گریه در شادمانه
"آیا به من وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح......... یکی اینو از اینجا برداره!!!" این سوال سوم من بود از عروس. چه اتفاقی افتاد که من اینگونه می خواستم وکالت بگیرم. این کسی که خواستم او را بردارند چه کسی بود؟!. راستش از اول ورود من به سالن عقد بچه ای شروع کرد به گریه کردن با صدای بلند، یک ساله بود. حکایت آن است که مادرش یکی از تور گیرهای بالای سر عروس و داماد بود. بچه هم مدام بهانه مادرش را می گرفت. اوایل کار اورا از مادرش جدا کردند. اما آنقدر گریه کرد که دوباره او را به را به سمت مادر آوردند و او در حالی که زار می زد به پاهای مادر چسپیده بود. مادر بیچاره نمی دانست چکار کند. واقعا کلافه ام کرد . فکر کردم عروس و داماد چه گناهی دارند که تا ابد هرگاه بخواهند فیلم عقدشان را ببینند گریه و زاری بشنوند. بالاخره دل را به دریا زدم ::"آیا به من وکالت می دهید تا شما را به عقد نکاح......... یکی اینو از اینجا برداره!!! حداقل یکی بیاد جای مادرش تا اینم گریه نکنه....." بلافاصله همه که ساکت بودند شدند پشتیبان من. فکر کنم دعای عروس و داماد را برای خودم خریدم. شما چه فکر می کنید؟!
تجربه یک عاقد: نگذارید شادترین لحظات نزدیکانتان را بچه شما با گریه قرین کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:38 توسط 1عاقد
|
× استفاده از داستانهای یک عاقد در فضاهای مجازی و نشریات چاپی فقط با ذکر منبع و نشانی وبلاگ مجاز است.