مشغول بودم به خواندن خطبه. همه جا سکوت بود و گوینده ، تنها عاقد. ناگاه موردهجوم قرار گرفتم. هجوم فشار برای عطسه کردن. اگر به عطسه مبارکه اجازه می دادم به عرض اندام ، از آنجا که می دانستم در باور عامه عطسه نشانه غیبی برای انجام ندادن کاریست ، همه چیز خراب می شد و ممکن بود دل عروس و داماد را خدشه افتد . به من بسیار سخت گذشت. سخت. به سرعت صیغه را خوانده و خواستم از سالن عقد خارج شوم. به محض باز کردن در و قدم گذاشتن به بیرون سالن توان مقابله را از دست دادم و به شدت عطسه سردادم. دیگر کسی به عطسه توجهی نمی کرد آنها داشتند دست می زدند و شادی می کردند. آنها دیگر بد به دلشان راه نمی دادند و من به پست جدید اندیشیدم که خودم سوژه اش می شوم.
تجربه یک عاقد : خیاط هم در کوزه می افتد.
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 9 دی1388 ساعت 8:36 | |
وارد سالن عقد شدم و مطابق معمول کنار پدر عروس و داماد نشستم. خوش و بش و تبریکی گفتم و خواستم شروع کنم که پدر عروس گفت : حاج آقا دخترم حاجیه خانومه لطفا قبل از اسمش بگید. گفتم که ما معمولا از القابی مثل دکتر و مهندس و حاج و ... استفاده نمی کنیم. گفت : آخه نمیشه خوب حاجیه دیگه. پدر داماد هم به کمکم آمد و گفت : حالا چه فرقی داره خوب نگه حاجی چی می شه ؟! این جمله پدر داماد به ایشان برخورد و بلافاصله حرفش را قطع کرد که : فرق داره آقا فرق داره.
دیدم که این مجادله ممکن است ادامه یابد . یواشکی به پدر عروس گفتم. بهتر از هرچیزی لفظ " دوشیزه" است که گفته بشه. این مهمه. پدر عروس لختی اندیشید و رضایت داد تا به جای حاجیه خانوم بگویم دوشیزه خانوم.
تجربه یک عاقد : دردی دوا نمی کند نام و نشان ، آنچه مهم است درونیست نهان.
تجربه یک خواننده :( ماه) : به به قالب نو مبارك.لفظ حاجي يا حاجيه مهم نيست. مهم مفهوم حاجي شدن است و تغيير ذات و دورن و افكار و عقايد ما قبل و بعد از حاجي شدن! ولي ماها فقط به القاب و الفاظ بها مي ديم.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 8 دی1388 ساعت 10:25 | |
دستهای لرزان مرد میانسال که از پیراهن سیاهی در آمده بود ، در پاکت را باز کرد و نامه دادگاه را دست من داد. نامه را خواندم و پرسیدم : جریان چیه ؟ تاب نیاورد تا سرپا بایستد در مقابل کانتر دفتر خانه . پس با اشاره من نشست. رفتم و کنار دستش نشستم . حلقه اشک را از پس عینکش می توانستی تشخیص داد.
" ظهر بود. نان سنگکی گرفته بودم و به سمت خونه می رفتم. سرکوچه شلوغ بود. چند ماشین پلیس و مردم زیادی جمع شده بودند. ترس برم داشت. نزدیکتر که شدم ، فهمیدم سروصدا از خونه منه. نفهمیدم چی شد. وقتی وارد خونه شدم جسد بیجان دختر و زنم رو دیدم که خون آلود روی برانکارد بودن و داشتن به طرف آمبولانسها می بردنشون. همه جای خونه خون بود و گلوله های زیادی که درو دیوار رو پر کرده بود."
مرد گریان ادامه داد و گفت که داماد ناجوانمرد ، دختر مرد (زن خود) و مادر زنش را با هم به رگبار گلوله بسته بود.
نامه را بادقت بیشتری خواندم. دادگاه برای مراحل اعدام داماد قاتل به کپی شناسنامه اش نیاز داشت و از دفتر خانه خواسته بود در اختیارش بگذارد.
تجربه یک عاقد : روزگار غریبیست نازنین.... روزگار غریبیست.
تجربه یک خواننده :( مونا) : ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار/ تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟؟؟؟
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 7 دی1388 ساعت 8:55 | |
دوستان گلم! امروز به مسافرت می روم. می دانید که کار ما تعطیلی بردار نیست مگر در چنین ایامی . فکر می کنم دوشنبه آینده بتوانم آپ کنم. منتظرتان خواهم بود. اما امروز :
ریشش را خوب تراشیده و شانه ای کم دقت به موهای جو گندمی سرش زده بود و استخوانهای برجسته صورت لاغرش با جویدن آدامس پرحجمی خودنمایی کرده و بالا و پایین می رفتند. پدر عروس بود و کمی کم سواد.
عروس و داماد بندی از عقدنامه را که تعیین می کرد تا پس از طلاق نیم اموال پسر به دختر تعلق بگیرد ، امضا نکرده بودند. برای پدر عروس حسب وظیفه باید توضیح می دادیم. پدر ابتدا موضوع را نمی گرفت اما سرانجام متوجه شد و مخالفت کرد. عروس اما نگذاشت این مخالفت ادامه یابد و گفت : "بابا ما خودمون توافق کردیم. طلاق چیه." داماد هم توضیح داد که اگه خدای نکرده طلاقی باشه ۱۱۰ سکه مهریه بهش تعلق می گیره. پدر عروس ملتمسانه گفت : حالا یه امضا مگر چقدر سخته ؟! عروس به پدر چشم غره رفت و پدر ناچار رضایت داد. او نمی دانست که دختر به سادگی خود را از یک حق قانونی محروم می کند. حقی که می تواند در صورت بروز اتفاقی چون طلاق! بر روی بخشیدن یا نبخشیدنش فکر کند.
تجربه یک عاقد : استفاده از ظرفیت های قانونی برای ازدواج پسندیده است.
تجربه یک خواننده :( تازه عروس ) : دختري از آشنايان ما، در مراسم بله برون گفت که خواب ديده است مهريه اش بايد 14 سکه باشد. روزي که براي طلاق رفته بودند، داماد آن روز که ادعاي مايهدارياش گوش فلک را کر ميکرد، حتي پول شاهد خود را هم از دختر گرفته بود. اين دختر بيچاره به همان 14 سکه هم نرسيد، اما اعتراف کرد که ماجراي خواب هم دروغ بوده و داماد از او چنين چيزي خواسته بوده!
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 2 دی1388 ساعت 10:37 | |
ندا برآورد دخترکی ایستاده در کنار عروس و داماد که : عروس خانم زیرلفظی می خوان. مادر داماد دست برد از کیف سیاه مبارکه برگه ایران چکی در آورد و در دستان عروس نهاد. لحظاتی بعد بانوی دیگری با لباس مجللی ، پول در دست آمد و در دستان عروس گذاشت. زن دیگری آمد و پولی داد و رفت. دیگران هم برای اینکه جا نمانند هرکدام پول و هدیه در دست آمدند و حساب خود صاف کردند. رفت و آمد شدت گرفت و تقریبا همه بانوان هدایای سرعقد خود را دادند و در جایگاه خود نشستند.
بنده هم در این هنگامه خطبه می خواندم و بانوان هنگام نشناس هی می آمدند و هی می رفتند. آبی را که آن خانم مجلل پوش ریختند و خطبه عقد را با مراسم هدیه دادن اشتباه گرفتند ، عقد دو جوان را به صحنه آمد و شد بدل کرد ، دریغ از یک تصویر درست و حسابی برای فیلمبردار.
تجربه یک عاقد : اندکی صبر ، اندکی دقت.... می تواند از بروز چنین ماجراهایی پیشگیری کند.
تجربه یک خواننده : ( لادن) :خیلی جالبه که به چه چیزهایی دقت می کنید! معلومه که تمام حواستون سر عقد ، پیدا کردن سوژه برای وبلاگه
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 1 دی1388 ساعت 9:28 | |


