<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک عاقد</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com</link>
<description>استفاده از داستانهاي خاطرات يك عاقد بدون مجوز نگارنده ممنوع و پيگرد قانوني دارد.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 12:29:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گریه - بله- هلهله</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در دومین پرسش از عروس دستم آمد که حال طبیعی ندارد و بغض گلویش را در دست گرفته و می فشارد. پس از سومین پرسش برای وکالت و بعد از أخرین جمله من که : عروس خانم وکیلم ؟ عروس لبی ورچید و صورتی در هم فشرد و دستی به بینی کشید و تکانی به خود داد... نشد که نشد .. با تلاش وافر زبانش باز شد که : با اجازه پدر و... بغض امانش را برید و زد زیر گریه.... در میان گریه به سختی بله ای از دهانش خارج شد و به گریه اش ادامه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هلهله ای شد و دستی زدند.نگاهی در اطراف چرخاندم. دو خانم که گویا خواهرانش بودند و یک مرد فربه به عنوان برادر و مادر عروس و پدر که کنار من نشسته بودند همه در حال گریه کردن بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از خانواده داماد کسی در میان جمعیت کم تعداد حاضر در سفره عقد نبود. پس از خطبه پدر عروس بلافاصله از سالن عقد خارج شد و به سمت منشی رفت و گفت : سند ازدواج رو به هیچ وجه به داماد ندین .. خودم میام می گیرم.... و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدا مادر عروس هم همان را یواشکی از منشی خواست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داماد تنها و همراهان عروس رفتند اما در بیرون از ساختمان متوجه شدم که با همدیگر درگیری دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : تلاش من این بار برای یافتن واقعیت آنچه گذشت بی نتیجه ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 12:29:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو دختر</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;عرض به حضورتان بنده با ولع تمام - اندكي بالاتر از حرص - تمامي كامنت هاي شما را مي خوانم ، اما معمولا وقت كافي براي پاسخ دهي ندارم و البته گاهي پاسخ هايي را به ايميل دوستان ميفرستم و به تعدادي از وبلاگ هاي رفقا سر مي زنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;در هر صورت از محبت شما ممنونم. نظرات پست قبلي اكثرا حاوي محبت شما بود به اينجانب و پيشنهادهاي جالبي كه حتي به آنها فكر هم نكرده بودم. ممنونم. با توجه به برگزاري نمايشگاه ، انتشاراتي مربوطه حجم كار بالايي دارد و ان شاء الله بعد از پايان نمايشگاه مراحل پاياني چاپ كتاب را جدي تر پيگيري مي كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;اما براي اينكه پست امروزمان خالي نباشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت كاري عصر كه تمام شد و همكاران دفتر رفتند و نظافتچي مشغول نظافت دفتر بود ، به صرافت افتادم در اين ارديبهشت زيبا سري به گلهاي رز رنگارنگ حياط بزرگ دفتر بزنم و دستي به سرو روي درختان انار و انجير و توت و اقاقياي بلند قامت آن بكشم و آبي به سبزي هاي كاشته شده در گوشه باغچه بنوشانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مشغول اين لذت وافر بودم كه خانمي طلاقنامه در دست وارد دفتر شد . به ناچار شیر آب را بستم و برای پاسخگویی به دفتر رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن می گفت : من یک دختر دارم. دخترم را در ماقبل مهریه و حقوق قانونی خود از شوهرم گرفتم. زن جدید شوهرم ظاهرا دختر را نخواسته بود و این فرصتی فراهم آورد تا دختر را به من بدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شناسنامه اي از را از کیفش در آورد و گفت : ..و الان آمده ام تا برای عقد با این آقا وقت بگیرم. او هم وضعیتی مشابه من دارد و صاحب دختری تقریبا هم سن دختر من است. و حالا هردو قصد داریم که همین دختر ها را بزرگ کنیم و صاحب فرزندی نشویم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدارک را گرفتم و برگه معرفی به آزمایشگاه را صادر کردم. آن زن چند روز دیگر برای مراسم عقد با لباس عروس به دفتر ما مراجعه میکند ، در كنار داماد و احتمالا دو دخترشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه يك عاقد : اگر يكي از آنان صاحب پسر بود... احتمالا ازدواج آنان منتفي مي شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 10:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب خاطرات یک عاقد</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پس از تعریف داستان ها و خاطره های واقعی اتفاق افتاده بر سر سفره های عقد در جمع های دوستانه و خانوادگی به این نکته پی بردم که این داستانها شنیدنی بوده و برای عده زیادی جالب است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس این وبلاگ را راه انداختم و شکر خدا تاکنون علی رغم رکود نوشتن در چندین ماه و نوشتن گاه به گاه پست جدید حدود ۶۲۰ هزار بازدید و میانگین روزانه حدود ۱۲۰۰ بازدید را در کارنامه وبلاگ پس انداز کرده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;... و اکنون با انتخاب بیش از ۱۷۰ داستان جلد اول &lt;STRONG&gt;کتاب خاطرات یک عاقد&lt;/STRONG&gt; پس از کسب مجوزهای مربوطه از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در مرحله ویراستاری نهایی جهت چاپ در انتشاراتی قرار دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش هنوز نمی دانم شمارگان کتاب چه تعدادی باشد و اساسا آیا با اقبال عمومی مواجه خواهد شد یا نه ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : شما همیشه با من همراه بوده اید. لطفا نظر بدهید ، راهنمایی بفرمایید و ارزیابی خودتان از این اقدام را برایم بنویسید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 11:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاقد منتظر ؛ عروس منتظر</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داماد هیچ عکس العملی نشان نداد... چندلحظه صبر کردم .. او واکنشی نشان نداد. نگاهم را به سمت میهمانان چرخاندم. هیچ کس .. هیچ جنبنده ای نجنبید. چند لحظه صبر کردم... خبری نشد. سمت نگاهم را به سوی داماد گرداندم... انگار نه انگار که خانم قند ساب با شادی و صدای رسا بعد از سومین درخواست وکالت من از عروس گفته بود : عروس زیر لفظی می خواد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سکوت همه جا را فراگرفته بود و من و عروس کماکان منتظر که دستی از آستین برآید و زیر لفظی نقدی ، جنسی ، چيزي را به عروس منتظر تحویل دهد تا &quot;بله&quot; را بر زبان جاری سازد. اما هيچ كس پيشقدم نشد كه نشد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منِ منتظر ، ناچار شدم سكوت را بشكنم و عروس منتظر را از انتظار درآورم كه : كسي كه زيرلفظي نمي ده حداقل شما به من يه &quot;بله&quot; بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و عروس كه نفس راحتي كشيد براي خروج از اين بن بست....بله گفت.... اما بازهم هيچ كس هيچ عكس العملي نشان نداد حتي دامادي كه وقتي در اول خطبه از او پرسيدم كه قبلا صيغه محرميت برايتان خوانده شده ؟ گفت بله.. اما بيشتر كه پرسيدم متوجه شدم اين شاه داماد حتي نمي دانست صيغه محرميت چه صيغه ايست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه يك عاقد : عروس ممكن است تاپايان عمر با اين حس ايجاد شده در سر سفره عقد دست و پنجه نرم كند و شايد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 12:49:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهيزيه</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;باغ شخصی زیبای حاشیه شهر ، یکی از املاک بسیارِ مرد متمولی بود که حالا با تعداد کمی میهمان از جمله یک بازیگر چشم رنگي سینما دخترش را به عقد مدرس یکی از دانشگاه ها در می آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در لابه لاي صحبت با پدر عروس كه او از زندگي خود و از دارايي هايش برايم سخن ها گفت ، پرسيد جهيزيه چه قدر بنويسم : مكثي كردم و گفتم هرچقدر شما صلاح مي دانيد و نهايت جهيزيه شد : يك ميليارد ريال.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عروس بله اش را گفت در حالي كه با پشتوانه مادي قوي پدري كه مدام به حضار مي گفت : لطفا براي خوشبختي شون دعا كنيد ، وارد زندگي با مرد جوان درس خوانده مي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه يك عاقد : اگر پدر اين عروس پدر عروس شما بود و يا پدر شما در حد پدر اين عروس متمول بود شما ميزان جهيزيه را چقدر انتخاب مي كرديد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 08:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پفك</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در میانه های خطبه عقد متوجه پسر کوچکی شدم که با تلاش زیاد و خش خش مشغول باز کردن نایلون فراورده حجیم شده ذرت یا همان &quot;پفک&quot; معروف است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تلاش کودک در آن سکوت که تنها شکننده اش من بودم و او ، نتیجه ای نداد تا با گوشه چشم دیدم دستی را که به یاری اش شتافت و نایلون پفک اش را باز کرد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کودک دست در نایلون برد و یک عدد پفک در آورد و راه افتاد و آمد و به عروس خیره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عروس &quot;بله&quot; گفت و همه صلوات فرستادند و دست زدند و پسرک نزدیکتر آمد و پفکی را که از نایلون در آورده بود به سمت عروس گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عروس به پسرک نگاهی کرد و تبسمی نمود و دست برد و پفک را از او گرفت....حدود سی نفری که شاهد این ماجرا بودند به یک باره با لبخند برای پسرک پفک دار دست جانانه ای زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : کودکان نشانه اصل نهاد بی غش ما هستند .. آنها آن کاری را که فکر می کنند درست است انجام می دهند.. بی تکلف و تعارف و ریا و مصلحت و ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 08:39:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با اجازه</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>سنی از عروس گذشته بود و حالا که شانه به شانه داماد نشسته بود پس از پرسش بنده در جواب گفت :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اجازه بزرگترها ، پدر و مادرم ....ااا( مكث) با اجازه مادرم و پدر مرحومم و با اجازه برادرام و زن داداشام ، با اجازه خواهرم و دامادم و با اجازه پدر و مادر آقا... و برادران و خواهران آقا.... &quot;بـــــــله&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه يك عاقد : اجازه شما دست كيست؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 09:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقا محمود و دو مريم خانوم!</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقا محمودٍ متولد ۱۳۳۱ که با مریم خانمٍ متولد ۱۳۲۴ ازدواج کرده بود و پس از سه فرزند ، یک سال و نیم پیش مریم خانم را از دست داده بود با سبیل گنده سفید و موی سفید ، عکس در دست به همراه مریم خانمٍ متولد۱۳۵۵ دوشیزه وارد دفتر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چندروز بعد در روز عقد ، مريم خانم با چادر سفيد كه از دختر بزرگ آقا محمود شش ماه كوچكتر بود بر روي صندلي عروس نشسته بود ، حالا به عقد كسي در مي آمد كه زن اولش ۷ سال از خودش بزرگتر بوده و حالا زن دومش ۲۵ سال از خودش كوچكتر است و براي اين روز سبيل سفيدش را تراشيده و موهاي سفيدش را رنگ پركلاغي سياهي زده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه يك عاقد : ياد سعدي كه اين روزها روزش است به خير كه در باب عشق و جواني گلستانش مي گويد : &lt;SPAN class=ft&gt;زن جوان را اگر تیری در بغل خسبد به که پیری&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 10:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تور</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زن میانسال پس از &quot;بله&quot; گفتن عروس و داماد، تور سر عروس و داماد را به گونه ای ماهرانه که کسی متوجه نشود جمع کرد و یواشکی از اتاق عقد بیرون رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خطبه عقد که تمام شد و من در حال خروج از سالن بودم ، آن زن را دیدم که دو دختر خود را به دور از چشم دیگران صدا زده و سفره حاوی خرده قند سائیده شده را بر سر آنان تکاند و تند و تیز سفره را جمع کرد و دختران او هم در جمعیت گم شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد: گاهي برخي به هر ترفندي دست مي زنند تا بختي باز شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 09:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك زندگي جديد</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پسر بلندبالاي متولد ۱۳۷۰ همچون پسران ۲۰ ساله كه بدن خود را در كوره سالن هاي بدن سازي و يا در فعل و انفعال شيميايي داروهاي نيروافزا پرداخته مي كنند با عينك آفتابي كشيده كه برچشمان آبي رنگ نهاده بود و ريش پروفسوري طلايي ، شانه به شانه دختر متولد ۱۳۵۰ كه سيماي دختران ۴۰ ساله را با خود همراه داشت وارد دفتر ما شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دختر دانش آموخته دكتراي تخصصي رشته اي و پسر دانشجوي كارداني رشته اي ديگر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه چيز در ميان هلهله و شادي اطرافيان به خوبي گذشت تا يك زندگي جديد شكل گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه يك عاقد : اميدوارم خوشبخت شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 11:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

