بی بی
خطبه عقد را با حضور بی بی خواندیم. خطبه تمام شد و بعد از آن ، سرو صدای مهمانان که فلانی چی آورده و بهمانی چه چیزی هدیده کرده. بعد از مدتی با کل کشیدن و نقل پاشیدن و هلهله پشت سر عروس و داماد همه رفتند. اتاق عقد ظاهرا خالی شده بود. اما یکی از بچه های دفتر که وارد سالن شد تا سالن را چک کند ، منظره جالبی دید. بی بی بیچاره ی بزرگ خاندان !! را جاگذاشته بودند و اصلا کسی به بردنش توجهی هم نکرده بود. فرستادم تا خبر دهد. بعد از مدتی مردی غرغرکنان آمد و با اکراه و نارضایتی دسته ویلچر بی بی را گرفت و کشان کشان از دفتر خارج کرد.
تجربه یک عاقد : شوری و بی نمکی هردو ناخوشایند است.
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.