جوان ما که الان در کسوت روحانیت مشغول تدریس در حوزه علمیه بود با جعل مدرک به این موقعیت رسیده بود و حالا در آستانه اخراج است."

مرد جرعه دیگری از چای را به همراه تکه ای بامیه خورده و ادامه داد:" قضیه را به طور جدی پیگیری کردم و صحت ماجرا رو دریافتم. بعد از اون به دلیل دروغی که به خانواده ام گفته بود شکایت کردم. سرانجام طلاق دخترم رو از حاج آقای قلابی گرفتم. همه طلاها و حتی لباسهایی که خریده بود رو به او پس دادم و دخترم نجات پیدا کرد. "

پدر عروس که اتفاقا دیشب بر سر سفره افطاری روبروی من نشسته بود آهی کشید و گفت : بد روزگاریه حاجی  ... بد روزگاری.

تجربه یک عاقد: برای عقد عجله نکنید. تحقیقاتتان را کامل کنید  چون : بدروزگاریست حاجی .... بد روزگاری

 

قدیم و جدید

منشی به عروس و داماد گفت : سکه ش طرح جدید باشه یا طرح قدیم؟ عروس نگاهی به داماد کرد و پچ پچ کوتاهی و بعد  گفت : طرح جدید. عروس گمان می کرد ""طرح جدید چون جدیده بالاخره باکلاس تره دیگه"".

چند روز بعد که روز عقد بود شرایط را برای پدر عروس خواندند. پدر گفت : چرا طرح جدید؟ بچه ها گفتند " توافق خود عروس و داماده. پدر نگاه غضب آلودی به دختر انداخت : توگفتی طرح جدید باشه؟ عروس گفت : چطور مگه ؟! پدر داماد رو به منشی کرد و گفت بنویس طرح قدیم. داماد می خواست حرفی بزند که نگاه پدر عروس میخکوبش کرد. منشی هم نظری به داماد کرد : بنویسم؟ و داماد گفت : هرچی آقای... بگن. بنویس مهم نیست.

اما می دانم که در دل داماد چه گذشت و اگر عروس و پدرش تنها بودند پدر به او چه می گفت : دختره کم عقل مهریه  ۵۰۰ سکه است . اختلاف هر سکه ۲۰ هزار تومان . می شود به عبارتی ده میلیون تومان . فهمیدی؟

تجربه یک عاقد : هرچیزی جدیدش بهتره جز دوست (  و البته سکه ) .

معامله مهریه

مهریه اش ۲۵۰ سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم بود ( این طرحش خیلی مهم است ).  در هنگام وکالت گرفتن از عروس و داماد بعد از بله گفتن عروس مرد میانسالی که دورتر نشسته بود به ناگاه بلند شد و گفت : ( با اجازه شما حاج آقا به حرمت مادر داماد ما تعداد ۵۰ سکه از مهریه را به ایشان می بخشیم. ان شا، اله مبارک باشد.)

بلافاصله صدای کف بلند شد و کلمات تشکر آمیزی از زبان همگان صادر شد به نشانه قدردانی. خود من هم از او تشکر کردم. بدجوری با تدبیری که کرده بود همه را ذوق زده و تحت تاثیر خود قرار داد.

جالب آنکه این شخص پدر عروس نبود. پدر عروس به رحمت خدا رفته بود.اما هرچه بود با هماهنگب قبلی با مادر عروس و خود عروس صورت گرفته بود. او دایی عروس بود.

تجربه یک عاقد : نگاه معامله گرانه در بازی مهریه را همیشه می توان دید.

مهندس!

در زمان خواندن خطبه و برای گرفتن وکالت، ما نام کامل عروس و داماد را می بریم، بدون پیشوندهای معمول علمی یا مذهبی و یا نام های غیر شناسنامه ای. یعنی حاج ... یا دکتر.... را نمی گوییم.

 مادر دامادی که برای عقد پسرش آمده بود از همان آغاز بر مهندس بودن گل پسر نازنینش تاکید می کرد. کار گرفتن امضاها که تمام شد و قبل از اینکه من وارد سالن عقد شوم کلی با بچه های دفتر کلنجار رفته بود که حتما باید قید کنید در دفاتر و اسناد و درکنار نام داماد کلمه مهندس را. من هم که وارد شدم پیله کرد اساسی... برای اینکه ایشان را مهندس خطاب کنم درخطبه عقد.

البته سرانجام من برخلاف همکاران دفتر که زیر بار نوشتن مهندس در دفاتر نشدند راضی شدم تا در خطبه، مهندس بخوانمش. و شما تصور کنید فخر و مباهات مادر را در هنگام ایراد خطبه از شآن مهندسی! فرزند دلبندشان .

تجربه یک عاقد :مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید.

عروس خانم داماد را مثل پسر خود بزرگ کند.

پسر ۱۵ سال سن داشت. کنار دختر عمویش نشسته بود تا یکی از همکارانم آنها را عقد کند. دختر عمو هم ۲۶ سال سن داشت. پسر در حقیقت بچه ای بود که چیزی از ازدواج نمی فهمید. خطبه انها وقتی خوانده شد پدر داماد که عموی عروس بود به او گفت : دخترم انتظار دارم درست مثل پسر خودت بزرگش کنی.

این مساله چند سال پیش اتفاق افتاد و آنچه آنها را به فکر این وصلت انداخته بود آن بود تا دختر عمو را غریبه ای نبرد. آخر عقد آنها را در آسمان ها بسته اند.

تجربه یک عاقد: عقد کسی را در آسمانها نبسته اند و کاش عقد آنها درصورتی در زمین بسته شود که آزمایشات دقیق ژنتیکی انجام داده باشند.

حرف آخر

سرسفره عقد بودم. از عروس که وکالت گرفتم . دستی زدند و کلی کشیدند. ساکت که شدند می خواستم شروع کنم به وکالت از داماد که یک باره عروس آخی گفت و جیغ خفیفی کشید. همه توجه شان جلب شد. خانمی که روی سر عروس و داماد قند می سایید با فرستادن یک صلوات و ادامه صلوات توسط مردم قضیه را ماست مالی کرد. خطبه تمام شد.

رفته بودم اتاق خودم پشت لپ تاپم مشغول بودم که داماد وارد شد ، ظاهرا برای تشکر و خداحافظی. خندان بود . گفتم "راستی این قضیه جیغ عروس خانم چی بود؟" گفت والا این خواهرم که روی سرمون قند می سایید یواشکی گفت با پای راستت محکم بزن روی پای چپ عروس. اگه اینکارو بکنی تا آخر حرف حرف خودته. البته یه خورده محکمتر از اونچه در نظر خواهرم بود زدم."

بله. البته فکر می کنم قدری هم منظورشان شوخی بود. شایدهم در پس ذهنشان هدف همان بود که گفته شد.

تجربه یک عاقد: نه با کشتن گربه دم حجله و نه با پا کوبیدن بر پای دیگری حرف آخر از آن کسی نخواهد شد.

 

واسطه ای برای ازدواج

" الو سلام داداش. کجایی؟ ""گوشیو قطع کن . ولش کن." این سوال خواهری از برادر و آنهم صدای زن برادر که آنسوتر در اتاق دنجی در هتلی در شهری دوردست در کنار داماد نشسته و ماه عسل را می گذراند.

داستان را دختری که با من درد دل می کند از اینجا شروع می کند: در خوابگاه دانشگاه دختری هم اطاقیم بود که با هم خیلی دوست بودیم. او را برای برادرم درنظر گرفتم. برادر یکی دوبار آمد شهر محل تحصیلم و من آنها را با هم آشنا کردم. مدتی گذشت. تابستان بود و دانشگاه تعطیل. برادرم ناتنی بود و جدا از ما زندگی می کرد. دلم برایش تنگ شد و به او زنگی زدم.

مکالمه بالا مکالمه این خواهر با برادرش بود و صدای عروس صدای همان دختر هم اطاقی !! . بله آنها بدون اطلاع این دختر زندگیشان را شروع کرده و همینک در ماه عسل به سر می بردند.

ادامه می دهد: دنیا بر سرم آوار شد . نه تنها به من خبر ندادند و احوالی هم از من نگرفتند و آمدند اینجا عقد کردند و رفتند ، بلکه به وضوح می شنیدم که دوستم که حالا زن داداشم بود حتی نمی خواهد من مکالمه را با برادرم ادامه دهم.

شما بودید چه حرفی می توانستید برای تسکینش بزنید. من جوابی برایش نداشتم.

تجربه یک عاقد: واسطه های وصلت در بسیاری از موارد نادیده گرفته شده فراموش می شوند و اساسا دخالت آنان را در ازدواج انکار هم می کنند.

 

دعوایی بر سر مهریه

ساعت ۸ صبح بود. شنبه گذشته. داماد برای طلاق آمده بود ، پس از عقدی که روز پنج شنبه دو روز قبلش بسته شده بود.

پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم. به بچه ها گفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت. حکایت را جویا شدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از او پشتیبانی می کردند.پدر عروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد. کار به دعوا و زدو خورد و حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنها راهی اتاق کردم اما کارگر نیفتاد.

داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضو طرفی از دعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند. عقد کردند با قرار عندالمطالبه و رفتند. اما قابل پیش بینی بود که باز می گردند.

صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.

تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبروهم بیاندیشید.

هوویی برای یک زن

اینسوی میز دفتر در قسمت پذیرش زنی داشت با دفتریار صحبت می کرد و راهنمایی می خواست که " دارم زن دوم مردی میشم. راه قانونیش چیه ؟!" و از این حرف ها. در بین حرف آنها زنی با عجله وارد شد و پرید وسط حرف و می خواست سوال خود را مطرح کند. دفتریار ازو خواست تا چند دقیقه صبرکند تا کار این خانم تمام شود. خانم منتظر داشت به حرف های آن زن با دفتریار گوش می داد. کم کم متوجه شد که طرف میخواهد زن دوم کسی شود. رنگش کم کم سرخ شد . و به ناگاه گفت: توغلط می کنی زن دوم بشی ؟! کار دو زن بالا گرفت و نزدیک بود به گیس کشی بیانجامد. می توانید حدس بزنید قضیه چه بود ؟

زن منتظر که با عجله آمده بود میخواست شکایت کند که شوهرش زن دوم گرفته و از نظر قانونی چه کاری می تواند انجام بدهد و...

این دوزن هووی همدیگر نبودند اما گویا برای تمام زن های اول دنیا زن های دوم هوو هستند.

تجربه یک عاقد: مرد دوزنه ( البته در زمان حاضر نه در گذشته ) کارش اگر به جنون نکشد زودتر از معمول به گورستان روانه اش می فرمایند.

زن و شوهر دیروز - خواهر و برادر امروز

(( حاج آقا خواب دیدم که در خواب کسی به من گفت تو داری با برادرت زندگی می کنی)) این را دختری با چشمان اشکبار بیان کرد. سردفتر در فکر فرو رفت. فردای آن روز مادر زن و شوهری که باهم پسرعمو و دختر عمو بودند روبروی او بر صندلی دفتر نشسته بودند ، اشک ریزان. بعد از ساعتی گفتگو و تشریح لزوم واگویی حقیقت این دوزن اعتراف کردند که پسر و دختر به دفعات متعدد در شیرخوارگی شیر یکدیگر را نوشیده بودند . آنها فکر کرده اند که این دو جوان حیف هستند و برای یکدیگر مناسب .پس سکوت کردند. بنا بر این آنان که فعلا زن و شوهر هستند درحقیقت برادر و خواهر شیری یا رضاعی هستند.

چاره ای نبود پس از دوسال زندگی مشترک و بدون تولد فرزند ( خوشبختانه ) سرانجام با آه و زاری و ندامت و گریه بیشمار والدین و خود این دوجوان در تلخ ترین صحنه ای که می شود از فراق دو همسر و طلاق آنان دید از هم جدا شدند تا ازین پس این زن و شوهر دختر عمو و پسر عمو ... برادر و خواهر یکدیگر باشند.

تجربه یک عاقد : قوانین شرعی را جدی بگیرید.

دست در گردن مادرشوهر

زن چاق عرق ریزان دست از گردن عروس باز کرد. عروس مستاصل و کلافه بود و داماد لب ور می چید. پدر داماد که آن سوی پدر عروس کنار من نشسته بود گفت : حالا بگذارید برای بعد . داستان از آنجا شروع شد که کسی گفت : عروس زیرلفظی می خواد . مادر داماد هن و هن کنان آمد و در جعبه ای را باز کرد و گردنبندی را به حضار نشان داد به افتخار . بعد شروع کرد به بستن گردنبند به گردن عروس. .

گردنبند را بست و رفت نشست. تازه مشغول خطبه خواندن بودم که گویا گردنبند از گردن عروس افتاد . همهمه شد و باز مادر داماد آمد و روز از نو روزی از نو تا اینکه بالاخره پدر داماد با جمله ای که گفتم به فریاد عروس رسید و عروس هم که در تمام مدت خطبه عقدش ( یک بار در زندگی) مادر شوهرش به گردنش آویزان بود ، نفس راحتی کشید.

تجربه یک عاقد : زیرلفظی را بگذارید خودشان بعدا نصب! می کنند . ممنون از هدیه شما .

سهل انگاری ساده داماد

هاج و واج به من نگاه کرد. معنی نگاهش را نفهمیدم. پسر جوانی بود و به نظرم آشنا آمد. تعجب او زمانی بود که من مهریه و صداق را برای گرفتن وکالت می خواندم. وقتی رفتند فکر کردم و فهمیدم چندروز پیش که برای کاری به یک دفتر پلیس +۱۰ رفته بودم او را دیده بودم. متصدی کاری بود. اتفاقا چند روز بعد دوباره برای ادامه کار رفتم. مارا تحویل گرفت و بعد از انجام کار برای مشورت با من به اینسوی پیشخوان آمد .

حکایت نگاه متعجبش سر سفره عقد را آنگاه دریافتم که گفت : شما اونروز طلا رو مبلغ ۴ میلیون تومان خواندید در صورتی که توافق ما ۲ میلیون تومان بود. بعد از اون با خانواده عروس درگیر شدیم و مشکلاتی پیش اومد . تلفنش را گرفتم تا نتیجه را به او بگویم. به دفتر برگشتم و مدارک و سند را نگاه کردم. درست بود . طلا ۴ میلیون بود و خود او هم پای برگه پیش نویس و تمامی اوراق را امضا کرده بود. احساس بدی داشت . کلاه سرش رفته بود برای یک سهل انگاری ساده.

تجربه یک عاقد : هرچیز را که می خواهید امضا کنید بخوانید. خیلی ساده است

یک بوس کوچک!

برای عقد به منزلی رفته بودیم. عروس و داماد سنی بیش از جوانی داشتند. فکر می کنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظر می رسید. از عروس خانم وکالت که گرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورا با حالتی به عروس نگاه انداخت ، منتظر و آماده. من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم. سرو صدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و ما را بدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم. صابر (اسم یکی از منشی هام صابره ) گفت : فهمیدی چی شد؟ گفتم چی رو ؟ گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چی بود؟ گفتم نه. گفت بعد از "بله" عروس خانم  داماد نگاهی به عروس انداخت و گویا قبلا با هم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته باشرم .

جالب آنکه پدر و برادرهای عروس هم بودند و فامیل دو طرف.

تجربه یک عاقد : اینگونه چیزی سر سفره عقد هیچوقت ندیده ام. آن یک بار هم ندیدم ، منشی ام گفت.

"بله" در سکوت

"با اجازه بزرگترا بله" شما پس از شنیدن این جمله ازیک عروس پس از سه بار خواستن چه می کنید. ممکن است دست بزنید . ممکن است کل بکشید. ممکن است صلوات بفرستید . بالاخره کاری می کنید. اما من بارها و بارها دیده ام که تمام حضار یک کار مهم می کنند. آنها سکوت می کنند. تعارف می کنند و منتظرند یک نفر اولین دست را بزند . من سکوت می کنم و منتظر می مانم. اما کسی چیزی نمی گوید و من ادامه میدهم .حرصم می گیرد وقتی با این صحنه مواجه می شوم. باخود می گویم کسی نیست برای خوشامد عروس مورد نظر که قرار است فقط یک بار در طول عمر بله ای بگوید دست بزنند یا سروصدا بکنند. جالب آنکه وقتی داماد بله می گوید یخشان آب می شود و دستی می زنند.

تجربه یک عاقد: "بله" عروس سروصدا و خوشی می خواهد دریغ نکنید.

حواس پرتی سر سفره عقد

باغ بزرگی بود و ما برای مراسم عقد دعوت شده بودیم. عروس و داماد درجایگاه مخصوص بودندو پس از گرفت امضاهای فراوان مورد نیاز از آنان ، نوبت به خواندن خطبه توسط من رسید. بار اول که طلب وکالت کردم خانمی از گل چیدن گفت. سرو صدایی شنیدم. خانم درشت هیکلی خود را به بالای سر عروس و داماد رساند. بار دوم او بود که از گل چیدن گفت. برای بار سوم پرسیدم. عروس شروع کرد " با اجازه بز.... " و آن خانم هم شروع کرد " عروس رفته گلاب...." خلاصه جملات آنان قاطی شد. بعد از(( بله))  او به عروس نگاهی انداخت و عروس هم به او. عروس با ناراحتی گفت: " بار سوم بود. آن خانم هم قرمز شد و من به خودم شک کردم نکند دوبار پرسیده ام و اشتباه از من بوده. خانم مقابل آن جمعیت ضایع شده و اشتباه خود را برای همیشه در فیلم عقد عروسی  داماد ثبت کرد چون به هیچ وجه قابل جداکردن نبود جمله ایشان و عروس.

تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!

پدر عروس : با اجازه بزرگترها بله !

از حاشیه آمده بودند به گمانم. از دختر که پرسیدم وکیلم گفت : چه اشکالی داره !! البته من تحقیق کردم و متوجه شدم که این اصطلاح معادل "چرا که نه " است و مفهومی اینچنینی در بعضی از فرهنگ ها به معنای جواب مثبت و بله است.

یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.

یا مثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحب اختیاری . اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارک باشه..... و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شد گفت با اجازه بزرگترها بله !

تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.

گریه در شادمانه

"آیا به من وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح......... یکی اینو از اینجا برداره!!!" این سوال سوم من بود از عروس. چه اتفاقی افتاد که من اینگونه می خواستم وکالت بگیرم. این کسی که خواستم او را بردارند چه کسی بود؟!. راستش از اول ورود من به سالن عقد بچه ای شروع کرد به گریه کردن با صدای بلند، یک ساله بود. حکایت آن است که مادرش یکی از تور گیرهای بالای سر عروس و داماد بود. بچه هم مدام بهانه مادرش را می گرفت. اوایل کار اورا از مادرش جدا کردند. اما آنقدر گریه کرد که دوباره او را به را به سمت مادر آوردند و او در حالی که زار می زد به پاهای مادر چسپیده بود. مادر بیچاره نمی دانست چکار کند. واقعا کلافه ام کرد . فکر کردم عروس و داماد چه گناهی دارند که تا ابد هرگاه بخواهند فیلم عقدشان را ببینند گریه و زاری بشنوند. بالاخره دل را به دریا زدم ::"آیا به من وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح......... یکی اینو از اینجا برداره!!! حداقل یکی بیاد جای مادرش تا اینم گریه نکنه....." بلافاصله همه که ساکت بودند شدند پشتیبان من. فکر کنم دعای عروس و داماد را برای خودم خریدم. شما چه فکر می کنید؟!

تجربه یک عاقد: نگذارید شادترین لحظات نزدیکانتان را بچه شما با گریه قرین کند.

سکوت برای پدر و هلهله برای مادر

سر و وضع مرتبی داشت. در سالن پذیرش نشسته بود. منشی صدا زد . پدر عروس ! مرد بی روح و افسرده بلند شد. منشی جای امضا را به او نشان داد و او با دستانی لرزان بردفتر بزرگ ثبت ازدواج و دفترچه عقد چند خط کشید. اورا به اتاق من راهنمایی کردند. من از او برای عقد دخترش وکالت گرفتم. نگاه سردرگم و صورتی تکیده داشت. وکالت داد و رفت . همه چیز در سکوت برگزار شد از حیاط که رد می شد از پنجره راه رفتنش را به نظاره نشستم. سیگاری گیراند . خمیده بود.

نیم ساعت بعد سر و صدایی برپا شد . با صلوات و کف زدن و کل کشیدن عروس و داماد و همراهان شاد و دست افشان وارد شدند. از پنجره شادمانیشان را نظاره گر بودم . لبخند و لباس های رنگارنگ و برف شادی و نقل و شیرینی..... . دفاتر  را امضا کردند و من برای خواندن خطبه به سرسرای عقد رفتم. صندلی کنار من که جای پدر عروس است خالی بود. مادر عروس در ظاهر سرحال بود. عروس در جواب طلب وکالت من گفت با اجازه مادرم بله. او اشاره ای به پدرش نکرد. همان مردی که نیم ساعت قبل با اندوه به من اجازه داد دخترش را عقد کنم و حالا که سالها بود زنش را طلاق داده بود گویا دخترش که نزد مادر مانده بود هم دیگر او را فراموش کرده بود و روز عقد دخترش هم فرصتی برای رویارویی این خانواده از هم پاشیده فراهم نکرد و اکنون که پدر اجازه عقد را داده بود دیگر برای همیشه رفت... برای همیشه

تجربه یک عاقد : پدر پدر است هرچه باشد و مادر مادر است هرچه باشد. دوست و پاسشان بداریم.